part
part.66.
_..اولن هاا نه بله دومم که من تمی تونم زیپ شلوارمو بکشم..
+..چیی ..
_..گیر کرده..
+..چی کار کنم بگو تهیونگ بیاد ..
_..گفتم گفت مگه زن نداری..
+.. من که نمی تونم..
_..چجوری بیام پایین..
+..باشه ولی مسخره یازی در نیاریااا..
_..باشه..
رفتم جلو خم شدمو زیپو گرفتم و کشیدم بالا
_..چجوری بستیش..
+..عین آدم..
_..ولی نمیخای پاشیی..
+..او اها ببخشین.
پاشدم شلوارش واسش تنگ بود
+..واست تنگه..
_..چی ..
+..شلوارت..
نگاهی کرد و دی اونش قشنگ زده بیرون
_..واسه همین بلند نمی شدی..
+..نههه..
+..برو عوضش کن بدو..
_..نمی خوام..
+..اگه عوض نکنی بعدا نمی تونی بگی چی بپوشم و چی نپوشمااا..
_..باشه بابا..
رفت عوض کنه
اومد _..بریم ..
رفتیم بیرون
×..کوکی مامانت مرخص شده..
_..بهم نگو کوکی. صب کن چی گفتی..
×..مامانت داره میاد اینجا و مرخص شده..
+..واقعا ..
_..حالش خوبه..
×..اره ..
_..کِیی گفت..
×..دقتی حموم بودی راه افتاده بود..
خیلی خوشحال شدم چون کوکی خوشحال بود
یگو زن در خورد و جیمین درو باز کرد
(مامان کوک م.ک)
م.ک..سلام ..
جیمین.. خوش اومدین..
کوک همینجوری به مامانش ذول زده بود
م.ک..حالت خوبه کوکی کوچولو..
بهش نگاه کردم بقض کرده بود
یهو دوید بغل مامانش چشام اشکی شد انگار ۶ ساله همو ندیدن جونگ کوک سرشو برده تو بغل ما مانش گریه میکنه و فشارش می داد مامانش گریه کرد
بقیه هم همین جوری به اون صحنه نگاه می کردن
نمی دونستم این جه حسیه چرا باید قلبم درد بگیره چرا نمی تونم نفس بکشم دارم خفه میشم سه هو چشمش بهم افتاد
^..حالت خوبه .. خومو جمع و جور کردم
+..اره یه چیزی تو اتاق جا گذاشتم ..
رفتم تو اتاق و نشستم روی تخت و قلبمو گرفتم و اشکام ریخت
&تو بغل مامانم بودن و ازش جدا شدمو اشکامو پاک کردم.
_..حالت خوبه..
م.ک..اره ولی عروسم کوو..
برگشتم کا بگم
_..اولن هاا نه بله دومم که من تمی تونم زیپ شلوارمو بکشم..
+..چیی ..
_..گیر کرده..
+..چی کار کنم بگو تهیونگ بیاد ..
_..گفتم گفت مگه زن نداری..
+.. من که نمی تونم..
_..چجوری بیام پایین..
+..باشه ولی مسخره یازی در نیاریااا..
_..باشه..
رفتم جلو خم شدمو زیپو گرفتم و کشیدم بالا
_..چجوری بستیش..
+..عین آدم..
_..ولی نمیخای پاشیی..
+..او اها ببخشین.
پاشدم شلوارش واسش تنگ بود
+..واست تنگه..
_..چی ..
+..شلوارت..
نگاهی کرد و دی اونش قشنگ زده بیرون
_..واسه همین بلند نمی شدی..
+..نههه..
+..برو عوضش کن بدو..
_..نمی خوام..
+..اگه عوض نکنی بعدا نمی تونی بگی چی بپوشم و چی نپوشمااا..
_..باشه بابا..
رفت عوض کنه
اومد _..بریم ..
رفتیم بیرون
×..کوکی مامانت مرخص شده..
_..بهم نگو کوکی. صب کن چی گفتی..
×..مامانت داره میاد اینجا و مرخص شده..
+..واقعا ..
_..حالش خوبه..
×..اره ..
_..کِیی گفت..
×..دقتی حموم بودی راه افتاده بود..
خیلی خوشحال شدم چون کوکی خوشحال بود
یگو زن در خورد و جیمین درو باز کرد
(مامان کوک م.ک)
م.ک..سلام ..
جیمین.. خوش اومدین..
کوک همینجوری به مامانش ذول زده بود
م.ک..حالت خوبه کوکی کوچولو..
بهش نگاه کردم بقض کرده بود
یهو دوید بغل مامانش چشام اشکی شد انگار ۶ ساله همو ندیدن جونگ کوک سرشو برده تو بغل ما مانش گریه میکنه و فشارش می داد مامانش گریه کرد
بقیه هم همین جوری به اون صحنه نگاه می کردن
نمی دونستم این جه حسیه چرا باید قلبم درد بگیره چرا نمی تونم نفس بکشم دارم خفه میشم سه هو چشمش بهم افتاد
^..حالت خوبه .. خومو جمع و جور کردم
+..اره یه چیزی تو اتاق جا گذاشتم ..
رفتم تو اتاق و نشستم روی تخت و قلبمو گرفتم و اشکام ریخت
&تو بغل مامانم بودن و ازش جدا شدمو اشکامو پاک کردم.
_..حالت خوبه..
م.ک..اره ولی عروسم کوو..
برگشتم کا بگم
- ۴.۲k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط