می‌ترسم

می‌ترسم
باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی
از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم
آه زمستان بود
زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند
و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم
و تو نجوا می‌کردی
دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست
حالا می‌نشینم
و باران‌ها تازیانه می‌زنند
بر بازوانم ، بر رخساره‌ام ، بر اندامم
پس چه کس پناهم دهد ؟
ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه
چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟
تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای
ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری
هر کجا که باشی دوستت دارم
ناشناخته‌هایی در توست
گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت
که پا به عرصه‌اش می‌گذارم ..
دیدگاه ها (۲)

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ,بلکه به دست فراموشی سپردن ...

یادِ تو،که مرا در بر می گیرد ..ترنمِ خواستنت،در چشمهایم خ...

تو چه کردی که دلم را به تنم لرزاندییک شـَبـه آمـدی وُ در دل...

بگذار از هم جدا شویمچون پرندگانی که در هر فصل ، از دشتها و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط