فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۸۶
دست هایش را گذاشت رو شقیقه های سرش رو تخت دراز کشیده چشم هایش بست روبه سقف آهی کشید .... می چا وارد اتاق شد لیوان و دارو به دست سمته مادرش رفت ... رو تخت جلوش نشست
می چا : مادر بیا اینو بخور....
ات=ج: ب...باشه
مادرش رو تخت نشست و دخترش با نگرانی دارو های عصابش را در دست اش گذاشت بعد از خوردنش دوباره دراز کشید ...
می چا : مامانی چیزیت که نشده نه
مادرش نگاه غمگینی را به دخترش دوخت .... ات=ج: پرنسس مامانی من خوبم
می چا با بغض تو گلوش گفت .... می چا: مامانی بخاطر هیونگ اینجوری شدی آره
ات=ج: نه دخترم مگه نمیدونی مشکل عصاب دارم بخاطر دارو های که دیشب نخوردم اینجوری شدم کم کم خوب میشم
می چا: نه بخاطر هیونگ جی کی سردرد شما بیشتر و بیشتر میشه
خراش در باعث چرخیدن مردمک چشم های هر دو شد
جونکوک: عزیزم خوبی ؟
با نگرانی گفت و قدم هایش را سمته تخت برد دخترش با دیدن پدرش از رو تخت بلند شد و کنار عسلی ایستاد .... جونکوک به جای میچا رو تخت نشست و دست همسرشرا محکم بین دست اش گرفت
جونکوک: وقتی پرنسسم زنگ زد خودم رو زود رسوندم چی شده
همسرش با بیحالی گفت..... ات=ج: نه شوهرم چیزی نیست فقد سرم درد میکنه
جونکوک روبه دخترش کرد ..
جونکوک: پرنسس بابایی برای مادرت دمنوش درست میکنی؟
می چا : معلومه که درست میکنم
ات=ج: خودت رو نسوزون باشه
می چا: نه مامانی مگه من بچم زود درست میکنم و میام
با قدم های تند از اتاق خارج شد و آن زوج را تنها گذاشت
جونکوک: باز چی شده که سردرد گرفتی
ات=ج: گفتم که ای بابا ...
جونکوک: بخاطر جی کی درسته... اون بزرگ شده و سرش شلوغ شده وقت نمی....
ات=ج: جئون جونکوک یجور حرف نزن که انگار منو نمیشناسی
جونکوک دست سرد همسرش را سمته لب هایش برد و بوسی رو پشت دستش گذاشت ....
جونکوک: باشه .. باشه ببخشید ..
خراشدر باز چرخیدن مردمک چشم های هر دو شد
می چا با لیوان به دست سمته مادرش رفت و لیوان رو عسلی گذاشت
می چا: مادر اینو بخور .. من برم آشپز خونه رو تمیز کنم آخه داغونش کردم
مادر. و پدرش خنده ای کردن می چا موهایش را پشت گوشش انداخت خنده ریزی کرد و از اتاق خارج شد گوشیش را از تو جیب شلوارجینش بیرون کشید و سمتت اتاق خودش رفت ... با گرفتن شماره جی کی مشغول شد .... و گوشی را گذاشت رو گوشش
پارت ۱۸۶
دست هایش را گذاشت رو شقیقه های سرش رو تخت دراز کشیده چشم هایش بست روبه سقف آهی کشید .... می چا وارد اتاق شد لیوان و دارو به دست سمته مادرش رفت ... رو تخت جلوش نشست
می چا : مادر بیا اینو بخور....
ات=ج: ب...باشه
مادرش رو تخت نشست و دخترش با نگرانی دارو های عصابش را در دست اش گذاشت بعد از خوردنش دوباره دراز کشید ...
می چا : مامانی چیزیت که نشده نه
مادرش نگاه غمگینی را به دخترش دوخت .... ات=ج: پرنسس مامانی من خوبم
می چا با بغض تو گلوش گفت .... می چا: مامانی بخاطر هیونگ اینجوری شدی آره
ات=ج: نه دخترم مگه نمیدونی مشکل عصاب دارم بخاطر دارو های که دیشب نخوردم اینجوری شدم کم کم خوب میشم
می چا: نه بخاطر هیونگ جی کی سردرد شما بیشتر و بیشتر میشه
خراش در باعث چرخیدن مردمک چشم های هر دو شد
جونکوک: عزیزم خوبی ؟
با نگرانی گفت و قدم هایش را سمته تخت برد دخترش با دیدن پدرش از رو تخت بلند شد و کنار عسلی ایستاد .... جونکوک به جای میچا رو تخت نشست و دست همسرشرا محکم بین دست اش گرفت
جونکوک: وقتی پرنسسم زنگ زد خودم رو زود رسوندم چی شده
همسرش با بیحالی گفت..... ات=ج: نه شوهرم چیزی نیست فقد سرم درد میکنه
جونکوک روبه دخترش کرد ..
جونکوک: پرنسس بابایی برای مادرت دمنوش درست میکنی؟
می چا : معلومه که درست میکنم
ات=ج: خودت رو نسوزون باشه
می چا: نه مامانی مگه من بچم زود درست میکنم و میام
با قدم های تند از اتاق خارج شد و آن زوج را تنها گذاشت
جونکوک: باز چی شده که سردرد گرفتی
ات=ج: گفتم که ای بابا ...
جونکوک: بخاطر جی کی درسته... اون بزرگ شده و سرش شلوغ شده وقت نمی....
ات=ج: جئون جونکوک یجور حرف نزن که انگار منو نمیشناسی
جونکوک دست سرد همسرش را سمته لب هایش برد و بوسی رو پشت دستش گذاشت ....
جونکوک: باشه .. باشه ببخشید ..
خراشدر باز چرخیدن مردمک چشم های هر دو شد
می چا با لیوان به دست سمته مادرش رفت و لیوان رو عسلی گذاشت
می چا: مادر اینو بخور .. من برم آشپز خونه رو تمیز کنم آخه داغونش کردم
مادر. و پدرش خنده ای کردن می چا موهایش را پشت گوشش انداخت خنده ریزی کرد و از اتاق خارج شد گوشیش را از تو جیب شلوارجینش بیرون کشید و سمتت اتاق خودش رفت ... با گرفتن شماره جی کی مشغول شد .... و گوشی را گذاشت رو گوشش
- ۱۸.۸k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط