part
part16
.
.
+یونجون دیوونه شدی؟ اینجا مکان عمومیه
یونجون روی صندلی کنار پنجره نشست و بوم هم کنارش و صورتشو با دستاش گرفت
+هیونگ.. منو نگاه کن
یونجون با چشمای خسته و قرمز به بوم زل زد
+یونجون؟ خوبی؟
یون پوزخندی زد و سرشو از بین دستای بوم آزاد کرد و یه طرف پنجرت برگشت
_نمیدونم.. باید خوب باشم.. ولی همش مثل یه کابوس میاد جلو چشمم هر لحظه.. همه حرفایی که بهش زده بودم، به خاطر سوبین عصبانی شدم و دعواش کردم.. بهش گفتم هرزه.. گفتم دستمالی شده، بهش گفتم ازش متنفرم و نمیتونم جواب عشقشو بدم اما اون همیشه با لبخند جوابمو میداد.. حق با اون عوضیه.. من دارم برا خودم بهونه میسازم، اره.. من یه لاشی خودخواهم هیچوقت فکر نمیکرد رفتن یه نفر اینطوری داغونم کنه
بوم گونه یونجونوبا دستش نوازش کرد و قطره های اشکشو که رو دستش میلغزیدن رو با انگشتش پاک کرد
+نمیدونم چیکار کنم تا حالت خوب شه ولی هیونگ.. درسته تو باهاش بد کردی ولی اینکه قبول کنه و بمونه از طرف خودش بوده پس نیمخواد اینجوری ببینتت اینجوری میتونه تو آرامش باشه؟
یونجون سرشو پایین انداخت و اجازه داد اشکاش بازم سرازیر بشن بوم نمیدونست چرا ولی دیدن اون پسر مغرور تو این حال قلبشو به درد میاورد حس د چشماش میسوزه و درد شدیدی تو قفسه سینش شروع شده بود دردی که اجازه نفس کشیدنو بهش نمیداد دستشو چند باری روی سینش کوبید یونجون با نگرانی به بوم نگاه کرد
_هی.. هی چیشده؟ حالت بده؟
صدای سرفه های بوم اونقدری شدید شده بود که آدمای اطرافشن داشتن پچ پچ میکردن
_نگه دار آقا نگه دار!
دست بومو گرفت و دور گردنش انداخت وکمکش کرد از اتوبوس پیاده بشه بوم رو بغلش گرفت و تا نزدیک ترین درمونگاه دوید
_نفس عمیق بکش الان میرسیم
داخل درمونگاه شد و به پرستاری که مشغول پانسمان بود نگاه کرد و داد زد
_کمک کنید یه مریض اورژانسی دارم
٪بیاریدش اینجا
یونجون سریع بوم رو روی تخت گذاشت و نگران منتظر اومدن دکتر شد
+هیونگ زیاد جدی نیس...
حرفش با سرفه های بی وقفش متوقف شد یونجون کلافه داد زد
_دو دقیقه گفتم حرف نزن تا دکتر بیاد
٪چش شده؟
_چند وقتیه قفسه سینش درد میکنه الانم نیم ساعته داره سرفه میکنه
٪چیز خاصی نیست براش یه سرم میزنم و چند تا قرص مینویسم، میشه یه لحظه بیاید اینور؟
_بله؟
٪علائمش زیاد جدی نیست ولی ممکنه یه بیماری باشه اگه شدید شد بیاریدش برا عکس برداری
_ممنون حتما
یونجون بعد گرفتن دارو ها پیش بوم برگشت و بومو دید که نشسته بود و سرفه هاش اروم گرفته بودن
_میتونی راه بری؟
+اره الان بهترم ممنون
.
بوم بعد خوردن داروش لیوانو روی اپن گذاشت
یونجون چراغا رو روشن کرد
_چیز خاصی هست که بهش حساسیت بدی؟
+فکر نکنم احتمالا به خاطر همون بیماریه
_بازم فکر کن ببین چی خوردی که بهش حساسیت بدی
+باشه ممنون که کمکم کردی نمیخواستم بهت زحمت بدم
_همون حس انسان دوستی که گفتم یادته؟
بوم تک خنده ای کرد
+اره اره یادمه
یونجون هم متقابلا لبخند محوی زد
_برو بخواب دیگه
+هومم شب به خیر کله نخودی
و به طبقه بالا رفت
_کله نخودی؟
یونجون از شنیدن اون لقب آشنا از زبون بوم پوزخندی زد و به اتاقش رفت تا بخوابه
.
.
.
+یونجون دیوونه شدی؟ اینجا مکان عمومیه
یونجون روی صندلی کنار پنجره نشست و بوم هم کنارش و صورتشو با دستاش گرفت
+هیونگ.. منو نگاه کن
یونجون با چشمای خسته و قرمز به بوم زل زد
+یونجون؟ خوبی؟
یون پوزخندی زد و سرشو از بین دستای بوم آزاد کرد و یه طرف پنجرت برگشت
_نمیدونم.. باید خوب باشم.. ولی همش مثل یه کابوس میاد جلو چشمم هر لحظه.. همه حرفایی که بهش زده بودم، به خاطر سوبین عصبانی شدم و دعواش کردم.. بهش گفتم هرزه.. گفتم دستمالی شده، بهش گفتم ازش متنفرم و نمیتونم جواب عشقشو بدم اما اون همیشه با لبخند جوابمو میداد.. حق با اون عوضیه.. من دارم برا خودم بهونه میسازم، اره.. من یه لاشی خودخواهم هیچوقت فکر نمیکرد رفتن یه نفر اینطوری داغونم کنه
بوم گونه یونجونوبا دستش نوازش کرد و قطره های اشکشو که رو دستش میلغزیدن رو با انگشتش پاک کرد
+نمیدونم چیکار کنم تا حالت خوب شه ولی هیونگ.. درسته تو باهاش بد کردی ولی اینکه قبول کنه و بمونه از طرف خودش بوده پس نیمخواد اینجوری ببینتت اینجوری میتونه تو آرامش باشه؟
یونجون سرشو پایین انداخت و اجازه داد اشکاش بازم سرازیر بشن بوم نمیدونست چرا ولی دیدن اون پسر مغرور تو این حال قلبشو به درد میاورد حس د چشماش میسوزه و درد شدیدی تو قفسه سینش شروع شده بود دردی که اجازه نفس کشیدنو بهش نمیداد دستشو چند باری روی سینش کوبید یونجون با نگرانی به بوم نگاه کرد
_هی.. هی چیشده؟ حالت بده؟
صدای سرفه های بوم اونقدری شدید شده بود که آدمای اطرافشن داشتن پچ پچ میکردن
_نگه دار آقا نگه دار!
دست بومو گرفت و دور گردنش انداخت وکمکش کرد از اتوبوس پیاده بشه بوم رو بغلش گرفت و تا نزدیک ترین درمونگاه دوید
_نفس عمیق بکش الان میرسیم
داخل درمونگاه شد و به پرستاری که مشغول پانسمان بود نگاه کرد و داد زد
_کمک کنید یه مریض اورژانسی دارم
٪بیاریدش اینجا
یونجون سریع بوم رو روی تخت گذاشت و نگران منتظر اومدن دکتر شد
+هیونگ زیاد جدی نیس...
حرفش با سرفه های بی وقفش متوقف شد یونجون کلافه داد زد
_دو دقیقه گفتم حرف نزن تا دکتر بیاد
٪چش شده؟
_چند وقتیه قفسه سینش درد میکنه الانم نیم ساعته داره سرفه میکنه
٪چیز خاصی نیست براش یه سرم میزنم و چند تا قرص مینویسم، میشه یه لحظه بیاید اینور؟
_بله؟
٪علائمش زیاد جدی نیست ولی ممکنه یه بیماری باشه اگه شدید شد بیاریدش برا عکس برداری
_ممنون حتما
یونجون بعد گرفتن دارو ها پیش بوم برگشت و بومو دید که نشسته بود و سرفه هاش اروم گرفته بودن
_میتونی راه بری؟
+اره الان بهترم ممنون
.
بوم بعد خوردن داروش لیوانو روی اپن گذاشت
یونجون چراغا رو روشن کرد
_چیز خاصی هست که بهش حساسیت بدی؟
+فکر نکنم احتمالا به خاطر همون بیماریه
_بازم فکر کن ببین چی خوردی که بهش حساسیت بدی
+باشه ممنون که کمکم کردی نمیخواستم بهت زحمت بدم
_همون حس انسان دوستی که گفتم یادته؟
بوم تک خنده ای کرد
+اره اره یادمه
یونجون هم متقابلا لبخند محوی زد
_برو بخواب دیگه
+هومم شب به خیر کله نخودی
و به طبقه بالا رفت
_کله نخودی؟
یونجون از شنیدن اون لقب آشنا از زبون بوم پوزخندی زد و به اتاقش رفت تا بخوابه
.
- ۵۴۱
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط