#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.48

باز پقی زدم زیر خنده که صدای خنده تینا هم بلند شد
اینقدر خندیدیم که اشک هردومون در اومد
بعد از صبحونه به سمت کتابخونه رفتم اصلا تموم وقت ازاد من توی این عمارت داخل کتابخونه سپری میشد

{ارتوش}

هرچی با این سهامدار حرف زدیم مذاکره کردیم کوتاه نیومد که نیومد سهمشو واکذار کنه

اعصابم خط‌خطی بود ناجور دلم میخواست هرچی دم دستمه رو بزنم بشکنم
توی اتاقم نشسته بودم پشت میز و سرمو بین دستام گرفته بودمو با پام روی زمین ضرب گرفته بودم

در باز شدو ارتین اومد داخل گفت

:داداش ویکار کنیم الان مرتیکه قبول نک...

نمیدونم چی شد که با این حرفش یدفعه منفجر شدم داد زدم

-میدونم قبول نکردددد ببند بزار فکر کنم ببینم چی میشهه

ارتین چشماش درشت شد ولی چیزی نگفت رفت بیرون
اینجا دیگه نمیتونستم بمونم اکه میموندم اعصابمو سر بقیه خالی میکردم

به سمت ماشینم رفتمو شرکتو به ارتین‌و مهران سپردم...
دیدگاه ها (۲)

My_idol

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part34کیمیا:ربطش اینکه که من یروز این آقارو ت...

چند پارتی (درخواستی)

مهمونی خطرناک پارت=18ویو ات:جونگ کوک خیلی ریلکس لبامو میبوسی...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۹●•_ویلیام جیمز موریارتی_صبحون...

«پارت پنجم ». آرزوی من »صبح از خواب بیدار شدم به خاطر آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط