نه نگفتم دوستت دارم ، ولی جانم تویی

نه نگفتم دوستت دارم ، ولی جانم تویی
خالق هر لحظه از این عشق پنهانم تویی
با نگاهت داغ یک رویای شیرین بر دلم
می نشانی تا بفهمم حکم ویرانم تویی

بیقراری میکند در شعر هم رویای تو
باعث بی تابی چشمان گریانم تویی

آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم
ربّنا و آتنا ی بین دستانم تویی

گرگهای چشم تو ، آدم به آدم می درند
من نمی ترسم از آن وقتی که چوپانم تویی

عشق دورم از کجای قلعه ام وارد شدی ؟
که ندیدی در حریمم ، ماه و سلطانم تویی

درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست
من غلط کردم نگفتم دین و ایمانم تویی

نه زلیخا هم نمیفهمد همین حال مرا
تا جهنم میروم حالا که شیطانم تویی

در غزلهایم شکستم ، ذره ذره راضی ام
منزوی باشم ، نباشم ، حرف پایانم تویی

تا قیامت در میان سینه حبست می کنم
تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی
دیدگاه ها (۸)

گاه با ناز بیا ناز تو دیدن داردلحظه ی زندگی آغاز تو دیدن دار...

ماهِ روی تو که بر چهره ی مهتــاب نشستعشق همراهِ غــزل بر دلِ...

شب بود و ماه بود و خیابان و ....کاش توباران و عطر چایی و ایو...

ای آرزوی من، ز کجا باز جویمتتا همچو نِی نوازم و چون گل ببویم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط