Part
Part³⁵
ایبیکه: تو خودم بودم اینا چی بود آخه
من حالم اینجوری شد اونوقت آسیه اگه اینارو بشنوه چیکار میکنه
حالا هرچی بهتر از اینه که بدون هیچ دلیلی پیش هم نباشن
اونا با خواست خودشون که نخواستن جدا بشن سرنوشت اونارو از هم جدا کرد اما من درستش میکنم به آسیه میگم اونم بلاخره درک میکنه
زنگ در میخوره
آسیه: عاعا ایبیکه
مگه نرفتی پیش برک
ایبیکه: رفتم اما برگشتم آسیه باید یه چیز خیلی مهمو بهت بگم
آسیه: چی شده؟؟ چیزی شده؟؟ برای دوروک اتفاقی افتاده؟؟ 😥
ایبیکه: نه برای اون اتفاقی نیفتاده البته درمورد دوتا تونه
آسیه: اوف ایبیکه تو هنوز تو اون موضوعی ولش کن فراموشش کن
ایبیکه: آسیه بیا بشین باید بشنوی (دستشو میگیره و میکشه و میشونتش روی مبل)
آسیه: اوففففففف ایبیکه آخه چیرو باید گوش بدم
ایبیکه: این ویسو میشینی تا آخر گوش میدی از جاتم تکون نمیخوری
آسیه: ویسو تا نصفه هاش گوش کردم قطعش کن قطعش کن ایبیکه نمیخوام گوش بدم اینا همش دروغه اینا همش دروغه اون برای من نامه گذاشت گفت ن... نمی... نمیخوامت.. ایبیکه اون به من گفت نمیخوامت به من به منی که همه چیزش بودم 😭😖
ایبیکه: (اولش فقط همینجوری به زمین خیره شده بود و تکون نمیخورد اشکاش مثل شیر آب همینطور تند تند میومد بعد یهو عصبانی شد)
اما آسیه گفتم یه دلیلی داره اون نخواسته تورو ناراحت کنه میترسیده بچتونو از دست بدین
آسیه: اما ایبیکه من به خاطر همین کارشم نزدیک بود بچمو از دست بدم
اون به فکر من نبود ها.... ایبیکه من اینهمه سختی کشیدم
دیگه تحمل ندارم😭😭😭😭😭
ایبیکه: تو خودم بودم اینا چی بود آخه
من حالم اینجوری شد اونوقت آسیه اگه اینارو بشنوه چیکار میکنه
حالا هرچی بهتر از اینه که بدون هیچ دلیلی پیش هم نباشن
اونا با خواست خودشون که نخواستن جدا بشن سرنوشت اونارو از هم جدا کرد اما من درستش میکنم به آسیه میگم اونم بلاخره درک میکنه
زنگ در میخوره
آسیه: عاعا ایبیکه
مگه نرفتی پیش برک
ایبیکه: رفتم اما برگشتم آسیه باید یه چیز خیلی مهمو بهت بگم
آسیه: چی شده؟؟ چیزی شده؟؟ برای دوروک اتفاقی افتاده؟؟ 😥
ایبیکه: نه برای اون اتفاقی نیفتاده البته درمورد دوتا تونه
آسیه: اوف ایبیکه تو هنوز تو اون موضوعی ولش کن فراموشش کن
ایبیکه: آسیه بیا بشین باید بشنوی (دستشو میگیره و میکشه و میشونتش روی مبل)
آسیه: اوففففففف ایبیکه آخه چیرو باید گوش بدم
ایبیکه: این ویسو میشینی تا آخر گوش میدی از جاتم تکون نمیخوری
آسیه: ویسو تا نصفه هاش گوش کردم قطعش کن قطعش کن ایبیکه نمیخوام گوش بدم اینا همش دروغه اینا همش دروغه اون برای من نامه گذاشت گفت ن... نمی... نمیخوامت.. ایبیکه اون به من گفت نمیخوامت به من به منی که همه چیزش بودم 😭😖
ایبیکه: (اولش فقط همینجوری به زمین خیره شده بود و تکون نمیخورد اشکاش مثل شیر آب همینطور تند تند میومد بعد یهو عصبانی شد)
اما آسیه گفتم یه دلیلی داره اون نخواسته تورو ناراحت کنه میترسیده بچتونو از دست بدین
آسیه: اما ایبیکه من به خاطر همین کارشم نزدیک بود بچمو از دست بدم
اون به فکر من نبود ها.... ایبیکه من اینهمه سختی کشیدم
دیگه تحمل ندارم😭😭😭😭😭
- ۱.۷k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط