بازی عشقی

بازی عشقی
پارت هفت

ویو شیدو:

رسیدیم و بعد از نیم ساعت بازی کردن ایساگی بلاخره ی گل بهم زد...
خندیدم و با تمسخر گفتم:«خب خب کوتوله...تو نیم ساعت پیشرفت کردی یا شانسی بود؟»
اخ البته که از قصد گزاشتم بهم گل بزنه چون دیدن خوشحالیش خیلی خوبه... البته از اذیت کردنش بیشتر لذت میبرم.
گفت:«نامرد...چه بدونم...تو خیلی قوی‌ای»
زیر زیرکی خندیدم...
گفتم:«من قوی‌ام؟اوهوع...باشه ولی اینکه تو ضعیفی رو نمیشه انکار کرد!»
حرصش گرفت و با لجبازی گفت:«شــیــدووو!»
نتونستم جلوی قهقهه زدنم رو بگیرم و بلند خندیدم....
دوباره شروع کردیم و حتی متوجه گذر زمان نشدیم...
ایسی داشت میودید دنبال تا که توپ رو ازم بگیره ولی پاهاش به زمین گیر کرد و افتاد زمین.
سریع رفتم سمتش ولی سعی کردم مشخص نشه نگرانش شدم.
گفتم:«هوی کوتوله چی شد؟»
اروم بلند شد و نشست، و زانوش رو با دوتاش گرفت... مشخصا درد داشت. گفت:«م...مهم نیست...»
کنارش زانو زدم و اروم دست هاش رو کنار زدم، زانوش زخمی شده بود...
نگاهی به کف دستاش کردم که چند تا خراش روشون افتاده بود.
بدونه هیچ حرفی اروم بلند شدم و...

ویو راوی:
شیدو خیلی اروم یلند شد و رفت سمت کیفش... بازش کرد و ی دستمال و مقدار کمی بانداژ برداشت.
دوباره رفت سمت ایساگی و کنارش نشست.
زخمش رو خیلی نرم تمیز کرد و با بانداژ بست.
بعدش مقدار کمی خون از خراش های دستش رو پاک کرد و گفت:«الان بهتری؟»
ایساگی با تعجب گفت:«اره،ولی...تو چرا باید بانداز داشته باشی؟»
شیدو خندید و گفت:«خب شاید بهم میاد ولی معمولا چیزای لازم رو همیشه دارم.»
ایساگی "اها"یی زیر لب گفت.
بعدش اومد بلند شه ولی شیدو گرفتش و نذاشت.
شیدو با لبخند شیطنت امیز همیشگی گفت:«هی هی...هی تشکری چیزی نمیخوای بکنی؟»
ایساگی هم تازه یادش افتاد تشکر نکرده بود و گفت:«اخ ببخشید....ممنون»
شیدو:«فقط ممنون؟»
تا ایساگی اومد حرفی بزنه شیدو حرفش رو با گذاشت لب هاش رو لب های ایساگی قطع کرد...
بوسه عمیق ولی کوتاه... ایساگی کاملا سرخ شد...
شیدو کمی عقب رفت و با نیشخند گفت:«از من باید اینجوری تشکر کنی»
ولی نمیتونست انکار کنه که دیدن چهره سرخ شده ایساگی خیلی بامزه بود.

پایان.
ببخشید اگه بد شد...
دیدگاه ها (۳)

بازی عشقیپارت شیشویو راوی: ایساگی تقریبا تا حدودای چهار باگو...

بازی عشقیپارت پنجویو ایساگی: این هفته مسابقه و بازی‌ای نداری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط