پارت سوم پرنسسی از جنس ابر

پارت سوم پرنسسی از جنس ابر


آن روز صبح، بادِ ملایمی از سمت جنگل‌های مه‌آلود می‌وزید. قصر، مثل همیشه، در آرامش غوطه‌ور بود، اما می‌می پاپوشکین، با آن چشم‌های کنده و درخشانش، امروز یک حس متفاوت داشت. او امروز حوصله‌ی بازی با اسباب‌بازی‌های پولادین و پارچه‌ای نداشت. او چیزی را در دوردست‌ها، جایی که درختان بلند به آسمان دست می‌زدند، حس می‌کرد.

می‌می، در حالی که با آن راه رفتنِ پنگوئن‌وارش (که هنوز شبیه به لرزیدن بود!) از میان راهروها عبور می‌کرد، متوجه شد که درِ پشتی باغ، که همیشه بسته است، کمی باز مانده. 🚪✨
او با کنجکاوی زیاد، دست‌های کوچکش را به سمت دستگیره برد. با یک تلاش بزرگ و صدایی که شبیه به تلاش یک قهرمان بزرگ است:

«هوووو… پقی!» 😤

و در! درِ سنگین با صدای کمی باز شد. می‌می، با آن پیراهن سفید و چین‌دارش، مثل یک گلوله‌ی برف کوچولو، از لای در بیرون خزید و به سمت جنگل حرکت کرد. او اصلاً نمی‌دانست که از دیوارهای امن قصر عبور کرده و وارد دنیایی شده که قوانین آن، با قوانین قصر کاملاً فرق دارد.

جنگلِ زمزمه‌ها، جایی بود که درختان آنقدر بلند بودند که نور خورشید باید از میان برگ‌هایشان با اجازه وارد شود. می‌می، با آن چشم‌های کنده و بزرگش، با حیرت به بالا نگاه می‌کرد. هر چیزی برای او جدید بود: برگ‌های لرزان، حشرات رنگارنگ و صدای جیرجیر پرندگان.

او با هیجان، یک گلِ آبی رنگ را از روی زمین برداشت و سعی کرد آن را بخورد (چون طبق عادت همیشگی‌اش، هر چیز زیبایی را ابتدا باید امتحان کرد! 😋). اما ناگهان، صدای خش‌خشی از میان بوته‌ها شنیده شد.
می‌می خشکش زد. چشم‌های کنده و درشتش از ترس کمی گشاد شد. او با صدایی بسیار آرام، که بیشتر شبیه به یک ناله بود، زیر لب گفت:

«مِمی… آبو؟» (یعنی: “اینجا کیه؟”)

از میان بوته‌ها، موجودی بیرون آمد که اصلاً شبیه انسان‌ها نبود. او یک موجود کوچک، پشمالو و گرد بود، با گوش‌های بلند و چشم‌هایی که از خودش کوچک‌تر بودند! او شبیه یک توپِ خزدار بود که روی زمین می‌غلتید.

می‌می، که به جای ترسیدن، از شدت بامزه بودنِ آن موجود، دهانش باز مانده بود، دستش را به سمت موجود پشمالو دراز کرد. آن موجود هم که انگار از دیدن این دختر کوچولوی خوشگل و چشم‌کنده، از ترسِ خودش، از خوشحالی می‌لرزید، خودش را به سمت می‌می پرت کرد! 🧶💖

آن‌ها در میان جنگل، شروع به بازی کردند. می‌می با آن خنده‌های بی‌صدا و صداهای بی‌معنی‌اش، و آن موجود پشمالو که نامش «کِکّی» بود. می‌می یاد گرفته بود که چگونه با تکان دادنِ دست‌های کوچکش، کِکّی را به دنبال خود بکشد.
اما ناگهان، خورشید پشت ابرهای بزرگ پنهان شد و سایه‌ها در جنگل بلند شدند. می‌می، برای اولین بار، احساس کرد که شاید… فقط شاید… باید برگردد خانه. او به اطراف نگاه کرد. همه چیز بزرگ و ترسناک به نظر می‌رسید.

او در حالی که لب‌هایش می‌لرزید، با صدایی که از ترس گرفته بود، سعی کرد پدرش را صدا بزند. او هنوز کلمات را بلد نبود، اما با تمام وجودش فریاد زد:

«باااااااا… بااااااااا… مِمی!» 😭

در همان لحظه، صدای سم‌های اسب و فریادهای سربازان از دور شنیده شد. پادشاه، با آن چهره‌ی نگران و شمشیر در دست، در حال جست‌وجو در جنگل بود. او تمام قصر را زیر و رو کرده بود و حالا داشت با تمام توانش نام دخترش را صدا می‌زد.

وقتی پادشاه، می‌می را در حالی که کنار کِکّی (آن موجود پشمالو) نشسته بود و سعی می‌کرد با یک برگ بازی کند، پیدا کرد، تمام دنیا را از خوشحالی و آرامش به پا کرد. او با سرعت دوید و می‌می را در آغوش گرفت و چنان محکم بغلش کرد که انگار می‌خواست او را داخل قلبش مخفی کند.

می‌می، که متوجه شده بود بابا بالاخره آمده، فقط یک لبخند بزرگ زد، چشم‌های کنده و زیباش را بست و در حالی که سرش را روی شانه پادشاه می‌گذاشت، با بی‌خیالی گفت:

«پِتِ… کِکّی!» 😉 (یعنی: “بابا، من یه دوست جدید پیدا کردم!”)

پادشاه، در حالی که اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود و همزمان می‌خندید، فهمید که دخترش، حتی در میان ترسناک‌ترین جنگل‌ها هم، می‌تواند با یک لبخند و یک کلمه، جادو کند. ✨👑
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پ...

پارت پنجم پرنسسی از جنس ابر زمان مثل رودخانه‌ای جاری است که ...

پارت دوم پرنسسی از جنس ابر بعد از آن روز آرام در باغ، زندگی ...

پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابردر دوردست‌ترین سرزمین‌های شرق...

پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط