پارت ۶
پارت ۶
وییوی مینهو:وقتی اقای هان اینا رو بهم گفت جا خوردم الان من چطوری ازش فاصله بگیرم؟چطوری از اون و خودم محافظت کنم؟
وییوی جیسونگ:با شنیدن این حرف های بابا جا خوردم حالا چیکار کنم؟چطوری ازش دوری کنم؟من باید به بابا بگم که اونو دوست دارم؟
وییوی هان:این کار رو کردم چون مطمعن بودم مینهو از جیسونگ خوشش نمیاد و و دوروبر جیسونگ نمیچرخه حالا ببینم کی میخواد اونو ازم بگیره.
چند وقت بعد:وییوی مینهو:یه رابطه خیلی عادی بین ما هست مثل دوتا دوست ولی هنوز دلم میخواد بهش اعتراف کنم.
وییوی جیسونگ:از وقتی به این مدرسه اومدم کمی میگذره ولی انگار به جای اینکه استاد برام عادی بشه احساسم بهش بیشتر میشه.به حدی رسیدم که اگه یه روز باهاش تلفنی حرف یا حضوری حرف نزنم شب خوابم نمیبره.
وییوی لینو:به بهونه ی درسا هر روز بهش زنگ میزنم به هر بهونه ای که دستم بیاد مثلا بعضی وقتا بعضی چیزا رو بهش نمیگفتم که بهش زنگ بزنم.
وییوی هان:هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمعن میشم اون دوتا باهم کاری ندارن.(بدبخت خبر نداره وضعیت این دوتا چیه 🤣)
وییوی جونشی:بعد از تموم کردن درسام میخواستم برم خونه ی وونگجیون گفتم بهتره قبلش به مامانم خبر بدم.رفتم بهش گفتم میرم خونه ی دوستم اونجا میخوابم ولی مامان حتی یک کلمه هم نگفت تعجبی هم نداشت از وقتی بابا بدون حرف برگشت ژاپن مامان هم حرفی نمیزنه واقعا نگرانشم الان فقط از یچیز تعجب کردم چرا وونگجیون گفت برای بعد شام بریم خونش.بیخیال.رفتم جلوی در منتظرم بود سوار ماشینش شدم و رفتیم رستوران هیچ کس نبود انگار فقط ما بودیم حتی پیش خدمت هم اونجا نبود منو برد اشپزخونه باهم غذا خوردیم و اومدیم بیرون رفتیم پارک یکم پیاده روی کردیم و بعد رفتیم خونش ساعت ۱۱ شب بود همون طوری که با من حرف میزد کتش رو از تنش در اورد و دکمه های پیرهنش رو باز کرد و درش اورد.
لیلیلیلی چقدر من خوبم😊😊😊
وییوی مینهو:وقتی اقای هان اینا رو بهم گفت جا خوردم الان من چطوری ازش فاصله بگیرم؟چطوری از اون و خودم محافظت کنم؟
وییوی جیسونگ:با شنیدن این حرف های بابا جا خوردم حالا چیکار کنم؟چطوری ازش دوری کنم؟من باید به بابا بگم که اونو دوست دارم؟
وییوی هان:این کار رو کردم چون مطمعن بودم مینهو از جیسونگ خوشش نمیاد و و دوروبر جیسونگ نمیچرخه حالا ببینم کی میخواد اونو ازم بگیره.
چند وقت بعد:وییوی مینهو:یه رابطه خیلی عادی بین ما هست مثل دوتا دوست ولی هنوز دلم میخواد بهش اعتراف کنم.
وییوی جیسونگ:از وقتی به این مدرسه اومدم کمی میگذره ولی انگار به جای اینکه استاد برام عادی بشه احساسم بهش بیشتر میشه.به حدی رسیدم که اگه یه روز باهاش تلفنی حرف یا حضوری حرف نزنم شب خوابم نمیبره.
وییوی لینو:به بهونه ی درسا هر روز بهش زنگ میزنم به هر بهونه ای که دستم بیاد مثلا بعضی وقتا بعضی چیزا رو بهش نمیگفتم که بهش زنگ بزنم.
وییوی هان:هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمعن میشم اون دوتا باهم کاری ندارن.(بدبخت خبر نداره وضعیت این دوتا چیه 🤣)
وییوی جونشی:بعد از تموم کردن درسام میخواستم برم خونه ی وونگجیون گفتم بهتره قبلش به مامانم خبر بدم.رفتم بهش گفتم میرم خونه ی دوستم اونجا میخوابم ولی مامان حتی یک کلمه هم نگفت تعجبی هم نداشت از وقتی بابا بدون حرف برگشت ژاپن مامان هم حرفی نمیزنه واقعا نگرانشم الان فقط از یچیز تعجب کردم چرا وونگجیون گفت برای بعد شام بریم خونش.بیخیال.رفتم جلوی در منتظرم بود سوار ماشینش شدم و رفتیم رستوران هیچ کس نبود انگار فقط ما بودیم حتی پیش خدمت هم اونجا نبود منو برد اشپزخونه باهم غذا خوردیم و اومدیم بیرون رفتیم پارک یکم پیاده روی کردیم و بعد رفتیم خونش ساعت ۱۱ شب بود همون طوری که با من حرف میزد کتش رو از تنش در اورد و دکمه های پیرهنش رو باز کرد و درش اورد.
لیلیلیلی چقدر من خوبم😊😊😊
- ۸۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط