رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۳
یعنی اینقدر بهم بی اعتماد بود که دست به همچین
کاري زد؟
گذشت و کار رو تموم کردي اما همه چیز اینجا تموم
نمیشه مهرداد خان... با خودت فکر کردي زیر قولم
میزنمو و کار رو تموم میکنم، اونم نمیتونه هیچ
کاري بکنه و مجبور میشه باهام ازدواج کنه؟ ولی
کور خوندي جناب مهرداد رادمنش، فقط بشین و
ببین چیکار میکنم.
به استاد نگاه میکردم اما ذهنم تو یه خلاء فرو رفته بود.
نمیدونستم با این اوضاعم چیکار کنم.
حس میکردم زندگی واسه من تا همینجا بوده و
دیگه قراره بمیرم.
حتی ایمانم یه زن دستخورده رو نمیخواد حالا هر
چه قدر دوستم داشته باشه.
_خانم موسوي؟
با تکون خوردنم توسط محدثه و صداي بلند استاد
هل کرده گفتم: چی؟ بله؟ با منید؟
با اخم گفت: چرا حواستون توي کلاس نیست؟
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
-میتونم برم بیرون.
محدثه آروم گفت: چرا؟ خوبی؟
نیم نگاهی بهش انداختم.
استاد موشکافانه بهم نگاه کرد اما درآخر گفت: می
تونید برید.
کوله و کتابمو برداشتم اما تا خواستم برم عطیه
گفت: منم بیام؟
-لازم نکرده.
به سمت در رفتم.
دستگیره رو گرفتم و تا قبل از اینکه بیرون بیام به
ایمان نگاه کردم که نگران بهم چشم دوخته بود.
با غم نگاهمو ازش گرفتم و از کلاس بیرون زدم.
کولمو از روي دوشم پایین آوردم و همینطور که دستهشو گرفته بودم به سمت در رفتم.
چرا فکر میکنم دنیا بیرنگ و کسل کننده شده؟
از سالن بیرون اومدم و به سمت آبخوري رفتم.
کمی آب خوردم و مشتمو پر از آب کردم و به
صورتم زدم.
صورتمو با آستینم خشک کردم و گوشیمو از جیبم
بیرون آوردم.
با تردیدي که داشتم به مامان زنگ زدم.
با ششمین بوق جواب دادم.
-الو؟
-سلام مامان.
-سلام دخترم.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
-من نمیخوام ازدواج کنم خواستگاریو کنسل کن.
صداي سیلی به صورتش بلند شد و با تعجب گفت:
چی داري میگی؟ چیشده؟ آقا جونت آبرو داره
دختر!
چشمهامو باز کردم و با غم گفتم: مامان لطفا...
یه دفعه یکی شونمو گرفت و به عقب چرخوندم که با
ایمان و اخمهاي در همش رو به رو شدم.
-قطع کن باهم حرف میزنیم.
نفسمو به بیرون فوت کرد.
-بعدا دوباره بهت زنگ میزنم، فعلا.
بدون اینکه بذارم جواب بده قطع کردم.
دست به جیب گفت: دیشب که مامانم زنگ زد
مامانت گفت قبول کردي... الان چی شده؟
با کمی مکث گفتم: بیخیال، من نه میخوام با مهرداد
ازدواج کنم نه تو و نه هیج احد دیگه.
بغضم گرفت.
_فقط بذار تو تنهایی خودم بمیرم.
از کنارش رد شدم اما سریع بازومو گرفت و نگران
گفت: چی شده مطهره؟
به رو به روم نگاه کردم.
-فکر میکردم مثل خواهرتم.
-هیچوقت نبودي.
بهش نگاه کردم.
-مطهره، با من باش تا هر چی میخواي به پات
بریزم، مهرداد به درد تو نمیخوره.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
#پارت_۲۲۳
یعنی اینقدر بهم بی اعتماد بود که دست به همچین
کاري زد؟
گذشت و کار رو تموم کردي اما همه چیز اینجا تموم
نمیشه مهرداد خان... با خودت فکر کردي زیر قولم
میزنمو و کار رو تموم میکنم، اونم نمیتونه هیچ
کاري بکنه و مجبور میشه باهام ازدواج کنه؟ ولی
کور خوندي جناب مهرداد رادمنش، فقط بشین و
ببین چیکار میکنم.
به استاد نگاه میکردم اما ذهنم تو یه خلاء فرو رفته بود.
نمیدونستم با این اوضاعم چیکار کنم.
حس میکردم زندگی واسه من تا همینجا بوده و
دیگه قراره بمیرم.
حتی ایمانم یه زن دستخورده رو نمیخواد حالا هر
چه قدر دوستم داشته باشه.
_خانم موسوي؟
با تکون خوردنم توسط محدثه و صداي بلند استاد
هل کرده گفتم: چی؟ بله؟ با منید؟
با اخم گفت: چرا حواستون توي کلاس نیست؟
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
-میتونم برم بیرون.
محدثه آروم گفت: چرا؟ خوبی؟
نیم نگاهی بهش انداختم.
استاد موشکافانه بهم نگاه کرد اما درآخر گفت: می
تونید برید.
کوله و کتابمو برداشتم اما تا خواستم برم عطیه
گفت: منم بیام؟
-لازم نکرده.
به سمت در رفتم.
دستگیره رو گرفتم و تا قبل از اینکه بیرون بیام به
ایمان نگاه کردم که نگران بهم چشم دوخته بود.
با غم نگاهمو ازش گرفتم و از کلاس بیرون زدم.
کولمو از روي دوشم پایین آوردم و همینطور که دستهشو گرفته بودم به سمت در رفتم.
چرا فکر میکنم دنیا بیرنگ و کسل کننده شده؟
از سالن بیرون اومدم و به سمت آبخوري رفتم.
کمی آب خوردم و مشتمو پر از آب کردم و به
صورتم زدم.
صورتمو با آستینم خشک کردم و گوشیمو از جیبم
بیرون آوردم.
با تردیدي که داشتم به مامان زنگ زدم.
با ششمین بوق جواب دادم.
-الو؟
-سلام مامان.
-سلام دخترم.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
-من نمیخوام ازدواج کنم خواستگاریو کنسل کن.
صداي سیلی به صورتش بلند شد و با تعجب گفت:
چی داري میگی؟ چیشده؟ آقا جونت آبرو داره
دختر!
چشمهامو باز کردم و با غم گفتم: مامان لطفا...
یه دفعه یکی شونمو گرفت و به عقب چرخوندم که با
ایمان و اخمهاي در همش رو به رو شدم.
-قطع کن باهم حرف میزنیم.
نفسمو به بیرون فوت کرد.
-بعدا دوباره بهت زنگ میزنم، فعلا.
بدون اینکه بذارم جواب بده قطع کردم.
دست به جیب گفت: دیشب که مامانم زنگ زد
مامانت گفت قبول کردي... الان چی شده؟
با کمی مکث گفتم: بیخیال، من نه میخوام با مهرداد
ازدواج کنم نه تو و نه هیج احد دیگه.
بغضم گرفت.
_فقط بذار تو تنهایی خودم بمیرم.
از کنارش رد شدم اما سریع بازومو گرفت و نگران
گفت: چی شده مطهره؟
به رو به روم نگاه کردم.
-فکر میکردم مثل خواهرتم.
-هیچوقت نبودي.
بهش نگاه کردم.
-مطهره، با من باش تا هر چی میخواي به پات
بریزم، مهرداد به درد تو نمیخوره.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
- ۱.۷k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط