تکاپو پارت 54: ویلای جدیدمون!
تکاپو پارت 54: ویلای جدیدمون!
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
نورِ ملایمِ صبحگاهی از شکافهای چوبی کلبه به داخل میخزید و روی صورت بکی میرقصید. او در میانهی یک خواب نیمهبیدار بود که با لرزش گوشیاش در کنارش، پاره شد. یک پیامک از آنیا بود:
«بکی، جانم! مردها از اونجا رفتن، اما دیگه اونجا امن نیست. دامیان داره هماهنگیها رو انجام میده که ویلا رو عوض کنیم. تو و امیل تا دو روز دیگه اونجا بمونید، ما داریم یه جای امنتر رو آماده میکنیم. راستی، دامیان یه راننده و ماشین برای برادرتون میفرسته که بیاید دنبالتون. مراقب خودت باش!»
بکی پیام را خواند و نفس عمیقی کشید.نگاهش به امیل افتاد که در تاریکیِ نیمهصبح، درست کنار او نشسته بود. امیل بیدار بود؛ چشمانش به بکی خیره شده بود، با نگاهی که انگار میخواست تمام جزئیات چهرهی او را در حافظهاش حک کند. نگاهش نه آن نگاهِ سرد و جنگجوی دیشب، بلکه نگاهِ مردی بود که تمام دنیا را در لبخندِ دختر مقابلش میدید.
بکی، با لبخندی ریز و گرم که از ته دل بود، دست امیل را گرفت و با صدایی که هنوز در خواب غرق بود، گفت: «صبح بخیر!»
امیل، که با لمسِ دستِ بکی انگار دوباره جان گرفته بود، با مهربانی دست او را نوازش کرد و زمزمه کرد: «صبح تو هم بخیر، بکی.»
روز اول در آن کلبه، با یک آرامشِ عجیب گذشت. آنها از صحبت کردن دربارهی چیزهای ساده گفتند؛ از خاطرات قدیمی، از رویاهایی که شاید هرگز نشود به آنها رسید، و از آن احساسِ عجیبی که میانشان بود. امیل در این روزها، مثل همان «برگِ گل» که قول داده بود، با بکی رفتار میکرد؛ با ملایمت، با دقت و با چنان احترامی که بکی برای اولین بار احساس میکرد حتی در میانهی یک جنگ، میتواند پناه پیدا کند.
روز دوم، اتمسفر کمی متفاوت بود. بارانِ شبِ قبل تمام شده بود و بکی در حالی که در تراسِ کوچک کلبه ایستاده بود و به منظرهی جنگل نگاه میکرد، غرق در افکارش بود. امیل از پشت سر به او نزدیک شد. بکی سنگینیِ حضور او را حس کرد، اما نترسید.
قبل از اینکه بکی بتواند برگردد و سوالی بپرسد، امیل با حرکتی که بکی اصلاً انتظارش را نداشت، صورت او را بین دستانش گرفت. چشمان امیل در آن لحظه، بسیار مصمم و در عین حال عاشقانه بود. او بدون هیچ کلمهای، بکی را بوسید؛ بوسهای عمیق، طولانی و سرشار از تمامِ حرفهایی که زبان از گفتنشان عاجز بود.
بکی در جای خود خشکش زد. چشمانش از تعجب باز مانده بود. او همیشه امیل را پسرِ آرام، یا مردی مرموز و محافظ میدید، اما این جنبهی جسور و مقتدرِ او را هرگز پیشبینی نکرده بود. وقتی امیل عقب کشید، بکی فقط توانست با نگاهی سرشار از حیرت به او خیره شود. امیل لبخندی زد، لبخندی که در آن هم عشق بود و هم یک نوع مالکیتِ شیرین.
روز سوم، بالاخره زمانِ حرکت فرا رسید. صدای موتورِ یک خودروی سیاه و شیک در جادهی خاکی کلبه پیچید. راننده پیاده شد و درها را برای آنها باز کرد. امیل و بکی، با چهرههایی که سعی میکردند آرام باشند اما هیجانی پنهان در چشمانشان بود، سوار ماشین شدند.
در همان زمان، در خودروی دیگری که کمی عقبتر حرکت میکرد، آنیا و دامیان نشسته بودند. فضای داخل ماشین آنها نیز پر از هیجانِ پنهانی بود. دامیان، که همیشه مردی جدی و کنترلگر به نظر میرسید، در حالی که راننده با دقت جاده را میپیمود، به آرامی و با چنان ظرافتی که مبادا آنیا یا راننده متوجه شوند، دستِ آنیا را در دست گرفت. آنیا هم با خجالت و لبخندی که روی لبانش نقش بسته بود، فشارِ دست او را پاسخ داد. آنها هم میدانستند که این تابستان، دیگر مثل همیشه نخواهد بود.
ماشینها به سمت ویلای جدید حرکت کردند؛ جایی که قرار بود فصل جدیدی از زندگیِ آنها، میانِ عشق و سایههای خطر، آغاز شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
نورِ ملایمِ صبحگاهی از شکافهای چوبی کلبه به داخل میخزید و روی صورت بکی میرقصید. او در میانهی یک خواب نیمهبیدار بود که با لرزش گوشیاش در کنارش، پاره شد. یک پیامک از آنیا بود:
«بکی، جانم! مردها از اونجا رفتن، اما دیگه اونجا امن نیست. دامیان داره هماهنگیها رو انجام میده که ویلا رو عوض کنیم. تو و امیل تا دو روز دیگه اونجا بمونید، ما داریم یه جای امنتر رو آماده میکنیم. راستی، دامیان یه راننده و ماشین برای برادرتون میفرسته که بیاید دنبالتون. مراقب خودت باش!»
بکی پیام را خواند و نفس عمیقی کشید.نگاهش به امیل افتاد که در تاریکیِ نیمهصبح، درست کنار او نشسته بود. امیل بیدار بود؛ چشمانش به بکی خیره شده بود، با نگاهی که انگار میخواست تمام جزئیات چهرهی او را در حافظهاش حک کند. نگاهش نه آن نگاهِ سرد و جنگجوی دیشب، بلکه نگاهِ مردی بود که تمام دنیا را در لبخندِ دختر مقابلش میدید.
بکی، با لبخندی ریز و گرم که از ته دل بود، دست امیل را گرفت و با صدایی که هنوز در خواب غرق بود، گفت: «صبح بخیر!»
امیل، که با لمسِ دستِ بکی انگار دوباره جان گرفته بود، با مهربانی دست او را نوازش کرد و زمزمه کرد: «صبح تو هم بخیر، بکی.»
روز اول در آن کلبه، با یک آرامشِ عجیب گذشت. آنها از صحبت کردن دربارهی چیزهای ساده گفتند؛ از خاطرات قدیمی، از رویاهایی که شاید هرگز نشود به آنها رسید، و از آن احساسِ عجیبی که میانشان بود. امیل در این روزها، مثل همان «برگِ گل» که قول داده بود، با بکی رفتار میکرد؛ با ملایمت، با دقت و با چنان احترامی که بکی برای اولین بار احساس میکرد حتی در میانهی یک جنگ، میتواند پناه پیدا کند.
روز دوم، اتمسفر کمی متفاوت بود. بارانِ شبِ قبل تمام شده بود و بکی در حالی که در تراسِ کوچک کلبه ایستاده بود و به منظرهی جنگل نگاه میکرد، غرق در افکارش بود. امیل از پشت سر به او نزدیک شد. بکی سنگینیِ حضور او را حس کرد، اما نترسید.
قبل از اینکه بکی بتواند برگردد و سوالی بپرسد، امیل با حرکتی که بکی اصلاً انتظارش را نداشت، صورت او را بین دستانش گرفت. چشمان امیل در آن لحظه، بسیار مصمم و در عین حال عاشقانه بود. او بدون هیچ کلمهای، بکی را بوسید؛ بوسهای عمیق، طولانی و سرشار از تمامِ حرفهایی که زبان از گفتنشان عاجز بود.
بکی در جای خود خشکش زد. چشمانش از تعجب باز مانده بود. او همیشه امیل را پسرِ آرام، یا مردی مرموز و محافظ میدید، اما این جنبهی جسور و مقتدرِ او را هرگز پیشبینی نکرده بود. وقتی امیل عقب کشید، بکی فقط توانست با نگاهی سرشار از حیرت به او خیره شود. امیل لبخندی زد، لبخندی که در آن هم عشق بود و هم یک نوع مالکیتِ شیرین.
روز سوم، بالاخره زمانِ حرکت فرا رسید. صدای موتورِ یک خودروی سیاه و شیک در جادهی خاکی کلبه پیچید. راننده پیاده شد و درها را برای آنها باز کرد. امیل و بکی، با چهرههایی که سعی میکردند آرام باشند اما هیجانی پنهان در چشمانشان بود، سوار ماشین شدند.
در همان زمان، در خودروی دیگری که کمی عقبتر حرکت میکرد، آنیا و دامیان نشسته بودند. فضای داخل ماشین آنها نیز پر از هیجانِ پنهانی بود. دامیان، که همیشه مردی جدی و کنترلگر به نظر میرسید، در حالی که راننده با دقت جاده را میپیمود، به آرامی و با چنان ظرافتی که مبادا آنیا یا راننده متوجه شوند، دستِ آنیا را در دست گرفت. آنیا هم با خجالت و لبخندی که روی لبانش نقش بسته بود، فشارِ دست او را پاسخ داد. آنها هم میدانستند که این تابستان، دیگر مثل همیشه نخواهد بود.
ماشینها به سمت ویلای جدید حرکت کردند؛ جایی که قرار بود فصل جدیدی از زندگیِ آنها، میانِ عشق و سایههای خطر، آغاز شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۱۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط