☆لبخند معشوقه☆
☆لبخند معشوقه☆
با حسرت به دستاشون خیره شدم . ..
چی میشد به جای دستای اون مرد . دستای من داخل دستای ظریف معشوقه ام بود؟! همینطور که به اطرافیان سلام میکرد ناگهان سمتم برگشت با دیدنم لبخندش از بین رفت . سمتش رفتم که همسر جدیدش جلوم رو گرفت .
_هی! کجا میای؟!
چشمای غمگینم تو چشماش نشست تو یه حرکت ناگهانی بغلش کردم . خشکش زد به وضوح .
_خوشبختش کن .
از هم جدا شدیم حرفی نزد سمت معشوقه ام رفتم همه با ترس بهمون خیره شده بودن ؛شاید همه میدونستم دختر رو به رویم را عاشقانه میپرستم.
در یک قدمیش وایستادم سرش پایین بود گریه میکرد .
بغلش کردم . سرم را بین موهای بلندش بردم . مستانه نفس کشیدم .
_ببخشید ..هق ..کوک ..متاسفم!!
لبخندی زدم ازش جدا شدم ،انگاری ماسکی که رو صورتم زدم و کسی باور نکرده بود .
از معشوقه ام جدا شدم و سمت در تالار رفتم . سمت معشوقه برگشتم
_اگه واقعا دوسم داری خوب زندگی کن عاشقتم پرنسسم!
از اون محوطه خارج شدم سوار موتورم شدم و سمت ساختمون مورد نظر رفتم
مردنم ارزش داشت؟! شاید!
بالای ساختمون وایستادم به ابرا نگاه کردم نم نم بارون میزد .
با صدای جیغی برگشتم . اوه .معشوقه ام مرا تعقیب کرده بود؟!
_کوکک...توروخدا ...هقق
برگشتم سمتش
_ بهترین زندگی رو داشته باش پرنسس دوست دارم !
به عقبی ورت شدم باد خفیف درد . و در آخر تاریکی مطلق .
دختر جیغی کشید
_کوکککم .
ستاره ای در آسمان برق میزد . مانند لبخند معشوقه دختر .
...
با حسرت به دستاشون خیره شدم . ..
چی میشد به جای دستای اون مرد . دستای من داخل دستای ظریف معشوقه ام بود؟! همینطور که به اطرافیان سلام میکرد ناگهان سمتم برگشت با دیدنم لبخندش از بین رفت . سمتش رفتم که همسر جدیدش جلوم رو گرفت .
_هی! کجا میای؟!
چشمای غمگینم تو چشماش نشست تو یه حرکت ناگهانی بغلش کردم . خشکش زد به وضوح .
_خوشبختش کن .
از هم جدا شدیم حرفی نزد سمت معشوقه ام رفتم همه با ترس بهمون خیره شده بودن ؛شاید همه میدونستم دختر رو به رویم را عاشقانه میپرستم.
در یک قدمیش وایستادم سرش پایین بود گریه میکرد .
بغلش کردم . سرم را بین موهای بلندش بردم . مستانه نفس کشیدم .
_ببخشید ..هق ..کوک ..متاسفم!!
لبخندی زدم ازش جدا شدم ،انگاری ماسکی که رو صورتم زدم و کسی باور نکرده بود .
از معشوقه ام جدا شدم و سمت در تالار رفتم . سمت معشوقه برگشتم
_اگه واقعا دوسم داری خوب زندگی کن عاشقتم پرنسسم!
از اون محوطه خارج شدم سوار موتورم شدم و سمت ساختمون مورد نظر رفتم
مردنم ارزش داشت؟! شاید!
بالای ساختمون وایستادم به ابرا نگاه کردم نم نم بارون میزد .
با صدای جیغی برگشتم . اوه .معشوقه ام مرا تعقیب کرده بود؟!
_کوکک...توروخدا ...هقق
برگشتم سمتش
_ بهترین زندگی رو داشته باش پرنسس دوست دارم !
به عقبی ورت شدم باد خفیف درد . و در آخر تاریکی مطلق .
دختر جیغی کشید
_کوکککم .
ستاره ای در آسمان برق میزد . مانند لبخند معشوقه دختر .
...
- ۹۶۵
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط