به غبارآیینه،
به غبارآیینه،
دل داده ام،
تا اگر روزی
از زوایای تنهایی خویش،
دریچه ای نیافتم تا ،
به وسعت روزن آشنای دلی باشد
که درکم نکند،
غرق اندوه نگردم،
مثل گل ،
به نسیم خنده ی صبح دلخوشم،
مثل شقایق،،
به رستن در دامان درد،،،
دیگر نه به سلام ساده،
و نه به وعدۀ باران،
نه هیچ خاطره ای دل نمی بندم،
در گذر زندگی،
باید مسافربود،،
بی ره توشه وخالی از هر باوری ،
که،
سبز و خزان زده است.
دل داده ام،
تا اگر روزی
از زوایای تنهایی خویش،
دریچه ای نیافتم تا ،
به وسعت روزن آشنای دلی باشد
که درکم نکند،
غرق اندوه نگردم،
مثل گل ،
به نسیم خنده ی صبح دلخوشم،
مثل شقایق،،
به رستن در دامان درد،،،
دیگر نه به سلام ساده،
و نه به وعدۀ باران،
نه هیچ خاطره ای دل نمی بندم،
در گذر زندگی،
باید مسافربود،،
بی ره توشه وخالی از هر باوری ،
که،
سبز و خزان زده است.
- ۴.۲k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط