مـثلا،

مـثلا،
هـمـیـن حـالا ڪہ فـڪرش را هـم نـمـیـ‌ڪنـم
دلـت تـنـگ شـود..
دلـت خـیـلے تـنـگ شـود...
و یـادت بـرود ڪہ از مـن دلـخـورے!
اصـلاً یـادت بـیـایـد ،
امـا آن قـدر دلـت تـنـگ شـدہ بـاشـد ڪہ تـاب نـیـاورے
چـشـم هـایـت را بـبـنـدے یـڪ نـفـس عـمـیـق بـڪشـے
و بـرایـم بـنـویـسـے
-دوسـتـت دارم-...
دیدگاه ها (۱۰)

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

پروانه جان

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرا...

رز آبی پارت ۲

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

رمان :قرارداد سرنوشت

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❼‏«فهمیدم دوستت دارم. همان شبی که با یک حرف ساده...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

مثلا همین حالا که فکرش را هم نمی‌کنمدلت تنگ شود..دلت خیلی تن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط