دو نیمه ماه♡

دو نیمه ماه♡
Part⁵ دور برگردان
از زبان نایلا کورا:

صدای خش‌دار و مضطرب از زیر در به گوشم رسید. «ببخشید، حواسم نبود...»

قلبم فرو ریخت. این دیگه لکنت نبود، یه جور وحشت واقعی بود. خیلی آروم به سمت در رفتم، دستگیره رو چرخاندم و در رو به آرامی باز کردم. صحنه‌ای که دیدم، تمام تئوری‌های من در مورد این عمارت رو زیر و رو کرد!

دو تا بچه کوچیک، یه دختر و یه پسر، که تقریباً دو ساله به نظر می‌رسیدن و شبیه هم بودن، انگار یه نسخه مینیاتوری از دو شخصیت اصلی عمارت بودن!

خم شدم تا هم‌قدشون بشم. لبخندم رو زدم، هرچند دستپاچه بودم. «سلام بچه‌ها. اینجا چیکار می‌کنین؟»

دختر کوچولو که چشم‌هاش برق خاصی داشت، لبخند زد و گفت: «اومدیم عمو رو ببینیم! مامانمون (هانا) داره تو باغ پشتی با عمو حرف می‌زنه. به ما گفتن بیایم داخل.»

«عمو...؟» توی ذهنم زنگ خطر به صدا در اومد. ایزانا کوروکاوا عمو بود؟ و اون خانمی که آبیوم اینقدر براش احترام قائل بود (هانا) مادر این دو تا بود؟ یعنی این دو تا، بچه‌های ایزانا هستن؟ *به درک!* با خودم گفتم، «ولش کن نایلا، تو فقط خدمتکاری!»

سریع تغییر موضع دادم: «بسیار خب. شاید خاله آبیوم شما رو بشناسه. برید اون سمت، اون اتاق‌ها برای استراحت شماست.»

بچه‌ها تشکر کردن و به سمتی که نشون دادم رفتن. من هنوز در رو نیمه‌باز گذاشته بودم، اما حس کنجکاوی (که انگار ژن غالب من بود) اجازه نداد برگردم سر کارم.

من باید به سرعت از اونجا دور می‌شدم، ولی پاهام انگار به زمین چسبیده بود. به جای اینکه برگردم بالا، یواشکی به سمت در حیاط پشتی رفتم. گوشم رو نزدیک در چوبی سنگین کردم.

صدای ایزانا ساما شنیده نمی‌شد، اما صدای زنی که قطعاً هانا بود، با لحنی خشن و کاملاً متفاوت از چیزی که انتظار داشتم، می‌اومد.

هانا: «ایزانا، می‌دونی که کارها خیلی زیاده! دیگه واقعاً نمی‌تونم همه‌شون رو انجام بدم! مایکی هم کلی چیز از من می‌خواد... دیگه واقعاً کم آوردم.»

ایزانا (که صدایش خیلی دور بود): «خیلی خب، حالا که اینجوری شد... نوبت من که رسید، کارات زیاد هم نمیتونی هیچ کاری انجام بدی.»

ایزانا (صدایش بلندتر شد): «اگه اینجوریه، خب نمی‌تونی توی این *باند* بمونی! تنها کاری که می‌تونی توی تومان انجام بدی، کشتن و اینجور چیزاست! عالیه! واقعاً به عنوان یه *قاتل* خیلی به درد می‌خوری! نظرت چیه اینا رو واسه بچه‌هاتم تعریف کنیم؟»

هانا:«داری زیاده‌روی می‌کنی...»

ناگهان...

"تق!"

یه صدای بلند از زیر پام اومد. یه چیزی ازم افتاد و شکستمش! سکوت وحشتناکی حاکم شد. این صدای بلند باعث شد توجهشون قطعاً به سمت در جلب بشه!

وای! با تمام سرعتی که داشتم، دویدم. از راهروهای پیچ در پیچ عمارت بالا پریدم و خودم رو به طبقه بالا رسوندم، پشت یه ستون قایم شدم. فقط باید منتظر می‌موندم تا ببینم کی دنبالم میاد و کی متوجه شده من مکالمه وحشتناک اون دو نفر رو شنیدم ...
دیدگاه ها (۱)

به نظرم برای امروز بسه ۱۰ تا پارت گذاشتم

اشک های شور☆پارت⅗دیدگاه سانزو:به ساعتم نگاه کردم،نباید اینقد...

تک پارتی مایکی

دو نیمه ماه♡Part⁴ بزرگترین دشمناز زبان...

ببینید گذاشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط