آریا را دیدم به نظرم پسر شیرین عقلی بود موهای پر کلاغی ...
12^
آریا را دیدم . به نظرم پسر شیرین عقلی بود . موهای پر کلاغی و چشمان اقیانوسی داشت . در تعجبم پسری به شوخ و شنگولی آریا چطور سالیان دراز رفیق گرمابه و گلستان مردی عاقل و خونسرد مثل او بوده است . برادر کوچکتر آریا ، پسر اخمو و عبوسی بود به سن و سال خواهر کوچکتر سیما . خواهر آریا را هم دیدم ، و از حسادت تمام ناخن هایم را جوییدم .
قد بلند و موقر و جوان و بینهایت زیبا . آنقدر زیبا که نیازی به سراخاب و سفیداب نداشت ، آریانا . همدیگر را میشناختند . از صحبتهایشان فهمیدم آریانا وکیل حقوقی اوست . بعد از دیدنش از خودم خجالت کشیدم ، از وضع سر و لباسم ، از آرایشم ، از قد و هیکلم ، از اخلاق و رفتارم . آریانا چنان کاریزماتیک مینمود که کافی بود پنج دقیقه کنارش بنشینی و مسحورش شوی .
اما این بار دیگر بیتابی نمیکنم و منتظر می مانم ، شاید هیچ وقت بین این دو فرهمند هیچ احساساتی شکل نگیرد ؟! شاید همکار و غریبه بمانند و تنها نسبتشان در همان حد «خواهرشوهرِ خواهر» و «برادرِ زن داداش» بماند .
خب ، من که امیدوارم یا زور قلمِ یغورم بر حرفهای نرم و قلمبه سلمبه ی آریانا بچربد ، یا حداقل او مثل مرد بر سر حرفش ، « همه که نباید ازدواج کنند » ، بماند.
یا من ، یا هیچ کس .
_ مینا ، بیست و نهم فوریه ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
آریا را دیدم . به نظرم پسر شیرین عقلی بود . موهای پر کلاغی و چشمان اقیانوسی داشت . در تعجبم پسری به شوخ و شنگولی آریا چطور سالیان دراز رفیق گرمابه و گلستان مردی عاقل و خونسرد مثل او بوده است . برادر کوچکتر آریا ، پسر اخمو و عبوسی بود به سن و سال خواهر کوچکتر سیما . خواهر آریا را هم دیدم ، و از حسادت تمام ناخن هایم را جوییدم .
قد بلند و موقر و جوان و بینهایت زیبا . آنقدر زیبا که نیازی به سراخاب و سفیداب نداشت ، آریانا . همدیگر را میشناختند . از صحبتهایشان فهمیدم آریانا وکیل حقوقی اوست . بعد از دیدنش از خودم خجالت کشیدم ، از وضع سر و لباسم ، از آرایشم ، از قد و هیکلم ، از اخلاق و رفتارم . آریانا چنان کاریزماتیک مینمود که کافی بود پنج دقیقه کنارش بنشینی و مسحورش شوی .
اما این بار دیگر بیتابی نمیکنم و منتظر می مانم ، شاید هیچ وقت بین این دو فرهمند هیچ احساساتی شکل نگیرد ؟! شاید همکار و غریبه بمانند و تنها نسبتشان در همان حد «خواهرشوهرِ خواهر» و «برادرِ زن داداش» بماند .
خب ، من که امیدوارم یا زور قلمِ یغورم بر حرفهای نرم و قلمبه سلمبه ی آریانا بچربد ، یا حداقل او مثل مرد بر سر حرفش ، « همه که نباید ازدواج کنند » ، بماند.
یا من ، یا هیچ کس .
_ مینا ، بیست و نهم فوریه ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۸۱۱
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط