My Fateful Destiny
My Fateful Destiny
سرنوشت شوم من
part 3
ساعت 21:00 به وقت سئول
صدای آقای لی توی کل پرورشگاه پیچیده بود 《جونگ کوکککککک》
و به سمت اتاق جونگ کوک قدم بر میداشت
《 یاااا ... جونگ کوکاااااااا 》
جونگ کوک که داشت وسایلش رو جمع میکرد توجهش به سمت صدا رفت و به سمت بیرون از اتاق راهی شد
《 بلهههه آقای لی 》
《 یا جونگ کوک ... پسر سه ساعته دارم صدات میزنم 》
《 ببخشید .. داشتم وسایلم رو جمع میکردم ... چکادم داشتین 》
《 خببب تا چند ساعت پیش کارای قانونیه به سرپرستی گرفتنت رو کردیم و تموم شد ... الان خانم کیم اومده دنبالت ... دیگه داری از پیشمون میری پسر 》
ذوق به چشمای جونگ کوک برگشت
لبخند گشاد و سرشار از شوقی روی صورتش شکل گرفت ...
از همه حرکاتش حتا تکون خوردن عادی میشد فهمید که ذوق زدس ..
《 ج ج جدی دارید میگین ؟》
《 من با شما شوخی دارم ... انقدر حرف نزن بدو برو وسایلمو بیار برو دیگه ... طولش بدی نمیبرنتااا 》
《 بله .. بله .. چشممم 》
با شوق و ذوقی که کل بدنش رو فرا گرفته لود شروع کرد به جمع کردن وسایلم دیگه آخراش بود
بعد از ۵ دقیقه کاملا آماده بود
به سمت راه روی پرورشگاه قدم برمیداشت
از یک سالگی تا به الان کل این پرورشگاه براش خاطره بود
هر چند بیشترشون خاطرات خوشی نبود ...
همه اون خاطرات با هر قدمی که به سمت جلو برمیداشت از جلوی چشمش رد میشدن
سعی داشت اون خاطرات رو همونجا جا بزاره
خوشحال بود از اینکه داره از اونجا میره...
با قدم هایی پر از خوشحالی به سمت اتاق آقای لی میرفت
بلاخره وقتی به اتاق رسید آروم در زد و با صدای آقای لی که میگفت 《 بفرمایید 》 در رو آهسته باز کرد
بلافاصله با چهره ی خانوم مهربونی که سن خیلی زیادی نداشت روبهرو شد ...
قبلا توی پرورشگاه دیده بودن ...
اون زن یکی از خیرین بزرگ پرورشگاهه
هر چند تا حالا باهاش کاملا رویاروی نشده بود..
کلی از خوبی های اون شنیده بود ..
همه میگفتن زن دلسوز و مهربونیه
و جونگ کوک از این بابت کوه خوشحالی بود
وارد اتاق شد و در رو بست
به خانم کیم تعظیمی کرد و بعد سلامی آهسته کرد
خانم کبم بلافاصله به سمتش اومد و اون رو توی آغوش گرفت ...
《 سلام پسر عزیزم .. عسلم ... نگاش کن چقدر یه آدم میتونه بانمک و کیوت باشه آخه ! .. 》
جونگ کوک از رفتار خانم کیم ذوق زده بود
جوری که حتا نمیتونست سرس رو بالا بگیره
فقط ریز ریز از سر ذوق میخندید
که آقای لی گفت
《 خب خب جونگ کوک جان بهت تبریک میگم .. خیلی خانواده خوبی گیرت اومده... امیدوارم بقیه عمرت رو کنارشون با خوشبختی زندگی کنی ... خب خانم کیم کار ما با شما تمومه میتونید تشریف ببرید 》
《 اها بله خیلی ممنون آقای لی ... خدانگهدار 》
و جونگ کوک هم خداحافظی کرد و با خانم کیم از پرورشگاه خارج شدن
به سمت ماشین خانم کیم رفتند
ماشینش مدل بالا بود ..
از اونایی که جونگ کوک حتا توی خواباشم نمیدید
و الان هم خیلی حرت زده بود ...
ببخشید دیر میزامممم
چطور شده ؟
سرنوشت شوم من
part 3
ساعت 21:00 به وقت سئول
صدای آقای لی توی کل پرورشگاه پیچیده بود 《جونگ کوکککککک》
و به سمت اتاق جونگ کوک قدم بر میداشت
《 یاااا ... جونگ کوکاااااااا 》
جونگ کوک که داشت وسایلش رو جمع میکرد توجهش به سمت صدا رفت و به سمت بیرون از اتاق راهی شد
《 بلهههه آقای لی 》
《 یا جونگ کوک ... پسر سه ساعته دارم صدات میزنم 》
《 ببخشید .. داشتم وسایلم رو جمع میکردم ... چکادم داشتین 》
《 خببب تا چند ساعت پیش کارای قانونیه به سرپرستی گرفتنت رو کردیم و تموم شد ... الان خانم کیم اومده دنبالت ... دیگه داری از پیشمون میری پسر 》
ذوق به چشمای جونگ کوک برگشت
لبخند گشاد و سرشار از شوقی روی صورتش شکل گرفت ...
از همه حرکاتش حتا تکون خوردن عادی میشد فهمید که ذوق زدس ..
《 ج ج جدی دارید میگین ؟》
《 من با شما شوخی دارم ... انقدر حرف نزن بدو برو وسایلمو بیار برو دیگه ... طولش بدی نمیبرنتااا 》
《 بله .. بله .. چشممم 》
با شوق و ذوقی که کل بدنش رو فرا گرفته لود شروع کرد به جمع کردن وسایلم دیگه آخراش بود
بعد از ۵ دقیقه کاملا آماده بود
به سمت راه روی پرورشگاه قدم برمیداشت
از یک سالگی تا به الان کل این پرورشگاه براش خاطره بود
هر چند بیشترشون خاطرات خوشی نبود ...
همه اون خاطرات با هر قدمی که به سمت جلو برمیداشت از جلوی چشمش رد میشدن
سعی داشت اون خاطرات رو همونجا جا بزاره
خوشحال بود از اینکه داره از اونجا میره...
با قدم هایی پر از خوشحالی به سمت اتاق آقای لی میرفت
بلاخره وقتی به اتاق رسید آروم در زد و با صدای آقای لی که میگفت 《 بفرمایید 》 در رو آهسته باز کرد
بلافاصله با چهره ی خانوم مهربونی که سن خیلی زیادی نداشت روبهرو شد ...
قبلا توی پرورشگاه دیده بودن ...
اون زن یکی از خیرین بزرگ پرورشگاهه
هر چند تا حالا باهاش کاملا رویاروی نشده بود..
کلی از خوبی های اون شنیده بود ..
همه میگفتن زن دلسوز و مهربونیه
و جونگ کوک از این بابت کوه خوشحالی بود
وارد اتاق شد و در رو بست
به خانم کیم تعظیمی کرد و بعد سلامی آهسته کرد
خانم کبم بلافاصله به سمتش اومد و اون رو توی آغوش گرفت ...
《 سلام پسر عزیزم .. عسلم ... نگاش کن چقدر یه آدم میتونه بانمک و کیوت باشه آخه ! .. 》
جونگ کوک از رفتار خانم کیم ذوق زده بود
جوری که حتا نمیتونست سرس رو بالا بگیره
فقط ریز ریز از سر ذوق میخندید
که آقای لی گفت
《 خب خب جونگ کوک جان بهت تبریک میگم .. خیلی خانواده خوبی گیرت اومده... امیدوارم بقیه عمرت رو کنارشون با خوشبختی زندگی کنی ... خب خانم کیم کار ما با شما تمومه میتونید تشریف ببرید 》
《 اها بله خیلی ممنون آقای لی ... خدانگهدار 》
و جونگ کوک هم خداحافظی کرد و با خانم کیم از پرورشگاه خارج شدن
به سمت ماشین خانم کیم رفتند
ماشینش مدل بالا بود ..
از اونایی که جونگ کوک حتا توی خواباشم نمیدید
و الان هم خیلی حرت زده بود ...
ببخشید دیر میزامممم
چطور شده ؟
- ۷۷
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط