Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁷

زندان آکادمی در بخش پایین و دورافتاده‌ای قرار داشت؛
جایی که دیوارهای سنگی‌اش رطوبت را در خود نگه می‌داشتند و هوا بوی آهن، نم و سکوت می‌داد.
وقتی آینا به در ورودی رسید، نگهبان‌ها تعجب نکردند؛
انگار از آمدنش خبر داشتند.
یکی از آن‌ها فقط گفت:
اون منتظر تو بود.»
همین جمله، شک آینا را بیشتر کرد.
او را به اتاقی تنگ و تاریک هدایت کردند.
تنها یک چراغ ضعیف در سقف می‌سوخت.
مرد پیر روی صندلی نشسته بود، اما حالا دیگر آن ضعف ظاهری‌اش کمی کنار رفته بود.
چشمانش بیدارتر از قبل بودند.
وقتی آینا وارد شد، لبخند کجش دوباره ظاهر شد.
بالاخره اومدی.»
آینا با صدای سردی گفت:
تو کی هستی؟ این نامه یعنی چی؟»
مرد کمی سرش را خم کرد.
اسم من مهم نیست. چیزی که مهمه ، حقیقتی‌ست که از تو پنهان کردند.»
آینا قدمی جلو رفت.
درباره‌ی مادرم چی می‌دونی؟»
مرد آهی کوتاه کشید، انگار پاسخ دادن برایش لذت تلخی داشت.
بیشتر از چیزی که استادها به تو گفتند. بیشتر از چیزی که خودت تصور می‌کنی.»
آینا دندان‌هایش را روی هم فشرد.
حرف اضافه نزن.»
مرد با نگاهی سنگین او را برانداز کرد و گفت:
مادرت فقط یک مبارز نبود، آینا. او درگیر چیزی بود که اسمش را فرقه‌ی شر و فرقه خیر گذاشته‌اند. و مرگش… فقط یک اتفاق نبود.»
آینا یک‌باره ساکت شد.
مرد ادامه داد:
اون چیزهایی رو دید، چیزهایی رو فهمید، و بهایی که پرداخت… خیلی سنگین‌تر از اون بود که به تو گفته باشند.»
آینا با صدایی آرام‌تر اما لرزان پرسید:
فرقه‌ی شر؟»
مرد آهسته سر تکان داد.
نه فقط فرقه شر، بلکه فرقه خیر هم مقصوره. عامل اصلی مرگ مادرت یکی از اعضای فرقه خیره. در آکادمی. کسانی که وانمود می‌کنند فقط محافظ‌اند. در کسانی که می‌خواهند حقیقت هرگز بیرون نیاید.»
آینا احساس کرد سرش سنگین شده.
همه‌چیز در درونش شروع به چرخیدن کرد.
نمی‌دانست باید باور کند یا نه، اما یک چیز را حس می‌کرد:
این مرد داشت شک می‌کاشت.
و آن شک، در خاک ذهنش ریشه می‌دواند.
چرا اینا رو به من می‌گی ؟»
صدایش تیز بود، اما ته آن لرزش داشت.
مرد به آرامی به او خیره شد.
چون تو، دخترِ اویی. و چون بعضی حقیقت‌ها، اگر دیر گفته شوند، تبدیل به فاجعه می‌شوند.»
چراغ سقف برای لحظه‌ای لرزید.
آینا قدمی عقب رفت.
در دلش چیزی از هم گسیخت،
و چیزی دیگر، تازه و خطرناک، شروع به شکل گرفتن کرد.

شرط های پارت بعد ✨🌈
۱۰ کامنت
۱۰ لایک

🤍💚🤍💚
دیدگاه ها (۰)

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

“هر حرکت، یه شاهکاره! 🎨 لذت والیبال حرفه‌ای. .....#اسپک #سرو...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط