می شنوی ؟

می شنوی ؟
اینجا صدایِ بی تفاوتی ها
همه جا را پر کرده است
اینجا انگار کسی
محضِ رضایِ عشق
نمی گوید
دوستت دارم
می بینی ؟
اینجا اوجِ احساس
در اوجِ خواستن
جان می دهد
می میرد
ماندن اینجا بی فایده است
اگر آمدی
من جایی دور کنارِ خوشبختی هایِ کوچک نشسته ام
مثلا کنارِ یک پیرِمردِ تنها
که صورتش نشان از دلتنگی می دهد
و دستانش منتظر برایِ دوباره کنارش بودن
جایی نزدیکیِ آسمان می گردد
شاید هم کنارِ کودکی دارم
باله می رقصم
و شوقِ چشمانش را
نقاشی می کنم
اگر آمدی
بگذار سیر نگاهت کنم
بگذار آنقدر بمانی
تا باورم شود
عاشقی
تا باورم شود
عاشقم
بگذار آنقدر در هم غرق شویم
که خدا گم کند ما را
که نداند من کجایم
تو کجایی
و بعد
بخندد به
دیوانه تر از خودش
و ما خوشبخت شویم
از این همه خدا
دیدگاه ها (۵)

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۳" در آغوش رویای آبی ات " ...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉-𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉-𝒆 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو) پارت𝟗...برای باکوگو دی...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

KIM V

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁶آتشی که از کلام من دامن دیگران را می‌گیرد؛اول ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط