تهیونگ
🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁹
•تهیونگ ۰۹:۱۳
بنظرم، هواجین بینقص بود. دختر زیبا و مهربونی بود ولی بنظر خیلی تنها میومد. اما یه مشکلی بود، اون یه انسانه. و فردا... فردا شب، ماه کامله. و این دقیقا چیزی بود که توی این وضعیت، ازش میترسیدم.
باید تا قبل از فردا اونو میبردم بیرون.
آروم دستای گرمشو گرفتم و گفتم «هواجین، نمیخواد از اینجا بیرونت کنم ولی اینجا، این جنگل جای امنی برات نیست. بنظرم، بهتره هرچی زودتر تو رو برگردونم خونهت»
با این حرفم، یه لحظه لبخند آرومش محو شد. یکم مکث کرد بعد با لحنی که انگار یکم ناراحت بود گفت «اوه، حق با توئه...فکر کنم. ولی، هیچ راهی نیست که...یکم دیرتر برم؟»
«دیرتر؟ خب، بعید میدونم. این جنگل پر از خونآشامه. اگه تو رو ببینن، هیچجوره نمیتونم ازت محافظت کنم. بخاطر خودت میگم.»
«آها، خب... باشه. مشکلی نیست»
ولی چرا از رفتنش ناراحت بود؟ چرا دوست داشت دیرتر بره؟ چرا میخواست بیشتر بمونه؟
ولی وقتی دیدم ناراحت شد، دلم براش سوخت. نمیدونم کِی قرار بود بهش بگم ازش خوشم اومده...ولی، اگه هم میدونست، غیرممکن بود قبول کنه. کی دلش میخواد با خونآشامی بره تو رابطه که هر لحظه ممکنه بُکُشتش و جدا از اون، هر شبی که ماه کامل باشه دیوونه میشه و به همه حمله میکنه؟
با این حال، آروم بهش گفتم «هواجین، از چی ناراحتی؟ تو که میخوای برگردی خونهت. اگه نگران بقیه مسیر هستی، تا جلوی در خونهت میبرمت و بهت قول میدم هرچندوقت یه بار همو ببینیم، باشه؟»
«جدی..میگی؟ یعنی، میتونیم بعدا، دوباره همو ببینیم؟»
لبخندی زدم. «آره، میتونیم.»
«خب، شاید الان راحتتر بتونم از اینجا برم»
«خب، پس نیم ساعت دیگه راه میفتیم. تا اون موقع وسایلتو حاضر کن.»
«اوهوم، باشه.»
〔۲۵ دقیقه بعد〕
•هواجین ۰۹:۴۵
تقریبا وسایلم رو جمع کرده بودم که دیدم در یکی از کشو های داخل اتاقِ تهیونگ، بازه.
آروم در کشو رو باز کردم و دیدم کلی گردنبند های مختلف داخل کشو هست که کاملا نو ان.
چشمم خورد به یه گردنبند شکل صلیب، که سرمهای رنگ بود و روی یسری متن انگلیسی نوشته بود که واضح نبود، توی قسمت پایینِ صلیب هم دوتا حلقه ی کوچیک فرو رفته بودن. خیلی قشنگ بود. از گردنبند خوشم اومد، برداشتمش و از اتاق رفتم بیرون و درحالی که داشتم به گردنبند نگاه میکردم با صدایی نسبتا بلند گفتم «تهیونگ، این گردنبند مال توئه؟ خیلی قشنگه، میشه اینو بدیش به من؟»
سرمو آوردم بالا که دیدم در خونه بازه، تهیونگ جلوی در وایساده و یه پسر دیگه هم روبهروی تهیونگ وایساده که یهو چشمش به من خورد...
___
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️
#fallow #Like #comment #fic #scenario
•تهیونگ ۰۹:۱۳
بنظرم، هواجین بینقص بود. دختر زیبا و مهربونی بود ولی بنظر خیلی تنها میومد. اما یه مشکلی بود، اون یه انسانه. و فردا... فردا شب، ماه کامله. و این دقیقا چیزی بود که توی این وضعیت، ازش میترسیدم.
باید تا قبل از فردا اونو میبردم بیرون.
آروم دستای گرمشو گرفتم و گفتم «هواجین، نمیخواد از اینجا بیرونت کنم ولی اینجا، این جنگل جای امنی برات نیست. بنظرم، بهتره هرچی زودتر تو رو برگردونم خونهت»
با این حرفم، یه لحظه لبخند آرومش محو شد. یکم مکث کرد بعد با لحنی که انگار یکم ناراحت بود گفت «اوه، حق با توئه...فکر کنم. ولی، هیچ راهی نیست که...یکم دیرتر برم؟»
«دیرتر؟ خب، بعید میدونم. این جنگل پر از خونآشامه. اگه تو رو ببینن، هیچجوره نمیتونم ازت محافظت کنم. بخاطر خودت میگم.»
«آها، خب... باشه. مشکلی نیست»
ولی چرا از رفتنش ناراحت بود؟ چرا دوست داشت دیرتر بره؟ چرا میخواست بیشتر بمونه؟
ولی وقتی دیدم ناراحت شد، دلم براش سوخت. نمیدونم کِی قرار بود بهش بگم ازش خوشم اومده...ولی، اگه هم میدونست، غیرممکن بود قبول کنه. کی دلش میخواد با خونآشامی بره تو رابطه که هر لحظه ممکنه بُکُشتش و جدا از اون، هر شبی که ماه کامل باشه دیوونه میشه و به همه حمله میکنه؟
با این حال، آروم بهش گفتم «هواجین، از چی ناراحتی؟ تو که میخوای برگردی خونهت. اگه نگران بقیه مسیر هستی، تا جلوی در خونهت میبرمت و بهت قول میدم هرچندوقت یه بار همو ببینیم، باشه؟»
«جدی..میگی؟ یعنی، میتونیم بعدا، دوباره همو ببینیم؟»
لبخندی زدم. «آره، میتونیم.»
«خب، شاید الان راحتتر بتونم از اینجا برم»
«خب، پس نیم ساعت دیگه راه میفتیم. تا اون موقع وسایلتو حاضر کن.»
«اوهوم، باشه.»
〔۲۵ دقیقه بعد〕
•هواجین ۰۹:۴۵
تقریبا وسایلم رو جمع کرده بودم که دیدم در یکی از کشو های داخل اتاقِ تهیونگ، بازه.
آروم در کشو رو باز کردم و دیدم کلی گردنبند های مختلف داخل کشو هست که کاملا نو ان.
چشمم خورد به یه گردنبند شکل صلیب، که سرمهای رنگ بود و روی یسری متن انگلیسی نوشته بود که واضح نبود، توی قسمت پایینِ صلیب هم دوتا حلقه ی کوچیک فرو رفته بودن. خیلی قشنگ بود. از گردنبند خوشم اومد، برداشتمش و از اتاق رفتم بیرون و درحالی که داشتم به گردنبند نگاه میکردم با صدایی نسبتا بلند گفتم «تهیونگ، این گردنبند مال توئه؟ خیلی قشنگه، میشه اینو بدیش به من؟»
سرمو آوردم بالا که دیدم در خونه بازه، تهیونگ جلوی در وایساده و یه پسر دیگه هم روبهروی تهیونگ وایساده که یهو چشمش به من خورد...
___
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️
#fallow #Like #comment #fic #scenario
- ۱.۴k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط