هم اتاقی قدیمی-پارت-۱۳
کاتسوکی با باز شدن در از افکارش به بیرون پرت شد . مردی نسبتا جوان بیرون امد که همان پزشک بود ؛ موهای خرمایی اش را از کلاه جراحی بیرون اورد و روی صورت و عینکش افتاد . کاتسوکی نفس حبس شده اش را بیرون نداد و منتظر حرفی از طرف پزشک ماند ؛نمیدانست ایا چیزی بر زبان نیاورد یا خیر . صورت سوالی و نگران کاتسوکی برای پزشک هم طبیعی و هم قابل درک بود .
پزشک دستکش های پلاستیکی و استخوانی رنگش را در اورد و به او چشم دوخت . عینکش را بالا داد و با حالتی خنثی گفت:« سرش اسیب بدی دیده ولی خداروشکر به موقع رسیدید . شاید تا چند وقتی سر درد داشته باشه ؛ احتمالا حدود ۱۲ تا ۲۴ ساعت دیگه بیدار بشه . اگر هزیون گفت و توهم زد مشکلی نیست اثرات داروعه . »
کاتسوکی نفس زندانی شده اش را بیرون داد ؛ حالا خیالش کمی آسوده شده بود . کمی چشم چرخاند و با تردید پرسید :« کِی میتونم ببینمش ؟ »
پزشک پس از کمی تامل پاسخ داد :« حدود یک یا دو ساعت دیگه . »
کاتسوکی چند بار سرش را به علامت تایید تکان داد و به نقطه ای نا مشخص زل زد تا افمار در هم ریخته را کنار هم بگذارد . در این بین پزشک میگوید :« تا پانسمان بشه و منتقل بشه کمی طول میکشه پیشنهاد میکنم تا اون موقع بری پیش مربی هات و ازشون اجازه بگیری تا پیشش باشی . البته اگر قصد چنین کاری داری»
کاتسوکی در جواب میگویید :« ممنونم »
و از نظر او خارج می شود . قبل از خارج شدن از بخش انتظار ساعت دیواری را نگاه می کند . واقعا دو ساعت گذشته بود ؟ . او باید منتظر غرولند های ایزاوا و دیگر مربیان میبود اما قبل از ان نمیدانست به حرف غریزه اش گوش دهد و ته کوانگ را بکشد ؛ یا اورا به دست مسئولین دبیرستان قرار دهد . کار عقلانه هم راه کار دوم بود . از ساختمان پزشکی بیرون رفت و باد گرم ظهر با پوسش اسابت کرد . حال تنها دقدقه اش : ایزوکو ، تنبیه ته کوانگ ، قانع کردن مربی ها و درمان هرچه زود تر ایزوکو بود (اینجا دوبار ایزوکو ذکر شد چون میخوام برای خاننده قابل توجه باشه که ایزوکو در ذهن کاتسوکی نقش مهمی رو داره)
بعد از کمی پرسش از دیگران متوجه میشود زنگ نهار است . در ان سالن غذا خوری بزگ و پر هیاهو کیریشیما را مییابد . بی مقدمه میپرسد :« ایزاوا سنسه کجاست ؟ »
کی یشیما که انگار در ذوقس هوردن باشد جواب میدهد :« توی دفترشه…و دفترش عوض شده . ساختمون مدیریت طبقه ی سوم راهروی سمت چپ دومین اتاق . »
کاتسوکی تشکر کوچکی میکند و به سوی ساختمان مدیریت راهی میشود .
ببخشید یکم دیر دادم چون یکی از فامیل هامون فوت شده بود و تو این دو روز من وقت سر خاروندن هم نداشتم🥲
لایک و کامنت فراموش نشه بوس به کلتون 🎀
پزشک دستکش های پلاستیکی و استخوانی رنگش را در اورد و به او چشم دوخت . عینکش را بالا داد و با حالتی خنثی گفت:« سرش اسیب بدی دیده ولی خداروشکر به موقع رسیدید . شاید تا چند وقتی سر درد داشته باشه ؛ احتمالا حدود ۱۲ تا ۲۴ ساعت دیگه بیدار بشه . اگر هزیون گفت و توهم زد مشکلی نیست اثرات داروعه . »
کاتسوکی نفس زندانی شده اش را بیرون داد ؛ حالا خیالش کمی آسوده شده بود . کمی چشم چرخاند و با تردید پرسید :« کِی میتونم ببینمش ؟ »
پزشک پس از کمی تامل پاسخ داد :« حدود یک یا دو ساعت دیگه . »
کاتسوکی چند بار سرش را به علامت تایید تکان داد و به نقطه ای نا مشخص زل زد تا افمار در هم ریخته را کنار هم بگذارد . در این بین پزشک میگوید :« تا پانسمان بشه و منتقل بشه کمی طول میکشه پیشنهاد میکنم تا اون موقع بری پیش مربی هات و ازشون اجازه بگیری تا پیشش باشی . البته اگر قصد چنین کاری داری»
کاتسوکی در جواب میگویید :« ممنونم »
و از نظر او خارج می شود . قبل از خارج شدن از بخش انتظار ساعت دیواری را نگاه می کند . واقعا دو ساعت گذشته بود ؟ . او باید منتظر غرولند های ایزاوا و دیگر مربیان میبود اما قبل از ان نمیدانست به حرف غریزه اش گوش دهد و ته کوانگ را بکشد ؛ یا اورا به دست مسئولین دبیرستان قرار دهد . کار عقلانه هم راه کار دوم بود . از ساختمان پزشکی بیرون رفت و باد گرم ظهر با پوسش اسابت کرد . حال تنها دقدقه اش : ایزوکو ، تنبیه ته کوانگ ، قانع کردن مربی ها و درمان هرچه زود تر ایزوکو بود (اینجا دوبار ایزوکو ذکر شد چون میخوام برای خاننده قابل توجه باشه که ایزوکو در ذهن کاتسوکی نقش مهمی رو داره)
بعد از کمی پرسش از دیگران متوجه میشود زنگ نهار است . در ان سالن غذا خوری بزگ و پر هیاهو کیریشیما را مییابد . بی مقدمه میپرسد :« ایزاوا سنسه کجاست ؟ »
کی یشیما که انگار در ذوقس هوردن باشد جواب میدهد :« توی دفترشه…و دفترش عوض شده . ساختمون مدیریت طبقه ی سوم راهروی سمت چپ دومین اتاق . »
کاتسوکی تشکر کوچکی میکند و به سوی ساختمان مدیریت راهی میشود .
ببخشید یکم دیر دادم چون یکی از فامیل هامون فوت شده بود و تو این دو روز من وقت سر خاروندن هم نداشتم🥲
لایک و کامنت فراموش نشه بوس به کلتون 🎀
- ۵۸۲
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط