ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.12
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
نزدیک ظهر بود که از اتاق اومدم پایین. حوصلهی موندن تو فضای بسته رو نداشتم. رفتم سمت حیاط پشتی. هوا ابری بود و کمی باد میاومد. دستام رو تو جیب هودی مشکیم کردم و آروم روی سنگفرشها راه رفتم.
همینطور که داشتم قدم میزدم، ا.ت رو دیدم. گوشهی حیاط، کنار یه درخت نسبتاً بزرگ نشسته بود. یه کتاب باز کرده بود رو پاش و هدفون تو گوشش بود. موهاش رو با یه کش ساده بسته بود و هودی کرمرنگ پوشیده بود. وقتی صدای قدمهام رو شنید، سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. بعد لبخند زد. همون لبخند همیشگی.
من هیچ واکنشی نشون ندادم. فقط ادامه دادم به راه رفتن. ولی اون کتاب رو بست و هدفون رو از گوشش درآورد.
(آروم و مودب)
+ هی... هوا امروز خوبه، نه؟
من ایستادم. فاصلهمون هنوز چند متر بود. دلم نمیخواست نزدیکتر برم، ولی برگشتن هم احمقانه به نظر میرسید. پس فقط شونه بالا انداختم.
(بیتفاوت)
- معمولیه.
ا.ت از جاش بلند شد و کتاب رو بغل کرد. اومد چند قدم نزدیکتر. چشمای آبی-سبزش زیر نور ابری کمی روشنتر به نظر میرسیدن. از نزدیک که نگاهش کردم، باز همون حس قبلی اومد سراغتم.
(تو دلم با کلافگی)
+ بازم اومد نزدیک. انگار نمیفهمه کسی حوصلهش رو نداره. دختره لوس خودشیرین...
ا.ت آروم گفت:
(کنجکاو)
+ تو همیشه صبحها اینقدر زود بیدار میشی؟ یا فقط امروز؟
من به درخت پشت سرش نگاه کردم تا مجبور نباشم مستقیم تو چشاش نگاه کنم.
(کوتاه)
- همیشه.
بعد از چند ثانیه سکوت، اون دوباره حرف زد. این بار از کتابش گفت. گفت یه داستان درباره یه دختری میخونه که تو یه دنیای دیگه گیر افتاده. صدای آروم و کمی ذوقزدهاش اعصابم رو بیشتر خرد میکرد. انگار انتظار داشت من هم علاقه نشون بدم.
من فقط سر تکون دادم و هیچی نگفتم. ا.ت کمی مکث کرد، بعد خندهی کوچیکی کرد و گفت مشکلی نیست اگه حوصله حرف زدن ندارم. بعد کتابش رو دوباره باز کرد و برگشت سر جاش نشست.
من چند قدم دیگه راه رفتم و کنار دیوار ایستادم. از اونجا میتونستم اون رو ببینم که داره میخونه. گاهی لبخند میزد به صفحهی کتاب، گاهی ابروهاش رو در هم میکشید. کاملاً تو دنیای خودش بود.
(تو دلم با تنفر آروم)
+ سه سال باید این صحنهها رو تحمل کنم. این دختر با اون اخلاق نرم و حرفهای بیمورد و لبخندهای الکی. انگار همه باید براش ذوق کنن. پیکمی تمامعیار. حالم از این ادای معصومیت بههم میخوره.
باد اومد و چند تا برگ رو از درخت تکون داد. یکیشون افتاد رو کتاب ا.ت. اون برگ رو برداشت و بین انگشتاش چرخوند، بعد دوباره گذاشتش کنار. من نگاهش کردم و سریع نگاهم رو برگردوندم.
نمیخواستم بیشتر از این اینجا بمونم. برگشتم سمت در و بدون اینکه چیزی بگم یا حتی سر تکون بدم، رفتم تو خونه. پشت سرم صدای ورق زدن کتابش میاومد. انگار اصلاً براش مهم نبود که من بدون خداحافظی رفتم.
تو راهرو ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم. این دختر داشت کمکم تبدیل میشد به یکی از چیزایی که هر روز باید تحمل میکردم. و این واقعیت، بیشتر از سوختن عمارت سئول اعصابم رو خرد میکرد...............
ادامه دارد..............
لباس ا.ت رو توی اسلاید ۲ میتونین ببینین
من از این به بعد لباس هایی که توی فیکم میزارم رو میدم چتجیپیتی به صورت تصویر طراحی کنه و بسازه چون اون چیزی که توی مغزم هستش رو توی گوگل نمیتونم پیدا کنم(شما هم فیض ببرین🤣)
اگه لایک و کامنت ها تا شب خوب بود، چند پارت دیگه هم آپلود میکنم
Forbidden Weakness
p.12
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
نزدیک ظهر بود که از اتاق اومدم پایین. حوصلهی موندن تو فضای بسته رو نداشتم. رفتم سمت حیاط پشتی. هوا ابری بود و کمی باد میاومد. دستام رو تو جیب هودی مشکیم کردم و آروم روی سنگفرشها راه رفتم.
همینطور که داشتم قدم میزدم، ا.ت رو دیدم. گوشهی حیاط، کنار یه درخت نسبتاً بزرگ نشسته بود. یه کتاب باز کرده بود رو پاش و هدفون تو گوشش بود. موهاش رو با یه کش ساده بسته بود و هودی کرمرنگ پوشیده بود. وقتی صدای قدمهام رو شنید، سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. بعد لبخند زد. همون لبخند همیشگی.
من هیچ واکنشی نشون ندادم. فقط ادامه دادم به راه رفتن. ولی اون کتاب رو بست و هدفون رو از گوشش درآورد.
(آروم و مودب)
+ هی... هوا امروز خوبه، نه؟
من ایستادم. فاصلهمون هنوز چند متر بود. دلم نمیخواست نزدیکتر برم، ولی برگشتن هم احمقانه به نظر میرسید. پس فقط شونه بالا انداختم.
(بیتفاوت)
- معمولیه.
ا.ت از جاش بلند شد و کتاب رو بغل کرد. اومد چند قدم نزدیکتر. چشمای آبی-سبزش زیر نور ابری کمی روشنتر به نظر میرسیدن. از نزدیک که نگاهش کردم، باز همون حس قبلی اومد سراغتم.
(تو دلم با کلافگی)
+ بازم اومد نزدیک. انگار نمیفهمه کسی حوصلهش رو نداره. دختره لوس خودشیرین...
ا.ت آروم گفت:
(کنجکاو)
+ تو همیشه صبحها اینقدر زود بیدار میشی؟ یا فقط امروز؟
من به درخت پشت سرش نگاه کردم تا مجبور نباشم مستقیم تو چشاش نگاه کنم.
(کوتاه)
- همیشه.
بعد از چند ثانیه سکوت، اون دوباره حرف زد. این بار از کتابش گفت. گفت یه داستان درباره یه دختری میخونه که تو یه دنیای دیگه گیر افتاده. صدای آروم و کمی ذوقزدهاش اعصابم رو بیشتر خرد میکرد. انگار انتظار داشت من هم علاقه نشون بدم.
من فقط سر تکون دادم و هیچی نگفتم. ا.ت کمی مکث کرد، بعد خندهی کوچیکی کرد و گفت مشکلی نیست اگه حوصله حرف زدن ندارم. بعد کتابش رو دوباره باز کرد و برگشت سر جاش نشست.
من چند قدم دیگه راه رفتم و کنار دیوار ایستادم. از اونجا میتونستم اون رو ببینم که داره میخونه. گاهی لبخند میزد به صفحهی کتاب، گاهی ابروهاش رو در هم میکشید. کاملاً تو دنیای خودش بود.
(تو دلم با تنفر آروم)
+ سه سال باید این صحنهها رو تحمل کنم. این دختر با اون اخلاق نرم و حرفهای بیمورد و لبخندهای الکی. انگار همه باید براش ذوق کنن. پیکمی تمامعیار. حالم از این ادای معصومیت بههم میخوره.
باد اومد و چند تا برگ رو از درخت تکون داد. یکیشون افتاد رو کتاب ا.ت. اون برگ رو برداشت و بین انگشتاش چرخوند، بعد دوباره گذاشتش کنار. من نگاهش کردم و سریع نگاهم رو برگردوندم.
نمیخواستم بیشتر از این اینجا بمونم. برگشتم سمت در و بدون اینکه چیزی بگم یا حتی سر تکون بدم، رفتم تو خونه. پشت سرم صدای ورق زدن کتابش میاومد. انگار اصلاً براش مهم نبود که من بدون خداحافظی رفتم.
تو راهرو ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم. این دختر داشت کمکم تبدیل میشد به یکی از چیزایی که هر روز باید تحمل میکردم. و این واقعیت، بیشتر از سوختن عمارت سئول اعصابم رو خرد میکرد...............
ادامه دارد..............
لباس ا.ت رو توی اسلاید ۲ میتونین ببینین
من از این به بعد لباس هایی که توی فیکم میزارم رو میدم چتجیپیتی به صورت تصویر طراحی کنه و بسازه چون اون چیزی که توی مغزم هستش رو توی گوگل نمیتونم پیدا کنم(شما هم فیض ببرین🤣)
اگه لایک و کامنت ها تا شب خوب بود، چند پارت دیگه هم آپلود میکنم
- ۷۰۶
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط