بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۲
سپیده هنوز نزده بود که سه نفر مقابل ساختمان شیشهای و عظیمی ایستادند؛ آخرین مخفیگاه Player 01. مه نازکی اطراف ساختمان را پوشانده بود و سکوت، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. جونگ کوک نگاهی به آوا انداخت و آرام گفت: «این آخرین باره... بعد از امروز، همهچیز تموم میشه.»
آوا لبخند آرامی زد. «و بعد از امروز، دیگه لازم نیست از گذشته فرار کنیم.» برای اولین بار، هر دو با اطمینان از آینده حرف میزدند؛ آیندهای که قرار بود کنار هم بسازند.
با کمک هک آوا، درهای امنیتی یکییکی باز شدند. جیمین مسیر طبقهی بالا را پوشش میداد و جونگ کوک و آوا مستقیم به اتاق فرمان رفتند. آنجا، مردی با کت مشکی کنار پنجره ایستاده بود و بدون اینکه برگردد، گفت: «بالاخره رسیدین.»
Player 01 آرام برگشت. چهرهاش همان مردی بود که سالها همه او را یک قهرمان میشناختند. او با خونسردی گفت: «من شما رو ساختم... بدون من، هیچکدومتون امروز اینجا نبودین.» جونگ کوک با قاطعیت جواب داد: «اشتباه میکنی... ما خودمون راه زندگیمون رو انتخاب کردیم.»
Player 01 با فشردن یک دکمه، تمام اطلاعات پروژهی Black Raven را روی نمایشگرها نشان داد. هزاران پرونده، آزمایش و قربانی. آوا با دیدن آن تصاویر، اشک در چشمانش جمع شد، اما این بار از ترس نبود؛ از خشم بود.
او بدون تردید لپتاپش را به سیستم مرکزی وصل کرد. انگشتانش با سرعت روی صفحهکلید حرکت کردند و برنامهی حذف کامل اطلاعات را اجرا کرد. Player 01 با عصبانیت به سمت او رفت، اما جونگ کوک راهش را سد کرد.
درگیری کوتاه اما نفسگیری بین آن دو شکل گرفت. Player 1 یقه جونگ کوک رو گرفته بود و چند تا مشت به فکش زد و جونگ کوک بدون اینکه حتی زمین بخوره پاسخ می داد. قدرت و زور جونگ کوک برتری کرد. و همهان لحظه چاقویی در دستش دید جونگ کوک نفس های سنگینی میکشید و برای اینجور لحظه ها تمرینات فشرده ای دیده بود بعد از چند ضربه،حرکت های هوشمندانه ، جونگ کوک موفق شد او را خلع سلاح کند و اورا به زمین خوابوند و داستانش رو قفل کرد و زانو اش رو روی گردن مرد گذاشت .
جونگ کوک صدای نیرو های امنیتی و پلیس ویژه رو شنید.
نفس راحتی کشید و با نگاه تاریکی بهش خیره شد و گفت:
«دیگه تموم شد، پک گو وون اینجا اخر خطه »
جیمین نیروهای امنیتی را به داخل ساختمان هدایت کرد و همهچیز در چند دقیقه پایان یافت.
صدای آوا در اتاق پیچید: «تموم شد...» آخرین نوار پیشرفت روی صفحه به صد درصد رسید و تمام اطلاعات پروژه برای همیشه پاک شد. Player 01 در سکوت به صفحهی خاموش خیره ماند؛ بازیای که سالها ساخته بود، در چند ثانیه از بین رفته بود.
وقتی مأموران او را با دستبند از اتاق بیرون بردند، جونگ کوک نفس راحتی کشید. آوا به سمتش آمد و بیاختیار خودش را در آغوش او انداخت. جونگ کوک هم او را محکم در آغوش گرفت؛ انگار میترسید اگر رهایش کند، همهچیز فقط یک رؤیا بوده باشد.
آوا آرام سرش را بالا آورد. چشمهایش هنوز از اشک میدرخشید، اما لبخندش از همیشه گرمتر بود. با صدایی آرام گفت: «بالاخره آزاد شدیم...» جونگ کوک لبخند زد و با نوک انگشت، قطرهی اشکی را از روی گونهی او پاک کرد.
او لحظهای مکث کرد و وقتی نگاه مطمئن آوا را دید، آرام او را بوسید؛ بوسهای طولانی تر از قبل، سرشار از آرامش و پایان تمام ترسهایی که سالها همراهشان بود.جونگ کوک نفس راحتی کشید که این بازی به اتمام وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و زمزمه کرد: «از این به بعد، میخوام هر خاطرهی جدیدی که میسازم، کنار تو باشه.»
در همان لحظه، نور طلوع خورشید از پنجرههای بزرگ اتاق به داخل تابید. آوا دست جونگ کوک را در دستش گرفت و هر دو به طلوع نگاه کردند. برای اولین بار بعد از سالها، نه صدای تیراندازی بود، نه تعقیبوگریز... فقط آغاز یک زندگی تازه.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳۲
سپیده هنوز نزده بود که سه نفر مقابل ساختمان شیشهای و عظیمی ایستادند؛ آخرین مخفیگاه Player 01. مه نازکی اطراف ساختمان را پوشانده بود و سکوت، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. جونگ کوک نگاهی به آوا انداخت و آرام گفت: «این آخرین باره... بعد از امروز، همهچیز تموم میشه.»
آوا لبخند آرامی زد. «و بعد از امروز، دیگه لازم نیست از گذشته فرار کنیم.» برای اولین بار، هر دو با اطمینان از آینده حرف میزدند؛ آیندهای که قرار بود کنار هم بسازند.
با کمک هک آوا، درهای امنیتی یکییکی باز شدند. جیمین مسیر طبقهی بالا را پوشش میداد و جونگ کوک و آوا مستقیم به اتاق فرمان رفتند. آنجا، مردی با کت مشکی کنار پنجره ایستاده بود و بدون اینکه برگردد، گفت: «بالاخره رسیدین.»
Player 01 آرام برگشت. چهرهاش همان مردی بود که سالها همه او را یک قهرمان میشناختند. او با خونسردی گفت: «من شما رو ساختم... بدون من، هیچکدومتون امروز اینجا نبودین.» جونگ کوک با قاطعیت جواب داد: «اشتباه میکنی... ما خودمون راه زندگیمون رو انتخاب کردیم.»
Player 01 با فشردن یک دکمه، تمام اطلاعات پروژهی Black Raven را روی نمایشگرها نشان داد. هزاران پرونده، آزمایش و قربانی. آوا با دیدن آن تصاویر، اشک در چشمانش جمع شد، اما این بار از ترس نبود؛ از خشم بود.
او بدون تردید لپتاپش را به سیستم مرکزی وصل کرد. انگشتانش با سرعت روی صفحهکلید حرکت کردند و برنامهی حذف کامل اطلاعات را اجرا کرد. Player 01 با عصبانیت به سمت او رفت، اما جونگ کوک راهش را سد کرد.
درگیری کوتاه اما نفسگیری بین آن دو شکل گرفت. Player 1 یقه جونگ کوک رو گرفته بود و چند تا مشت به فکش زد و جونگ کوک بدون اینکه حتی زمین بخوره پاسخ می داد. قدرت و زور جونگ کوک برتری کرد. و همهان لحظه چاقویی در دستش دید جونگ کوک نفس های سنگینی میکشید و برای اینجور لحظه ها تمرینات فشرده ای دیده بود بعد از چند ضربه،حرکت های هوشمندانه ، جونگ کوک موفق شد او را خلع سلاح کند و اورا به زمین خوابوند و داستانش رو قفل کرد و زانو اش رو روی گردن مرد گذاشت .
جونگ کوک صدای نیرو های امنیتی و پلیس ویژه رو شنید.
نفس راحتی کشید و با نگاه تاریکی بهش خیره شد و گفت:
«دیگه تموم شد، پک گو وون اینجا اخر خطه »
جیمین نیروهای امنیتی را به داخل ساختمان هدایت کرد و همهچیز در چند دقیقه پایان یافت.
صدای آوا در اتاق پیچید: «تموم شد...» آخرین نوار پیشرفت روی صفحه به صد درصد رسید و تمام اطلاعات پروژه برای همیشه پاک شد. Player 01 در سکوت به صفحهی خاموش خیره ماند؛ بازیای که سالها ساخته بود، در چند ثانیه از بین رفته بود.
وقتی مأموران او را با دستبند از اتاق بیرون بردند، جونگ کوک نفس راحتی کشید. آوا به سمتش آمد و بیاختیار خودش را در آغوش او انداخت. جونگ کوک هم او را محکم در آغوش گرفت؛ انگار میترسید اگر رهایش کند، همهچیز فقط یک رؤیا بوده باشد.
آوا آرام سرش را بالا آورد. چشمهایش هنوز از اشک میدرخشید، اما لبخندش از همیشه گرمتر بود. با صدایی آرام گفت: «بالاخره آزاد شدیم...» جونگ کوک لبخند زد و با نوک انگشت، قطرهی اشکی را از روی گونهی او پاک کرد.
او لحظهای مکث کرد و وقتی نگاه مطمئن آوا را دید، آرام او را بوسید؛ بوسهای طولانی تر از قبل، سرشار از آرامش و پایان تمام ترسهایی که سالها همراهشان بود.جونگ کوک نفس راحتی کشید که این بازی به اتمام وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و زمزمه کرد: «از این به بعد، میخوام هر خاطرهی جدیدی که میسازم، کنار تو باشه.»
در همان لحظه، نور طلوع خورشید از پنجرههای بزرگ اتاق به داخل تابید. آوا دست جونگ کوک را در دستش گرفت و هر دو به طلوع نگاه کردند. برای اولین بار بعد از سالها، نه صدای تیراندازی بود، نه تعقیبوگریز... فقط آغاز یک زندگی تازه.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۸۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط