میترسم
میترسم
باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی
از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران دارم
آه زمستان بود
زمستانی که پوستینش را بر من میافکند
و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم
و تو نجوا میکردی
دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست
حالا مینشینم
و بارانها تازیانه میزنند
بر بازوانم ، بر رخسارهام ، بر اندامم
پس چه کس پناهم دهد ؟
ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه
چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟
تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانهای
ای که در قطره قطرهی خونم خانه داری
هر کجا که باشی دوستت دارم
ناشناختههایی در توست
گوشهای از تاریخ و سرنوشت
که پا به عرصهاش میگذارم ..
باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی
از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران دارم
آه زمستان بود
زمستانی که پوستینش را بر من میافکند
و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم
و تو نجوا میکردی
دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست
حالا مینشینم
و بارانها تازیانه میزنند
بر بازوانم ، بر رخسارهام ، بر اندامم
پس چه کس پناهم دهد ؟
ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه
چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟
تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانهای
ای که در قطره قطرهی خونم خانه داری
هر کجا که باشی دوستت دارم
ناشناختههایی در توست
گوشهای از تاریخ و سرنوشت
که پا به عرصهاش میگذارم ..
- ۴۴۳
- ۲۲ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط