طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــــارتــــــ33
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
چند روز بعد از فوتوشوت، همهچیز کمی آرامتر شده بود.
پروژه تقریباً آمادهی انتشار بود و تیم بالاخره فرصت کرده بود کمی نفس بکشد.
مانلی توی اتاق طراحی نشسته بود و آخرین تغییرات رو روی طرحها انجام میداد که صدای در اومد.
ـ میشه وارد شم؟
بدون اینکه سرشو بلند کنه، لبخند زد.
ـ بیا تو، میدونم کیه.
تهیونگ وارد شد و با تعجب گفت:
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ چون فقط تو بدون هماهنگی میای داخل.
ـ یعنی بقیه اجازه میگیرن؟
ـ نه، ولی تو عادت کردی.
تهیونگ خندید و روی صندلی روبهروش نشست.
ـ امروز کاری نداری؟
ـ دارم.
با حالت سوالی بهش نگاه کرد
ـ پس چرا هنوز اینجایی؟
مانلی به طرحها اشاره کرد.
تهیونگ جدیتر شد.
ـ"چیه؟
ـ" یه چیزی اذیتم میکنه، احساس نارضایتی میکنم، انگار یه چیزی کم دازه یا زیاد
حس میکنم یه جزئیات کوچیک هنوز درست نیست."
چند ثانیه به طرح نگاه کرد.
سرشو برگردوند با خنده ای رو لبش گفت
ـ میخوای نظر یه آدم غیرطراح رو بدونی؟
مانلی خندید.
ـ تو؟
ـ آره.
ـ باشه، بگو.
تهیونگ کمی فکر کرد.
ـ به نظرم... زیادی دنبال بینقص بودنشی.
مانلی ساکت شد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی گاهی همون چیزی که یه کم متفاوت یا ناقصه، باعث میشه خاص بشه.
این حرف باعث شد مانلی دوباره به طرح نگاه کنه.
شاید حق با او بود، لبخند کوچیکی زد.
ـ" عجیبه..."
ـ "چی؟
ـ" اینکه یه خواننده گاهی بهتر از یه طراح لباس دربارهی حس یه طرح حرف میزنه."
تهیونگ خندید.
ـ" توهین بود؟
ـ" نه، تعریف بود."
همون لحظه در باز شد و چند نفر از اعضای تیم وارد شدن.
فکر کنم اسمش جیمین بود
ـ بچهها، بعد از این همه کار، امشب یه شام گروهی داریم.
مانلی سرشو بالا آورد.
ـ شام گروهی؟
ـ آره، همه میان.
تهیونگ لبخند زد.
ـ تو هم بیای.
مانلی خواست مخالفت کنه.
ـ" ولی من...
ـ" نه.
ـ هنوز نگفتم چی میخوام بگم.
ـ میدونم. میخواستی بگی کار داری.
مانلی خندید.
ـ خیلی منو شناختی.
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ شاید.
و برای اولین بار، مانلی متوجه شد که دیگر مثل روزهای اول، کنار تهیونگ احساس غریبی نمیکند.
حالا حضورش تبدیل شده بود به یکی از بخشهای عادی و خوب روزهایش.
یه احساس خوبی بهم میداد اول فکر میکردم فقط یه همکار میمونیم ولی دیدم بیشتر چیز شبیه دوستی شدیم
امیدوارم تا همیشه باهم دوست بمونیم
از نظر شما این دوستی تا ابد باقی میمونه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: یک سال دیگه میشه پدر بچه هات دوستت نیس پارتنرته
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
چند روز بعد از فوتوشوت، همهچیز کمی آرامتر شده بود.
پروژه تقریباً آمادهی انتشار بود و تیم بالاخره فرصت کرده بود کمی نفس بکشد.
مانلی توی اتاق طراحی نشسته بود و آخرین تغییرات رو روی طرحها انجام میداد که صدای در اومد.
ـ میشه وارد شم؟
بدون اینکه سرشو بلند کنه، لبخند زد.
ـ بیا تو، میدونم کیه.
تهیونگ وارد شد و با تعجب گفت:
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ چون فقط تو بدون هماهنگی میای داخل.
ـ یعنی بقیه اجازه میگیرن؟
ـ نه، ولی تو عادت کردی.
تهیونگ خندید و روی صندلی روبهروش نشست.
ـ امروز کاری نداری؟
ـ دارم.
با حالت سوالی بهش نگاه کرد
ـ پس چرا هنوز اینجایی؟
مانلی به طرحها اشاره کرد.
تهیونگ جدیتر شد.
ـ"چیه؟
ـ" یه چیزی اذیتم میکنه، احساس نارضایتی میکنم، انگار یه چیزی کم دازه یا زیاد
حس میکنم یه جزئیات کوچیک هنوز درست نیست."
چند ثانیه به طرح نگاه کرد.
سرشو برگردوند با خنده ای رو لبش گفت
ـ میخوای نظر یه آدم غیرطراح رو بدونی؟
مانلی خندید.
ـ تو؟
ـ آره.
ـ باشه، بگو.
تهیونگ کمی فکر کرد.
ـ به نظرم... زیادی دنبال بینقص بودنشی.
مانلی ساکت شد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی گاهی همون چیزی که یه کم متفاوت یا ناقصه، باعث میشه خاص بشه.
این حرف باعث شد مانلی دوباره به طرح نگاه کنه.
شاید حق با او بود، لبخند کوچیکی زد.
ـ" عجیبه..."
ـ "چی؟
ـ" اینکه یه خواننده گاهی بهتر از یه طراح لباس دربارهی حس یه طرح حرف میزنه."
تهیونگ خندید.
ـ" توهین بود؟
ـ" نه، تعریف بود."
همون لحظه در باز شد و چند نفر از اعضای تیم وارد شدن.
فکر کنم اسمش جیمین بود
ـ بچهها، بعد از این همه کار، امشب یه شام گروهی داریم.
مانلی سرشو بالا آورد.
ـ شام گروهی؟
ـ آره، همه میان.
تهیونگ لبخند زد.
ـ تو هم بیای.
مانلی خواست مخالفت کنه.
ـ" ولی من...
ـ" نه.
ـ هنوز نگفتم چی میخوام بگم.
ـ میدونم. میخواستی بگی کار داری.
مانلی خندید.
ـ خیلی منو شناختی.
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ شاید.
و برای اولین بار، مانلی متوجه شد که دیگر مثل روزهای اول، کنار تهیونگ احساس غریبی نمیکند.
حالا حضورش تبدیل شده بود به یکی از بخشهای عادی و خوب روزهایش.
یه احساس خوبی بهم میداد اول فکر میکردم فقط یه همکار میمونیم ولی دیدم بیشتر چیز شبیه دوستی شدیم
امیدوارم تا همیشه باهم دوست بمونیم
از نظر شما این دوستی تا ابد باقی میمونه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: یک سال دیگه میشه پدر بچه هات دوستت نیس پارتنرته
- ۱۶۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط