تقدیر

تقدیر

 

غریب بود دنیا با من

انگار می فروخت روزهایم را به من

محاکمه می شد هر روز ، روزهایم به جرم با من بودن

انگار زندانبان خودم بودم

دیگر قصه ای نداشت سرنوشت با من

یک به یک می کشاند روزهایم را ،

و من می پوسیدم

می شکستم با امیدهایم

رؤیایی نداشت تقدیر با من

با من تا او ... پر بود از فاصله

او دستم را نمی گرفت و من دستش را می خواستم

من خط خورده

جا مانده از تقدیر بودم

بازنده این بازی

نمی دانم ، شاید قماری بود و من باختم ...
دیدگاه ها (۷)

سلام صبح بخیر

ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻨﺪ ﻭ ﮐﻮ...

❤️ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺳﻠﻮﮎ ﺍﺳﺖ!ﯾﮏ ﻧﯿﺎﺯ... ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭ...

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ... ﺩﻝِ ﺷﻮﺧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ ....! ﺑﺎ ﺗ...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۸

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط