سال بود تابستون هم بود من سالم بود حوصلم سر رفته

سال 1399 بود تابستون هم بود من 14 سالم بود حوصلم سر رفته بود به پیشنهاد یکی از رفیقام آجی ساناز جونی به یه کپ تو روبیکا پیوستم من دختر خیلی خوبی ام و زیاد اینجور جا ها رو بلد نیستم آقا من وارد شدم و دوستم گفت بگم سلام منم گفتم شلام اشتباه نوشتم بعد بقیه اومدن یه دختری بود به اسم زهرا اون خندید و گفت اه اه چرا اینجوری سخن می‌گویی ناراحت شدم و کلی گریه کردم که یهو یه پسره جذاب اومد و گفت اون دختر پاکیه مثل تو نیست اسمش امیر بود نگم که چقدر حواسش بود من تو گروه ازیت نشم اقا هی بچهای گپ میگفتن که من و امیر دوست دختر دوست پسریم آقا منو میگی من سرخ شده بودم خجالتی بودمم امیر هم بود خیلی ترسناک بود امیر برگشت به همه که نه نه نه نه نه نه نه نه نه ما دوستیم معمولی بعد از چند هفته یه پسری اومد تو گپ به اسم شاهگلی اقا شاهگلی اومد و گفت سلام بعد من که گفتم سلام امیر خیلی عصبی شد بعد به من گفت بیا شخصی کارت دارم (♥ عاشقشم) بعد رفتم جا شخص اون و گفتم بله بله بله کارم داری؟ گفت اره اره اره گفت یبار دیگه با شاهگلی حرف بزنی میزنم دهنت پر خون بشه (لعنتی جذاب) بعد گفتم چشم دیگه تکرار نمیشه اقا امیر بعد بهم گفت بیا فرار کنیم از گپ منم که میخواستم با امیر باشم گفتم باش
#داستان_زندگی_من
دیدگاه ها (۱۰)

قسمت دوم

قسمت 3

سلام خانمی ها و سیسی های گل من آتیانا سفید زاده هستم 19 سالم...

تب؟{طابع قوانین ویسگون}&بشینید براتون قهوه بیارمکوک. آیی دست...

پارت ۱🐍

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط