{عشق مخفی}

{عشق مخفی}
{part:6}
(ویو دوهی)
شروع کردم به صبحانه درست کردن بعد اینکه آماده شد صبحانه خودم رو خوردم و ماله جیمین رو گذاشتم رو سینی و وقتی داشتم میبردم بالا یهو سرم گیج رفت و سینی از دستم افتاد و بعدش چشمام به سیاهی رفت
خدمتکار:خانم...خانم حالتون خوبه خانم بیدار شید واییی خدا جون
(ویو جیمین)
سرم تو گوشی بود که یهو صدای جیغ و داد خدمتکار و شکستن به گوشم خورد فهمیدم که دوهی یه چیزیش شده واسه همین با دردی که داشتم از رو تخت بلند شدم و رفتم پایین که دیدم دوهی کناره پله ها از هوش رفته...
نویسنده:جیمین دوهی رو به سرعت برد داخل ماشین و به سمت بیمارستان حرکت کرد خلاصه دوهی بردن به بیمارستان گذاشتنش رو تخت بیمارستان و بهش سرم وصل کردن که بهش کمک کنه بهتر بشه و بیدار شه
جیمین:آقای دکتر حالش خوبه
دکتر:بله حالش خودشون خوبه ولی حال بچه تو شکم شون خوب نیس
جیمین:چی بچه تو شکمش؟
دکتر:بله خانم شما حامله بوده ولی بخاطره اون اتفاق مثل اینکه به یه جایی خوردن و درد خیلی بدی بهشون وارد شده و بچه تو شکم شون سقط شده
(ویوجیمین)
یعنی چی؟یوری که حامله نبود اگرم بود به من میگفت مطمئنم این بچه بچه ی من نیست بچه یه نفر دیگست باید وقتی بهوش اومد مو به مو قضیه رو ازش بپرسم و توضیح بخوام
نویسنده:یه خورده گذشت و دوهی بهوش اومد
جیمین:دوهی تو حالت خوبه؟
دوهی:آره خوبم
جیمین:چرا بهم نگفتی از یه پسر دیگه حامله ای هان؟؟؟(عصبی)
دوهی:چ...چی تو این رو از کجا فهمیدی؟(با ترس)
جیمین:دکتر بهم گفت که بچه داخل شکمت سقط شده ولی خودت خوبی واقعا الان ازت توضیح میخوام که این بچه بچه ی کیه؟
دوهی:خب راستش....
شرط پارت بعدی:
)♡۱۵لایک⁦♡⁦)
)♡۳بازنشر♡(⁦
)♡۵کامنت♡(
دیدگاه ها (۳)

مرسیییی گلبم اکلیلی شد✨✨💖💖🥹

(کپشن رو بخونید)ببینید من اعصاب ندارم کدوم احمقی این پست من ...

{فیک جیمین:عشق مخفی}{part:5} ...

part54 عشق پنهاناجوما: توی اون اتاق هستن حالشون ...ات: چرا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط