میان برجهای سنگی و این شهر بیاحساس

میانِ برج‌های سنگی و این شهرِ بی‌احساس
منم آن دخترِ قصر و تویی تنهاترین الماس»

تقی به در زد سپس وارد اتاق شد ، با چشم های درخشان و مژه های بلند در اتاق چرخید بلافاصله بیول را در لباس صورتی تیره روی صندلی کنار در بالکن دید سپس سمتش هجوم برد .. دخترک وقتی اقامت ته یانگ را دید آرام و باوقار بلند شد کمی سرش را خم کرد : سلام
ته یانگ پفی کشید : لطفا اینجا اینجوری نباش.. سپس آرام جلو بیول نشین بیول هم متقابل نشست پر سکوت بین آن ها یک میز چوبی و خوش رنگ بود که رویش یک گلدان آبی وجود داشت و گل رز .. بیول با چشم های گرد زل زد بهش : چیزی شده ؟.. ته یانگ به صندلی تکیه داد سپس کلافه تکیه اش را گرفت و تند کتش را در آورد : ببین گوش بده .. همه چی عجیبه .. مگه نه .. زندگی ما برعکس پیش رفت .. من از نامزدی با وزیر فرار میکردم ولی الان زنش شدم .. با وجود داداش عوضیش .. آخ اون که نباید یادم بیاد ..
بیول نگران تر دستش را روی دست خودنمایی ته یانگ گذاشت : بهش فکر کنم بگو باید چیکار کنیم منم خستم‌ از فرار کردن .. ته یانگ کمی فکر کرد و عجول گفت. : چطوره .. عادی زندگی کنیم .. الان که اینجاییم و از باید شکر هم بکنیم که شوهرای ما از ما بدنشان میان چه بهتر زندگی خوبی را شروع میکنیم ..
بیول کمی فکر کرد : واقعا نمیدونم چیکار کنم .. نیش های اینا مقصر های اینا خستم کرده .. اصلا نمی دونم مگه این زن به اینا چیکار کرده ..
ته یانگ بشکنی زد سپس تند از روی صندلی بلند شد بند نیم تنه اش را پایین کشید روی شانه و تند گفت : درسته .. ما باید برعکس اون دخترا باشیم .. فکر‌کن تو یه تاطر بازی میکنیم باید برعکس بیول قبلی باشی .. منم همین طور ..
بیول کیج مانند پلک زد : باید چیکار کنم ؟.. ته یانگ با حرص و صبری که پایین ریخت عینی کشید : هااا حرف زدن با تو چقدر سخته - نفس عمیقی کشید و آروم شد - ببین فکر‌کن بیول قدیم زنی بود که همش دنبال تهیونگ بود .. خب - بیول با چشم های معصوم زل زد - الان دیگه نباش .. وقتی دعوا می‌کنید مثل اون دختر نباش از خدمتکار شنیدم که بیول قدیم همش به تهیونگ گیر میداد همش داد میزد سرش خودشو صاحبه این قصر می‌دونه .. یعنی عمارت برای همین همه از اون بدش میاد .. تو دیگه اینجوری نباش
بیول سخت آب دهن قورت داد مثل این بود که باید کوه را با تبر می‌شکست سخت نفس کشید و با احساس ترس گفت : اگه بتونم
ته یانگ سری تکون داد سپس سمتش هجوم برد و روبه روش نشست نرم دست او را گرفت : گوش کن بیول .. نه بیول نه آجونگ .. خودت باش همین .. فقد کافیه خودت باشی جلو همه جلو اون دختر کوچولو جی یا تهیونگ جلو همه،
بیول سری تکون داد ته یانگ نفس عمیقی کشید سپس با دستش ضربه ای به گلدون زد : اینو جای آب آوردن تا ما بخوریم ؟..
بیول خندید نه از شوخی بلکه از ذوق : واقعا بانو ته یانگ خیلی خندم گرفت
ته یانگ مرموز پلک زد : چرا نمی پرسی که نقشه من چیه .. بیول کنجکاو صندلیش را نزدیک تر کرد : بگو .. دیگه ... ته یانگ پشت چشمی ریز کرد سپس آرام گفت : میخواهم اول به اون روی. خلاق نشون بدم که این زن عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم ..
دیدگاه ها (۴)

عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم .. بیول تند تند ...

تقاصِ قرن‌ها دوریسرنوشتم را به خطِ کوفیِ غم ساختندمرا از عهد...

یونا تند بلند شد و کنار کمد ایستاد سپس درش را باز کرد در حال...

دخترک با ترس پشت در تند گفت : نمیام... پدل منو می‌تونه بیول ...

کوتاه‌نوشت من دخترِ چوسان بودم،با آرزوهایی که زیرِ سقف‌های س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط