مافیای دبیرستان

مـــــافـــــیــــای دبــــیـــرســـــتــــان

پــــارت⑨①

جین: اوکی
جین ویو
خدا رو شکر من فرانسوی بلد بودم و حرف میزدم پس مترجم نمیخواستیم
پس به راحتی همه جا میرفتیم
خلاصه که خوشحالی کردن و به سفرشون رسیدن البته باهم رفتن بار و خوش گذروندن
( ویو برگشت به کره ساعت ۸شب)
ات: جین.. کی فکرشو میکرد من و تو اخر سر به هم برسیم؟
جین: نمیدونم واقعا.. خودمم باورم نمیشه ما باهم ازدواج کردیم
(خنده)
گوشی ات زنگ میخوره
جین: کیه؟
ات: نمیدونم شماره ناشناسه
جین: جواب بده بزار رو اسپیکر(جدی)
ات: الو؟
جونگ کوک: سلام لی ات
ات: آه تویی! باز چی شده
جونگ کوک: هیچی فقط یه خبر خوب میخواستم بدم
ات: بگو
جونگ کوک: نمیخوای بیای عروسی دوستت؟
ات: عروسی هانا؟ اون چرا به من نگفت؟؟ با کی داره عروسی میکنه؟ تو از کجا خبر داری؟
جونگ کوک: اون داره با من عروسی میکنه..
ات: چی؟؟ هانا اونجاست الان؟ گوشی رو بده به اون الاغ
جونگ کوک: هانا عشقم ات باهات کار داره
هانا: الو سلام ات جونم
ات: هانا اگه دستم بهت برسه کتکت میزنم... اخه آدم قحطی بود با این دختر باز لعنتی میخوای ازدواج کنی؟

(خدا بده شانس به ات و هانا)
دیدگاه ها (۰)

مـــــافـــــیــــای دبــــیـــرســـــتــــانپــــارت⓪②هانا:...

مـــــافـــــیــــای دبــــیـــرســـــتــــانپــــارت①②هانا:...

مـــــافـــــیــــای دبــــیـــرســـــتــــانپــــارت⑧①با ما...

دوستانبرای کسایی که میان میگن فیک ننویس و فیک به زندگی اعضا ...

#زیرسایه_مرگpart:5هانا: اینطور که معلومه امروز عروسیش بوده!ج...

P. 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط