پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت ؛

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت ؛

سردت نیست ؟! گفت عادت دارم

گفت میگویم برات لباس گرم بیاورند

و فراموش کرد صبح جنازه نگهبان

را دیدند روی دیوار نوشته بود

به سرما عادت داشتم اما وعده

لباس گرمت مرا از پای در آورد

مواظب وعده هایمان باشیم …
دیدگاه ها (۴)

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭ...

خــــــــــــدایــا ؟ هستــــــــــی......

آدم ها عوض نمیشوند فقط دلتنگ میشوند بر میگردند و دوباره از ن...

هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شودچشم هایم در هوایت باز گری...

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

پارت ۷

بچه ها این عکس ا.ت دازای و چویا است امید وارم خوب شده باشه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط