I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁵⁹
سوهو با پوزخندی گفت
سوهو:بچه ها مالک این زمین،دوست بابای منه..جانگ مینهو
و کنترلم رو لحظهای از دست داد
-اسم اون اشغال رو جلوی من نیار
همشون تعجب کردن..در کسری از ثانیه،سوهو پرسید
سوهو:و چرا؟
چیزی نگفتم..بغض راهی گلوم شد
حرف زدن برام سخت شد،و میدونستم قرار نیست امشب بخوابم...
-شماها کامل پروژه رو برسیش کنید..الان برمیگردم
از اونجا خارج شدم
پله هارو سریع اومدم پایین
یه لیوان اب برداشتم..با اولین قلوپ،بغض از بین رفت
و با دومی،تمرکز برگشت
از پله ها بالا رفتم..قبل از وارد شدن،نفس عمیقی کشیدم
وقتی در باز شد،انگار دما چند درجه اومده بود پایین
جَو سنگینی به وجود اومده بود
تهیونگ پیش قدم شد
+نمیخوای بگی چی شده؟
-اون یکی از شرکای مامانم بود..و سرش کلاه گذاشت..برای همین اینو گفتم
+اوکی
و این کلمه از صدتا فحش بدتر بود
دوباره برگشتم به کارم
با خیال اسوده و تمرکز بیشتر
طولی نکشید که از بین رفت...
گوشیم زنگ خورد..یه شماره ی ناشناس!
شماره ی غریبه ی اشنا..کسی که من خوب میشناختمش..کسی که لیاقت اسم 'بابا' رو نداشت
ناخداگاه ترس کل وجودم رو فرا گرفت
گوشی رو خاموش کردم
زنگ ها تموم نمیشدن..حدودا ۱۱ بار بهم زنگ زده بود
سوهو:خب جواب بده دیگه..مخمونو خورد
+فضولیش به تو نیومده
سوهو:کی با تو حرف زد؟
+حق با توعه..ارزش جواب دادن نداری
-بسه دیگه..انقدر دعوا نکنید
سوهو:اون شروع کرد
+اون شروع کرد(ادای سوهو رو در اورد)
-گفتم ساکت شید(عربده)
سکوت مطلق*
کسی حتی جرعت تکون خوردن هم نمیکرد
نفس عمیقی کشیدم..تا بتونم به اعصابم مسلط باشم
-از الان به بعد،اگر دعوا کنید..برام مهم نیست که کی شروع کرده..دوتاییتون رو پرت میکنم بیرون
سوهو:چقدر حرف میزن-
حرفش با سیلی که تو گوشش خوابوندم نصفه موند
صدای سیلی توی اتاق پیچید
چشمای پسرا از تعجب گرد شد
-حرف نزنی نمیگن لالی
و برگشتم سر کارم..هوسوک با ترس خودکارش رو برداشت و شروع کرد
و بعد بقیه...
جای دستم روی صورت سوهو حک شده بود
تهیونگ خیلی اروم اومد در گوشم گفت
+نیلسو..عادت ماهانهات شروع شده؟
-نزدیکشه
+معلومه(خنده)
اروم زدم به بازوش..من دلم نمیاد بهش بزنم،چه برسه به اینکه بندازمش بیرون
اون همیشه میتونه لبخند روی لبم بیاره..و الان هم از حرفش خندم گرفت
وقتی پسرا خندم رو دیدن، اول تعجب کردن..ولی بعد خیالشون راحت شد..اینو از نفسی که کشیدم میشد فهمید
در اخر،همه چیزهایی که فهمیده بودن و توی برگه نوشته بودن رو بهم دادن
با دقت نگاه میکردم...تا رسیدم به سوهو
یک کلمه رو بزرگ توی برگه نوشته بود:مینهو
هیچ واکنشی نشون ندادم..برگه رو روی بقیه ی برگه ها گذاشتم
نگاه همشون رفت سمت برگه ی سوهو
تهیونگ با دیدن اسم روی برگه،عصبی شد
به سوهو نگاه کرد
نه یه نگاه ساده...
یه نگاه که به معنای اخطاره!
سوهو لرزید..این یه جنگ به نام منه..جنگی که من توش نقشی ندارم...
*ادامه دارد...
Part⁵⁹
سوهو با پوزخندی گفت
سوهو:بچه ها مالک این زمین،دوست بابای منه..جانگ مینهو
و کنترلم رو لحظهای از دست داد
-اسم اون اشغال رو جلوی من نیار
همشون تعجب کردن..در کسری از ثانیه،سوهو پرسید
سوهو:و چرا؟
چیزی نگفتم..بغض راهی گلوم شد
حرف زدن برام سخت شد،و میدونستم قرار نیست امشب بخوابم...
-شماها کامل پروژه رو برسیش کنید..الان برمیگردم
از اونجا خارج شدم
پله هارو سریع اومدم پایین
یه لیوان اب برداشتم..با اولین قلوپ،بغض از بین رفت
و با دومی،تمرکز برگشت
از پله ها بالا رفتم..قبل از وارد شدن،نفس عمیقی کشیدم
وقتی در باز شد،انگار دما چند درجه اومده بود پایین
جَو سنگینی به وجود اومده بود
تهیونگ پیش قدم شد
+نمیخوای بگی چی شده؟
-اون یکی از شرکای مامانم بود..و سرش کلاه گذاشت..برای همین اینو گفتم
+اوکی
و این کلمه از صدتا فحش بدتر بود
دوباره برگشتم به کارم
با خیال اسوده و تمرکز بیشتر
طولی نکشید که از بین رفت...
گوشیم زنگ خورد..یه شماره ی ناشناس!
شماره ی غریبه ی اشنا..کسی که من خوب میشناختمش..کسی که لیاقت اسم 'بابا' رو نداشت
ناخداگاه ترس کل وجودم رو فرا گرفت
گوشی رو خاموش کردم
زنگ ها تموم نمیشدن..حدودا ۱۱ بار بهم زنگ زده بود
سوهو:خب جواب بده دیگه..مخمونو خورد
+فضولیش به تو نیومده
سوهو:کی با تو حرف زد؟
+حق با توعه..ارزش جواب دادن نداری
-بسه دیگه..انقدر دعوا نکنید
سوهو:اون شروع کرد
+اون شروع کرد(ادای سوهو رو در اورد)
-گفتم ساکت شید(عربده)
سکوت مطلق*
کسی حتی جرعت تکون خوردن هم نمیکرد
نفس عمیقی کشیدم..تا بتونم به اعصابم مسلط باشم
-از الان به بعد،اگر دعوا کنید..برام مهم نیست که کی شروع کرده..دوتاییتون رو پرت میکنم بیرون
سوهو:چقدر حرف میزن-
حرفش با سیلی که تو گوشش خوابوندم نصفه موند
صدای سیلی توی اتاق پیچید
چشمای پسرا از تعجب گرد شد
-حرف نزنی نمیگن لالی
و برگشتم سر کارم..هوسوک با ترس خودکارش رو برداشت و شروع کرد
و بعد بقیه...
جای دستم روی صورت سوهو حک شده بود
تهیونگ خیلی اروم اومد در گوشم گفت
+نیلسو..عادت ماهانهات شروع شده؟
-نزدیکشه
+معلومه(خنده)
اروم زدم به بازوش..من دلم نمیاد بهش بزنم،چه برسه به اینکه بندازمش بیرون
اون همیشه میتونه لبخند روی لبم بیاره..و الان هم از حرفش خندم گرفت
وقتی پسرا خندم رو دیدن، اول تعجب کردن..ولی بعد خیالشون راحت شد..اینو از نفسی که کشیدم میشد فهمید
در اخر،همه چیزهایی که فهمیده بودن و توی برگه نوشته بودن رو بهم دادن
با دقت نگاه میکردم...تا رسیدم به سوهو
یک کلمه رو بزرگ توی برگه نوشته بود:مینهو
هیچ واکنشی نشون ندادم..برگه رو روی بقیه ی برگه ها گذاشتم
نگاه همشون رفت سمت برگه ی سوهو
تهیونگ با دیدن اسم روی برگه،عصبی شد
به سوهو نگاه کرد
نه یه نگاه ساده...
یه نگاه که به معنای اخطاره!
سوهو لرزید..این یه جنگ به نام منه..جنگی که من توش نقشی ندارم...
*ادامه دارد...
- ۶۶۲
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط