P31

هه این رفت منم بلند شدم
+من مادر پدرم سالها پیش از دست دادم کل زندگیمم بدون داشتن خانواده بوده نمیتونم بخاطر خانواده جدیدم ولش کنم من باهاش میرم
_اما اینجوری حالت بدتر میشه یوری یونجون همینجوریشم با ما سر جنگ داره اگر ادماش پیدات کنن میکشتنت
+نکنه میگی بخاطر همچین چیزی بیخیال هه این بشم؟ اون تنها خونواده ی من میفهمی ای ان
چان گفت
_من برش میگردونم قول میدم اما نیاز به زمان دارم اون دختر لجبازی شاید حالا ها قبول نکنه برگرده
سرم تکون دادم قبول کردم بلند شدم میخواستم اتاقا بگردم یکم راه برم حداقل از پله ها رفتم بالا به خدمتکار دستور دادم یه نسکافه درست کنه ببره تو بالکن که سر فرصت بیام بخورم همینجور که داشتم میگشتم تو خونه به یه در خوردم که درش مشکی بود برعکس تمام در های خونه این فرق میکرد سعی کردم بازش کنم که دیدم قفل بازم تلاشش کردم
_خ خانوم شما نمیتونید اینجا برید
سرم برگردوندم دیدم یکی از خدمتکاراست
+چرا اتاق چه کسی مگه؟
_این اتاق متعلق به خانوم هارین
+هارین؟ هارین کی هست؟
+مادرتون، راستش از وقتی فوت شدن اتاق ایشون و پدرتون رو به دستور اقای کیم مشکی رنگ کردن کسی حق داخل رفتن نداره
گفت مادرم ؟ من هیچی از مادرم نمیدونستم واقعا کنجکاو بودم بدونم چی پشت اون در
+میخوام اتاق مادرم بیینم
_نمیشه خانوم
& بذار بره
دیدم ای ان از پشت سرم اومد
_اما اخه آقای کیم..
&من عواقبش قبول میکنم
_باشه
بعد از چند دقیقه خدمتکار دوباره اومد با کلیدی که دستش بود در اتاق باز کرد
وارد اتاق شدم اتاق بزرگ بود تم کلاسیک داشت یه تابلو بزرگ دیدم زنی با موهای قهوه ای روشن لبخند قشنکش داشت به دوربین نگاه میکرد یه نوزاد با لباس صورتی توی بغلش بود کنارشم یه مرد خوشتیپ با کت شلوار ایستاده بود
+ا اون مادر من؟؟..
_اره اون کیم هارین
دستم روی صورت مادرم گذاشتم خدای من خیلی خیلی شبیه من بود فقط با موهای قهوه ای بلند درواقع حس میکنم اون از من خوشگلتر
لبخند روی لبم ناخواسته اومد دستم روی عکس بچگی خودم گذاشتم این منم؟ کیم یوری
دوباره خاطرات کوفتی اومدن سراغم
_کیم یوری دختر اون کیم های حرومی اره، به من نگااه کنننن از این روز یه بعد اسم تو جینکسهه*داد
+جیغغغغغغ
_*خنده
_تکرار کن یوری توو جینکسی تو جینککسییی

دوباره خاطرات توی مغزم مثل فیلم پخش شد سرم توی دستام گرفتم فشار دادم که ای ان متوجه شد
_حالت خوبه اروم باشش همچی تموم شده یوری اروم باش
دوباره به حالت عادیم برگشتم دستم کشیدم روی قسمتی از بازوم که اسم جینکس نوشته شده بود ، گاهی وقتا به انتقام از ادمایی که من گروگان گرفتن فکر کردم اما هنوز هم میترسیدم من واقعا از عمق وجودم ازشون وحشت داشتم ، دفترچه خاطرات مادرم از توی کشوش پیدا کردم یه صفحه خیلی رندوم باز کردم شروع به خوندنش کردم اونجا کلی کتاب بود حتما مادرم خیلی اهل کتاب بوده

یونجون ویو:

_که اینطور نقشه ای هم داری برای نابود کردنشون؟
+فعلا که همه جوره بهشون ضربه زدیم اما بازم سر پان
_هوم..نقطه ضعف خانواده کیم دختراشون نه؟ همون دوتا دختری که به تازگی پیدا شدن یوری و سایکو .. اگر یکیشون نابود کنیم یعنی یکی از ستون های خانواده کیم نابود کردیم اونوقت اونا حتما عصبی میشن راحت تر میتونیم توی تله خودمون بندازیمشون.. نظرت درمورد اون کیم یوری چیه
+چیی معلوم که نه بومگیو دیوونه شدی؟
_نکنه از اون دختر خوشت اومده این از تو بعید یونجون
+نه معلوم که نه چی درمورد من فکر کردی*پوزخند
+فقط میگم.. ممکنه اینجوری بیشتر بینمون جنگ بشه اون رییس کیم بزرگ با کسی سر نوه هاش شوخی نداره ممکنه بد بشه باید جور دیگه ای متلاشیشون کنیم
_درسته
شروع به خوردن قهوش کرد

ویو هه این:

_کمککککککم کنیدددد یکی من از دست این زنیکه نجات بدهعع کمکککک، سایکو خواهش میکنم ولم کنن لعنتی
+هومم
ژست متفکر گرفتم به خودم اسلحه روی لبم گذاشتم
+حالا که فکرش میکنم اگر یکم بیشتر التماسم کنی میبخشمت ولت میکنم
_خواهس میکنم سایکو ولم کن من هیچی نمیدونم
+چجوری که نمیدونی وقتی ادم اون شرکتی اخع
لم دادم رو صندلی بهش نگاه کردم خیلی ترسیده بود اخی
+بیخیال این تازه اولش داری کم میاری به این راحتی؟... عاام راستی درمورد اون سایکو های تقلبی چی ؟ اون ذخترایی که خودشون جای من جا زدن کار یونجون؟ اون این همه کپی از من درست کرده دستور داده اره؟
_نه باور کن به خودشم حمله شده اونا ادمای اون نیستن ، گور بابایی یونجووونننن من ازاد کنننن
+نچ نچ رییست این بشنوه خیلی ناراحت میشه که نه؟ رییست سوبین اره
دیدگاه ها (۰)

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_9ویو میرااما درست وقتی خو...

.....//برده ی زیبا//......

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

عشق در قلبی سنگی))part:5ویو تهیونگوقتی که جونگکوک گفت:(جونگک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط