نخستین بار غم را از غمِ چشم تو فهمیدم
نخستین بار غم را از غمِ چشم تو فهمیدم
منی که سالهای سال از چشم تو ترسیدم
نگاهت رازِ باران بود، عصر چشمهای من !
برای درکِ تو؛ باران شدم، هر عصر باریدم
گزیر و ناگزیرِ چشمهای تو؛ غرور من
دلیل اینکه قلبم را به چشمانِ تو بخشیدم
غزل را آرزو کردم، نوشتم حرفِ باران را
و با مهتاب شب در تابِ گیسویِ تو پیچیدم
نبودی تا ببینی فصلها در انتظار تو؛
چگونه هر شب پاییز تب کردم و لرزیدم
همان روزی که رفتی سایهها انکار من کردند
همان روزی که در چشمانِ تو تردید را دیدم
و حالا سالهایِ سال بعد از تو من و دریا
من و این مرگ در امواج، ـ مرگی که پسندیدم ـ
تو روزی بازخواهی گشت اما کی،کدامین روز؟
چرا این یک سوال ساده را از خود نپرسیدم؟
منی که سالهای سال از چشم تو ترسیدم
نگاهت رازِ باران بود، عصر چشمهای من !
برای درکِ تو؛ باران شدم، هر عصر باریدم
گزیر و ناگزیرِ چشمهای تو؛ غرور من
دلیل اینکه قلبم را به چشمانِ تو بخشیدم
غزل را آرزو کردم، نوشتم حرفِ باران را
و با مهتاب شب در تابِ گیسویِ تو پیچیدم
نبودی تا ببینی فصلها در انتظار تو؛
چگونه هر شب پاییز تب کردم و لرزیدم
همان روزی که رفتی سایهها انکار من کردند
همان روزی که در چشمانِ تو تردید را دیدم
و حالا سالهایِ سال بعد از تو من و دریا
من و این مرگ در امواج، ـ مرگی که پسندیدم ـ
تو روزی بازخواهی گشت اما کی،کدامین روز؟
چرا این یک سوال ساده را از خود نپرسیدم؟
- ۸۳۲
- ۰۵ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط