و از تمام تو ...

و از تمام تو ...


تنها "شب" برایم مانده است ...


و چشم هایم ...


که خیالت را بهم می بافند ...


در این تاریکی ...


نمی توان رمان های عاشقانه خواند ...


و آرام گرفت ...


از چشم های سیاهم ...


همین بر می آید ...


که پشت پلک هایم پنهانت کنم ...


گریه کنم ...


گریه کنم ...


گریه کنم ...
دیدگاه ها (۲۰)

لبخند هایم زَخم شده اند . . .تمام خنده هایم را . . .گذاشته ا...

وقـــت رفتــن . . .کــاش در چشمـــم . . .نمی غلتیـــد اشــــ...

مینشینم کنجی ...به دور ترین نقطه ی دنیا ...خیره میشوم ...کوچ...

رفتنَت از من ...آدم ِ دیگـری ساختـه است ...از من ...تویی بدو...

پنهانت میکنم ...پشت پلک شب !زیر سایه ی شمعدانی ها !دردهان صن...

نزار قبانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط