سناریو لینو وقتی ازت خواستگاری کرد

سناریو لینو [وقتی ازت خواستگاری کرد …]

لینو هیچ‌وقت اهل کارای نمایشی نبود.
نه شلوغی دوست داشت، نه جمعیت.
برای همین هم وقتی ازت خواست بیای بالکن، تعجب نکردی.

هوا ابری بود. آسمون خاکستری، باد خنک، و نم‌نم بارونی که آروم روی نرده‌های بالکن می‌نشست. شهر زیر پاتون ساکت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
لینو کنار نرده ایستاده بود، دست‌هاش رو به هم قفل کرده بود؛ مضطرب‌تر از چیزی که تا حالا دیده بودیش.
— قبل از اینکه چیزی بگم…
نفسشو آروم بیرون داد.
— اگه معطلت کردم، معذرت می‌خوام.
لبخند زدی + این‌جوری که حرف می‌زنی، معلومه قراره چیز مهمی بگی، مینهو.
سرشو تکون داد — آره… مهمه.
چند قدم جلو اومد، درست روبه‌روت ایستاد. صدای بارون بین مکث‌هاتون می‌پیچید.
— من همیشه با کارام حرف زدم.
— با آهنگ، با صدا…
مکث کوتاهی کرد.
— ولی بعضی چیزا هست که نمی‌شه قایمشون کرد.
دستت رو گرفت. گرم، محکم و مطمئن.
— تو تنها آدمی هستی که کنارش لازم نیست نقش بازی کنم.
— همون‌جوری که هستم… کافیه.
بارون کمی تندتر شد.
لینو یه لحظه به دست‌هاتون نگاه کرد، بعد زانو زد.
نه عجله داشت، نه تردید.
حلقه‌ی کوچیکی از جیبش درآورد و بالا گرفت؛ بارون آروم روش می‌نشست.
— می‌دونم زندگی همیشه آسون نیست.
— ولی اگه قراره سخت باشه…
نگات کرد، چشم‌هاش برق کوچیکی رو پنهان نمی‌کردن.
— می‌خوام کنار تو باشم ...
صدای بارون واضح‌تر شده بود ..
— با من ازدواج می‌کنی؟
بالکن ساکت بود…
ابرها سنگین و بارون آروم،
و قلب مینهو، بلندترین صدای اون لحظه‌ بود !

M☆Q

#بلک_پینک #استری_کیدز #لینو #چان #سناریو
دیدگاه ها (۱)

سناریو درخواستی [وقتی قهرین و ... ]وقتی به استرالیا رسیدین ...

سناریو جونگین

سناریو لینو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط