ابلیس

part 148
دازای خمیازه ای کشید و به مرد مسن نگاه کرد و با اخم گفت
_ هوی پیری زود باش من وقتی ندارم برای تو تلف کنم
مرد سریع برگه ها رو جلوی چویا گذاشت
" لطفا اینجا رو امضا کنید "
چویا با ذوق برگه رو امضا کرد و بعد به دازای داد و اونم سریع یه امضا زدو برگه رو به مرد داد و اون فرد هم با لبخند گفت
" حالا دیگه به طور رسمی شما یه زوجید تبریک میگم "
لوکا با خوشحالی دست زد و اون خدمتکار هم با لوکا همراهی شد.
_ خب دیگه میتونی بر...
چویا از هیجان زیاد روی دازای پرید و بوسش کرد که لوکا سریع جلو چشم خدمتکار رو گرفت و خودش با نگاهی پر از خوشحالی بهشون نگاه کرد
چویا کنار رفت و روشو برگردوند و با دستاش صورتشو مخفی کرد که دازای همچنان خشکش زده بود. مرد از کلبه بیرون رفت و دازای سرشو کج کرد و به چویا که تا گوش هاش سرخ بود نگاه کرد و خندید
_ چیبی منو نگاه کن
چویا انگشت هاشو فاصله داد و با یه چشم نگاهش کرد و وقتی قیافه خندونش رو دید جیغی از رو خجالت کشید
+ نگام نکنن!!!!
لوکا از جاش بلند شد و سمت سرویس رفت و ظاهرا از کیوت بودن این دختر خون دماغ شده بود!
_ برو به کارت برس
به سردی خطاب به خدمتکار گفت و وقتی خدمتکار رفت چویا رو تو از پشت به بغلش کشید و روی کتفش رو بوسید
_ وقتی خجالت میکشی خوشگلتر میشی
+ ر...رفتن؟
_ اره
چویا نفس راحتی کشید و برگشتو به دازای نگاه کرد
_ آماده ای؟ دیگه وقتشه برگردیم...خواستم تا وقتی بدنیا میاد اینجا باشیم اما نمیشه ائویی رو ول کنی...تازه من باید پیگیر مدیر و اون مرتیکه باشم
+ مشکلی نیست!
.............................................................
وارد عمارت شد و دید که یه فسقلی با سرعت چهار دست پا سمتش میاد و چویا سریع ائویی رو بغل کرد و تا جایی که تونست یه نفس کل صورتش رو بوسید و تو بغلش فشرد
+ ایی دلم برات تنگ شده بود کوچولو
خدمتکاری رو دید که...وایسا اون...اون لویی بود؟
چویا تک خنده ای بهش کرد و گفت
+ لویی؟ ببینم تو اینجا کار میکنی؟
" اون...اون دازای عوضی!!! "
چویا لبخندی بهش زد و سمتش قدم برداشت و خم شدو گفت
+ مثل اینکه عاقبتت شد زیر دست من بودن...متاسفم اما باید بهم خدمت کنی چرا؟ چون من...
انگشتری که موقع اومدن دازای براش خریده بود رو نشونش داد و چشمکی بهش زد.
+ چون من دیگه همسرشم!
لویی چشماش گرد شد و چویا با خوشحالی از اینکه توی این رقابت برده سمت اتاقش رفت.
*****************چهار ماه بعد******************
با عجله سمت خونه زیر زمینی رفت و درو با لگد باز کرد و لوکا سعی کرد جلوشو بگیره اما خون جلو چشمای دازای رو گرفته بود و اگه مانع میشد کشته میشد!
" دازای...اون...اون مادرته "
دازای داد زد
_ بیا بیرون هر&زه
به در های چوبی شلیک کرد که مردی با ماسک سیاه بیرون اومد
" بلاخره زمانش رسید! "
دازای با نگاهی جنون بار به مرد هیکلی جلوش نگاه کرد
_ بگو اون زن بیاد بیرون
" کدوم زن؟ "
دازای چشماشو بست و به دیوار پشتش تکیه داد و با بی جونی گفت
_ بگو بیاد...تا نکشمش بیخیال نمیشم...من اون هر&زه رو میکشم...خجالت اوره که من پسر یه زنی باشم که هر روز رو تخت یه نفره
مرد خندید و گفت
" یوکی رو میگی؟ اون که خیلی وقته مرده "
صدای قهقه های دازای توی اون زیر زمین نم گرفته پیچید و با خنده ای تلخ گفت
_ بیارش اینجا...از جونش می‌ترسه نه؟ بایدم بترسه تموم این سال هایی که اون بود و من زیر دست ریو جون دادم رو جبران میکنم...تک به تکشونو!
مرد سمتش قدم برداشت و یقه اش رو گرفت اما دازای برای اولین بار صدای شکستن قلبش رو حس کرد...مادرش از وقتی بچه بود بهش خیانت کرد...اونو به دست ریو سپرد و پدرش رو غیرمستقیم کشت...یوکی همه چیز رو فدای خودش و مدیر کرد...اون عشق ممنوعه!...
دازای با پوزخند گفت
_ تو مدیری مگه نه
سکوت مرد حکم تاییدش بود
+ تقاص بلا هایی که بخاطر شما ریو سر من آورده رو پس میگیرم...حالا که موری مرده...
مدیر عقب رفت و با با اون چشمای مشکی ای که از کل چهره اش فقط چشماش مشخص بود با ترس نگاهش کرد و گفت
" موری...مرده؟ "
دازای خنده ای دیوانه وار سر داد و دستشو لای موهاش برد و اسلحه رو سمت مدیر گرفت
_ فکر کردی نمی‌فهمم اطلاعات کش میری؟ اون مرد با تو هم دست بود و به من گفت اون زن مرده تا من دنبالش نگردم چون میدونست زنده نمیزارمش...نه بعد این همه زخمی که رو تن من گذاشته
مدیر خنده ای کرد
" پس فهمیدی...دازای اوسامو...رئیس مافیا...اوه رئیس بودن برازندته "
با چشمای به خون نشسته سمتش شلیک کرد اما به راحتی جاخالی داد "
" اونقدر خشمگینی که دستت داره میلرزه اوساموی عزیز "
_ خفه شو...خفه شو...اون...اون زن!
" اون مرده "
_ نمرده!!!!!!!!!
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۶)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط