I'm not jealous
I'm not jealous
part 31
هر چی سعی کردم خجالت بکشم نشد
از بس نکشیده بودمش ترکش کرده بودم
چکار کنم دیگه عادتمه
دستی به موهام کشیدم
آره اتاق خارج شدم که دیدم یه خانم قد بلند که لباس خدمتکار تنش بود دم در ایستاده
؟سلام خانم مینجی..صبحتون بخیر..بفرمایید سالن غذاخوری منتظرتون هستند
به سختی جلوی نیش باز شده ام رو گرفتم
کیه که خوشش نیاد؟
سعی کردم ابهت خیش را حفظ کردم و ذهن خودم رو برای گفتن ای جان بسته نگه دارم
سری تکون دادم که راهنماییم کرد به سالن غذاخوری
+سلام صبحتون بخیر بیبی های عزیز
همین که شاد و شنگول در رو باز کردم با جوی خشک مواجه شدم
یهو به خودم اومدم و گفتم
+چیز ببخشید گولا..نه فک و فامیل های گرامی و ارجمند
§صبح که چه عرض کنم..ظهرت بخیر سیسی
با تموم شدن حرف سومی نیز تبر و نیزه یک خود را تیز کرده و آماده ی جنگ شدم که با صدای اهمی به خودم اومدم
مادرم..داییم..خاله ام با بچه هاشون همه روی صندلی نشسته بودن
سومی که خودشو پیش سونگیهون جا کرده بود
دنیلا هم کنارش نشسته بود
مشخص بود میخواسته برای حفظ ستون دین این دختر رو از آقای مثلا برادرش جدا کنه
اونور دنیلا هم دایی و زنش بود
زنش هم دست کمی از دنیلا نداشت
مثلاً خانم لاتین بود
دار و ندارشو انداخته بود
حالا فهمیدم این گوریل آمریکایی به کی رفته بود
نژاد پرست هم خودتونید
با قیافه ای گرفته سرمو برگردوندم که مستقیم با چشمای مامانم مواجه شدم که در حال سوراخ کردن من با لیزر های چشماش بود
گریختم و از جام پریدم
مامانم هم که داشت با چشماش برام خط و نشون میکشید بین تهیونگ و بابا نشسته بود
در نهایت هم یونجون اونور تهیونگ نشسته بود
با ندیدن جونگکوک نفسی آسوده کشیدم
٪مینجی برو کنار برادرت بشین
رفتم کنار تهیونگ نشستم که همه شروع کردن به غذا خوردن
اولالا چه باکلاس
یعنی اینا منتظر من بودن؟
منم خیلی با کلاس چنگال رو برداشتم و هر بشقابی رو که دیدم نصفشو خالی کردم
سپس خیلی شیک و مجلسی رو به تهیونگ کردم و گفتم
+پیش پیش
آروم نگاهی بهم انداخت و گفت
✓ها؟چته؟
+جونگکوکم کجاست ؟
در حالی که داشت غذا میخورد با دهن پر آروم گفت
✓چند روز نیست رفته سفر کاری چون بالاش اینجاست به جاش رفت
بعد یهو برگشت سمتم و گفت
✓اون میم مالکیت تهش چی بود ؟
+سوال داره؟معلومه دیگه اول و آخرش مال خودمه
سری از اسکول بودنم تکون داد و گفت
✓باشه باشه تو راست میگی
+کصافت تایید نکن
نگاه عاقل اندر سفیرانه ای حواله ام کرد و گفت
✓اگه تایید هم نکنم که بازم مشکل داری
part 31
هر چی سعی کردم خجالت بکشم نشد
از بس نکشیده بودمش ترکش کرده بودم
چکار کنم دیگه عادتمه
دستی به موهام کشیدم
آره اتاق خارج شدم که دیدم یه خانم قد بلند که لباس خدمتکار تنش بود دم در ایستاده
؟سلام خانم مینجی..صبحتون بخیر..بفرمایید سالن غذاخوری منتظرتون هستند
به سختی جلوی نیش باز شده ام رو گرفتم
کیه که خوشش نیاد؟
سعی کردم ابهت خیش را حفظ کردم و ذهن خودم رو برای گفتن ای جان بسته نگه دارم
سری تکون دادم که راهنماییم کرد به سالن غذاخوری
+سلام صبحتون بخیر بیبی های عزیز
همین که شاد و شنگول در رو باز کردم با جوی خشک مواجه شدم
یهو به خودم اومدم و گفتم
+چیز ببخشید گولا..نه فک و فامیل های گرامی و ارجمند
§صبح که چه عرض کنم..ظهرت بخیر سیسی
با تموم شدن حرف سومی نیز تبر و نیزه یک خود را تیز کرده و آماده ی جنگ شدم که با صدای اهمی به خودم اومدم
مادرم..داییم..خاله ام با بچه هاشون همه روی صندلی نشسته بودن
سومی که خودشو پیش سونگیهون جا کرده بود
دنیلا هم کنارش نشسته بود
مشخص بود میخواسته برای حفظ ستون دین این دختر رو از آقای مثلا برادرش جدا کنه
اونور دنیلا هم دایی و زنش بود
زنش هم دست کمی از دنیلا نداشت
مثلاً خانم لاتین بود
دار و ندارشو انداخته بود
حالا فهمیدم این گوریل آمریکایی به کی رفته بود
نژاد پرست هم خودتونید
با قیافه ای گرفته سرمو برگردوندم که مستقیم با چشمای مامانم مواجه شدم که در حال سوراخ کردن من با لیزر های چشماش بود
گریختم و از جام پریدم
مامانم هم که داشت با چشماش برام خط و نشون میکشید بین تهیونگ و بابا نشسته بود
در نهایت هم یونجون اونور تهیونگ نشسته بود
با ندیدن جونگکوک نفسی آسوده کشیدم
٪مینجی برو کنار برادرت بشین
رفتم کنار تهیونگ نشستم که همه شروع کردن به غذا خوردن
اولالا چه باکلاس
یعنی اینا منتظر من بودن؟
منم خیلی با کلاس چنگال رو برداشتم و هر بشقابی رو که دیدم نصفشو خالی کردم
سپس خیلی شیک و مجلسی رو به تهیونگ کردم و گفتم
+پیش پیش
آروم نگاهی بهم انداخت و گفت
✓ها؟چته؟
+جونگکوکم کجاست ؟
در حالی که داشت غذا میخورد با دهن پر آروم گفت
✓چند روز نیست رفته سفر کاری چون بالاش اینجاست به جاش رفت
بعد یهو برگشت سمتم و گفت
✓اون میم مالکیت تهش چی بود ؟
+سوال داره؟معلومه دیگه اول و آخرش مال خودمه
سری از اسکول بودنم تکون داد و گفت
✓باشه باشه تو راست میگی
+کصافت تایید نکن
نگاه عاقل اندر سفیرانه ای حواله ام کرد و گفت
✓اگه تایید هم نکنم که بازم مشکل داری
- ۲۸۷
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط