تو را

تو را
از پولیورِ پوسیده‌ات شناخت، مادر
پولیوری که هر گره‌اش را
گریسته بود
در شب‌های حمله
و بافته بودش
با پشمِ گوسفندانی که در غیابِ تو
خود به چرا می‌بُرد.

حالا دیگر سنگی بود
که نامت را بر خود داشت
و او می‌توانست تا آخرِ عمر
تحویلِ سال‌ها را
کنارِ تو باشد!

سال‌ها زیرِ خاک مانده بودی
و استخوان‌هایت فرقی نداشت
با استخوانِ هم‌سنگری سرماخورده
که پیش از وقوعِ خمپاره
پولیورت را
به او بخشیده بودی!

#یغما_گلرویی
#شعر
دیدگاه ها (۱۲)

.رنج گرانم را به صحرا میدهم،صحرا نمی گیرداشک روانم را به دری...

تنگی شکستماهی و تنگهر دو آزاد شدندعلیرضا روشن

صدایت میکنم آقا...همین جایم... خودم...تنها...از این پایین به...

دلم تنگ هست....مثل لباسهای دوران دبستانم...مثل سالهای ماموری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط