p......۳۲
p......۳۲
دینگ یوشی ..اره اینا عوضی ها معلوم نیست کدوم خواهرو در نظر دارن
ییبو ..من تا نکشمش نمیزارم بره
ژان ...داد زد گفت ییبو به خودت بیا داری چیکار میکنی احمق شدی هان
ییبو..آره احمق شدم چرا تو باید با اون ازدواج کنی
ژان.. چرا داری اینجوری میکنی هنوز هیچی معلوم نیست شاید فقط شایه باشه زود باور نکن
ییبو..من دارم میگم این یه حسی بهت داره
ژان..اون خودش یکیو دوست داره هیچ چیزی بین من اون نیست چرا قبول نمیکنی
شوکای..حق با ژانه من نمیخوام با مالیشان وسلط کنم خودم یکیو دوست دارم
ییبو..فکر کردی نمیفهمم داری خودتو به ژان نزدیک میکنی
شوکای..من بهش نزدیک نشدم اگه یادت باشه من از طریق تو با اون آشنا شدم و تواول بهسراغ من اومدی به هرحال بیشتر از این نمیخوام با شماها بعث کنم من دیگه میرم
دینگ یوشی..بهتره دیگه نزاری چشمم به چشمت بیفته
شوکای لبخندی زد
شوکای..وگفت من دیگه با شماها کاری ندارم بعدم رفت
ژان .ناراحتش کردی
ییبو.. به درک ناراحت بشه
ژان..مگه دوستت نبود
ییبو.. این دوستی بره به جهنم
ژان..بیخیال
یهویی چنگ اومد پیش ژان
چنگ ..خوبه اومدی
ژان.. چی شده
چنگ ..نمیدونم یهویی برادرم گرفتن و گفتن باید اعدام بشه نه من حق دخالت دارم پدر مادرم نمیتونن بیان
ژان ..چی چطور برادرت کجاست
چنگ.. تو زندان نمیزارن من ببینمش
ژان..نگران نباش یه راهی پیدا میکنم
چنگ ..لطفا کمکش کن
دینگ یوشی..داره تاوان گناهانش پس میده
چنگ ..چی گفتی لعنتی برادرم تا حالا به یه مورچه آسیب نزده اونوقت میتونه آدم بکشه تو چی فکر کردی
دینگ یوشی..مگه دروغ میگم راستش هیچ دلم براش نسوخت حقش بود
ژان..دیگه داری زیاده روی میکنی اون چن ژیوان که من میمیشناسم از تو بهتره پس وقتی بی گناهیش سابت شد میفهمی
ژان به همراه چنگ رفتن تا شاید راهی برای دیدار با چن ژیوان پیدا کنن
دینگ یوشی..به خودتون زحمت ندین اون تا فردا میمیره باید انرژی برای گریه کردن داشته باشین
بعد رفتن اونا فقط ییبو و دینگ یوشی موندن
ژان و چنگ رفتن زندان ژان میخاست بره توکه سربازانزاشتن
ژان میخاست بهشون رشوه بده اما اونا قبول نکردن
چنگ..حالاچیکارکنیم؟
ژان..نمیدونم ولی باید یه کاری بکنیم چون من زیاد وقت ندارم باید برگردم به مالی شان
برو و همه خدمتکارا و سرباز های اقامتگاه چن ژه یوان بیار اینجا
چنگ..سرباز های خودمون که زندانی شدن ولی میرم بقیرو بیارم و ازشون پرسوجو کنم
ژان..باید بایه طرفند ببینیمشون
چنگ..باشه
دینگ یوشی ..اره اینا عوضی ها معلوم نیست کدوم خواهرو در نظر دارن
ییبو ..من تا نکشمش نمیزارم بره
ژان ...داد زد گفت ییبو به خودت بیا داری چیکار میکنی احمق شدی هان
ییبو..آره احمق شدم چرا تو باید با اون ازدواج کنی
ژان.. چرا داری اینجوری میکنی هنوز هیچی معلوم نیست شاید فقط شایه باشه زود باور نکن
ییبو..من دارم میگم این یه حسی بهت داره
ژان..اون خودش یکیو دوست داره هیچ چیزی بین من اون نیست چرا قبول نمیکنی
شوکای..حق با ژانه من نمیخوام با مالیشان وسلط کنم خودم یکیو دوست دارم
ییبو..فکر کردی نمیفهمم داری خودتو به ژان نزدیک میکنی
شوکای..من بهش نزدیک نشدم اگه یادت باشه من از طریق تو با اون آشنا شدم و تواول بهسراغ من اومدی به هرحال بیشتر از این نمیخوام با شماها بعث کنم من دیگه میرم
دینگ یوشی..بهتره دیگه نزاری چشمم به چشمت بیفته
شوکای لبخندی زد
شوکای..وگفت من دیگه با شماها کاری ندارم بعدم رفت
ژان .ناراحتش کردی
ییبو.. به درک ناراحت بشه
ژان..مگه دوستت نبود
ییبو.. این دوستی بره به جهنم
ژان..بیخیال
یهویی چنگ اومد پیش ژان
چنگ ..خوبه اومدی
ژان.. چی شده
چنگ ..نمیدونم یهویی برادرم گرفتن و گفتن باید اعدام بشه نه من حق دخالت دارم پدر مادرم نمیتونن بیان
ژان ..چی چطور برادرت کجاست
چنگ.. تو زندان نمیزارن من ببینمش
ژان..نگران نباش یه راهی پیدا میکنم
چنگ ..لطفا کمکش کن
دینگ یوشی..داره تاوان گناهانش پس میده
چنگ ..چی گفتی لعنتی برادرم تا حالا به یه مورچه آسیب نزده اونوقت میتونه آدم بکشه تو چی فکر کردی
دینگ یوشی..مگه دروغ میگم راستش هیچ دلم براش نسوخت حقش بود
ژان..دیگه داری زیاده روی میکنی اون چن ژیوان که من میمیشناسم از تو بهتره پس وقتی بی گناهیش سابت شد میفهمی
ژان به همراه چنگ رفتن تا شاید راهی برای دیدار با چن ژیوان پیدا کنن
دینگ یوشی..به خودتون زحمت ندین اون تا فردا میمیره باید انرژی برای گریه کردن داشته باشین
بعد رفتن اونا فقط ییبو و دینگ یوشی موندن
ژان و چنگ رفتن زندان ژان میخاست بره توکه سربازانزاشتن
ژان میخاست بهشون رشوه بده اما اونا قبول نکردن
چنگ..حالاچیکارکنیم؟
ژان..نمیدونم ولی باید یه کاری بکنیم چون من زیاد وقت ندارم باید برگردم به مالی شان
برو و همه خدمتکارا و سرباز های اقامتگاه چن ژه یوان بیار اینجا
چنگ..سرباز های خودمون که زندانی شدن ولی میرم بقیرو بیارم و ازشون پرسوجو کنم
ژان..باید بایه طرفند ببینیمشون
چنگ..باشه
- ۲.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط