Part: 2

Part: 2
The name of the story: My forbidden love(عشق ممنوعه من)

دو و نیم ساعته بعد دره اتاقم باز شد و همزمان قلبم ایستاد!
سرم رو از زیره پتوم‌ آوردم بالا و وقتی که دیدم بابامه هم خوشحال شدم و هم........
هم بدبخت!
از روی تختم بلند شدم و سریع رفتم بیرون.......
پله هارو دوتا یکی رفتم پایین تا دیدم که هیونجین رو زمین افتاده!
کنارش رو زانوهام افتادم.......
بدنش زخمی شده بود ولی هنوز داشت نفس می‌کشید.....
گفتم:
هیونجین...هیونم، حالت خوبه؟!
چشماشو باز کرد و گفت:
الان که گرمای بودن تورو پیشم حس کردم، آره!
گفتم:
بلند شو، ازت خواهش میکنم!
باید بریم بیمارستان، بخاطره من بلند شو!!!!
گفت:
حیف که کاری میکنی که نه گفتن برای آدم سخت میشه، ولی من باختم من دیگه نمی تونم...نمی تونم تورو پیشه خودم نگه دارم!
اشکی از چشمم افتاد پایین....!
دستمو گرفت تو دستشو فشار داد.....‌.
گفتم:
بلند شو، من دیگه به حرفه کسی گوش نمیدم حتی اگه پدرم باشه!
با درد شدید توی ناحیه شکمش بلند شد و صورتش از درد در هم رفت!
بلند شدم و دستمو گرفتم جلوش تا بتونه بلند بشه.......
دستمو گرفت و فشاری وارد کرد و بلند شد.......
خون بیشتری ازش سرازیر شد......!
وقتی که قامت بلندش رو سرم سایه افکند، سرم رو کمی آوردم بالا تا بتونم صورتش رو نگاه کنم......
از شدت خون ریزی فشارش افتاده و صورتش رنگه گچ شده بود!
بهش گفتم:
بریم؟!
موهامو نوازش کرد و گفت:
بریم!
دیدگاه ها (۶)

Part: 1The name of the story: My forbidden love(عشق ممنوعه‌ ...

جووووووون شوشوییممممممم😈❤️🎀📿🤲

برای چند ثانیه قلبم ایستاد یونگی شوهر من موهامو از پشت کشیدو...

Part: 30The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط