به آسمان نگاه کرد. هوا سرخ است حتما برف خواهد باريد... شا

به آسمان نگاه کرد. هوا سرخ است حتما برف خواهد باريد... شايد ديگر نای ني زدن نداشت . تمام پولش پانصد تومان مچاله اي بود که کودکي چند لحظه پيش به او داده بود. پيرمرد اسکناس پاره شده را در جيب گذاشت و جاي آن سيگاري بيرون آورد ، گوشه اي نشست و آتش زد. (لعنت بر اين سرما) ... از بوي تند سيگار نگاه عابران به پيرمرد ني لبک زن جلب ميشد . از جا برخاست و شروع کرد به رفتن و نواختن... کمي با من ... مدارا کن... سر چهار راه صداي جيغ ترمز ماشيني نواي ني لبک را خاموش کرد. نزديک جدول خيابان پيرمردی بي جان بود و اسکناس هاي پانصد توماني ريخته شده به کنارش ، چند متر آن طرف پسر بچه ای ني لبک به دست می دوید...
شاهین صادقی
دیدگاه ها (۴)

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کم...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜---پارت یک: سئول، خیابان‌ه...

28 اسفند ... صبح را چشمانش بیدار کرد قبل از طلوع طلایی رنگ خ...

«خدا؛ رفیقِ بی‌حَد» | منشورِ قدرتِ بهرام محمدی۱۵. خدا در لحظ...

«سِفْرِ حَدّ: الهی‌نامه‌یِ بهرام محمدی»۲۸. پاکیزگی قدرت: پرو...

𝐇𝐞𝐥𝐥𝐨 𝐝𝐞𝐚𝐫 𝐥𝐚𝐝𝐢𝐞𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞𝐦𝐞𝐧! 𝐇𝐞𝐫𝐞 𝐰𝐞 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐝𝐲, 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐱𝐢...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط