پارت بیست و دوم:ذهن های آشفته
پارت بیست و دوم:ذهن های آشفته
(Rose)
آهسته و کمی حساب شده قدم برمی داشت.
اما چه کسی،از حال پریشانش خبر داشت؟
تهیونگ حتی دنبالش هم نیومده بود.
۳ ساعت بود که همین طور بی هدف راه میرفت.
درست،کنار رودخانه ی هان.
خاطراتش زنده شد.
باد که وزید،اشکی که نباید میریخت،ریخته شد.
دخترش رو محکم تر به آغوش کشید و اجازه داد،صداهای ذهنش،همانطور نامعلوم بمانند.
فقط گوش داد.
"تهیونگ،اینجا خیلی قشنگه"
"بعد از به دنیا اومدن دخترمون،هر روز میارمت اینجا"
"قول بده،اگه ندی،حرفت رو باور نمیکنم"
"قول میدم،خانم کوچولوی من"
《خانم کوچولوی من》
عاشق این لقب بود.
اشکی که با سماجت پایین ریخت رو وحشیانه کنار زد.
سولار:دخترم،نمیزارم زندگیت به خاطر اون مرد اینطوری نابود بشه،خودم نابودش میکنم
در همین هین،تهیونگ خیره به غروب آفتاب،توی باری که مال خودش بود،لیوان بعدی رو سر کشید.
نه که جرعه ای بنوشه،سر کشید،همه ی لیوان رو،یکجا.
لیوان رو دوباره پر کرد.
درصد ویسکی خیلی بالا بود. با این حال،این چیز مهمی نبود!
امروز خانم کوچولوش برای همیشه رفت.
انتظار پایکوبی داشتید؟
همونقدر که سولار درد می کشید،تهیونگ هم کشید.
خیسی بزرگی روی گونه اش حس شد.
اشک؟
گریه.
کیم تهیونگ گریه کرد.
کسی که یک دنیا از غرورش می ترسید امروز در برابر یک بچه،با تمام وجود شکست،و گریه کرد.
(Rose)
آهسته و کمی حساب شده قدم برمی داشت.
اما چه کسی،از حال پریشانش خبر داشت؟
تهیونگ حتی دنبالش هم نیومده بود.
۳ ساعت بود که همین طور بی هدف راه میرفت.
درست،کنار رودخانه ی هان.
خاطراتش زنده شد.
باد که وزید،اشکی که نباید میریخت،ریخته شد.
دخترش رو محکم تر به آغوش کشید و اجازه داد،صداهای ذهنش،همانطور نامعلوم بمانند.
فقط گوش داد.
"تهیونگ،اینجا خیلی قشنگه"
"بعد از به دنیا اومدن دخترمون،هر روز میارمت اینجا"
"قول بده،اگه ندی،حرفت رو باور نمیکنم"
"قول میدم،خانم کوچولوی من"
《خانم کوچولوی من》
عاشق این لقب بود.
اشکی که با سماجت پایین ریخت رو وحشیانه کنار زد.
سولار:دخترم،نمیزارم زندگیت به خاطر اون مرد اینطوری نابود بشه،خودم نابودش میکنم
در همین هین،تهیونگ خیره به غروب آفتاب،توی باری که مال خودش بود،لیوان بعدی رو سر کشید.
نه که جرعه ای بنوشه،سر کشید،همه ی لیوان رو،یکجا.
لیوان رو دوباره پر کرد.
درصد ویسکی خیلی بالا بود. با این حال،این چیز مهمی نبود!
امروز خانم کوچولوش برای همیشه رفت.
انتظار پایکوبی داشتید؟
همونقدر که سولار درد می کشید،تهیونگ هم کشید.
خیسی بزرگی روی گونه اش حس شد.
اشک؟
گریه.
کیم تهیونگ گریه کرد.
کسی که یک دنیا از غرورش می ترسید امروز در برابر یک بچه،با تمام وجود شکست،و گریه کرد.
- ۱۳۱
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط