Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.25
(روایت از زبان ا.ت)
همین که تهیونگ رو دیدم، قلبم ریخت.
ولی چیزی که بیشتر ترسوندم...
آدمی بود که پشت سرش ایستاده بود.
یه مرد قدبلند با لباس مشکی.
چهرهش برام آشنا نبود.
تهیونگ چند قدم جلو اومد.
×گفتم که باید با هم حرف بزنیم.
جونگکوک جلوی من ایستاد.
-راه رو باز کن. مرتیکه شاسکول!
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
×هنوزم فکر میکنی همهچی رو میتونی کنترل کنی؟
+تهیونگ، چرا این کارو میکنی؟
نگاهش سمت من برگشت.
×چون تو هیچوقت حرفمو نشنیدی. (چه خوب فیلم هندی مینویسم؟)
جونگکوک با عصبانیت گفت:
-تمومش کن.
تهیونگ خندید.
×تو هنوز هیچی نمیدونی.
-چی رو؟
تهیونگ گوشیاش رو بالا آورد.
یه عکس جدید روی صفحه بود.
این بار عکس از داخل همین کتابخونه.
از همین راهرو.
از چند دقیقه قبل.
-تو...
تهیونگ آروم گفت:
×من نبودم که این عکسها رو میفرستادم.
خشکم زد.
+چی؟
جونگکوک هم برای چند ثانیه چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
×من فقط پیامها رو بهت میرسوندم.
جونگکوک اخماش بیشتر رفت تو هم.
-پس کی پشت این ماجراست؟
تهیونگ لبخندش محو شد.
×کسی که از اول دنبال تو بود، جونگکوک. (مطمئنم کمتر کسی اینو حدس زده بووود)
همون لحظه صدای زنگ گوشی جونگکوک بلند شد.
یک پیام جدید.
فقط یک جمله:
«بالاخره سهتایی کنار همید.»
و درست بعدش...
چراغهای کتابخونه خاموش شدن.............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.25
(روایت از زبان ا.ت)
همین که تهیونگ رو دیدم، قلبم ریخت.
ولی چیزی که بیشتر ترسوندم...
آدمی بود که پشت سرش ایستاده بود.
یه مرد قدبلند با لباس مشکی.
چهرهش برام آشنا نبود.
تهیونگ چند قدم جلو اومد.
×گفتم که باید با هم حرف بزنیم.
جونگکوک جلوی من ایستاد.
-راه رو باز کن. مرتیکه شاسکول!
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
×هنوزم فکر میکنی همهچی رو میتونی کنترل کنی؟
+تهیونگ، چرا این کارو میکنی؟
نگاهش سمت من برگشت.
×چون تو هیچوقت حرفمو نشنیدی. (چه خوب فیلم هندی مینویسم؟)
جونگکوک با عصبانیت گفت:
-تمومش کن.
تهیونگ خندید.
×تو هنوز هیچی نمیدونی.
-چی رو؟
تهیونگ گوشیاش رو بالا آورد.
یه عکس جدید روی صفحه بود.
این بار عکس از داخل همین کتابخونه.
از همین راهرو.
از چند دقیقه قبل.
-تو...
تهیونگ آروم گفت:
×من نبودم که این عکسها رو میفرستادم.
خشکم زد.
+چی؟
جونگکوک هم برای چند ثانیه چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
×من فقط پیامها رو بهت میرسوندم.
جونگکوک اخماش بیشتر رفت تو هم.
-پس کی پشت این ماجراست؟
تهیونگ لبخندش محو شد.
×کسی که از اول دنبال تو بود، جونگکوک. (مطمئنم کمتر کسی اینو حدس زده بووود)
همون لحظه صدای زنگ گوشی جونگکوک بلند شد.
یک پیام جدید.
فقط یک جمله:
«بالاخره سهتایی کنار همید.»
و درست بعدش...
چراغهای کتابخونه خاموش شدن.............
ادامه دارد...........
- ۸۵۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط