خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۹



هه! چه زندگیه دردناکی دارمو هیچکس نمیدونه!
صدای بلندی از کناره در توجه ام رو به خودش جلب کرد. یکی داشت سراسیمه و محشیانه در میزد! انگار که میخواست در رو رو بشکنه و بیاد تو (البته آهنی و ضدسرقته! اصن هر غلطی دلش میخواد بذار بکنه آخر فلج شده برمیگرده خونشون! ای بابا یه بار خواستم جدی و خفناک بنویسم نشد که نشد!)
+هوووی هووی! چه خبرته؟! کیه؟!
یهو صدای در زدنش قطع شد. اه بیخیال شد؟! یهو یه فکره وحشتناک زد به سرم! نکنه دزد باشههه؟؟ واا مگه دزدها در میزنن؟! نکنه قاتل شبهههه! (مگه کره قاتل شب داره؟ اصن قاتله بیکاره بیاد تو رو بکشه؟!) ای بابااااا کلکل با خودم فایده نداره!
سریع به در رجوع بردمو هر سه بار قفلش کردمو پریدم طبقه ی بالا.. خب خب وانیا فکر کن فکر کن!..
خب اتاق شوگا که قفله! آهااا! اتاق جیمین و جیهوپ! سریع درش رو باز کردم.. توی تاریکی هیچی رو نمیشد دید. پنجره ی اتاقشون باز بود، نه نه! این پنجره نباید باز باشه!!! رفتم سمت پنحره و تا خواستم ببندمش حضوره کسی رو پشتم حس کردم.
برگشتمو خواستم جیغ بکشم که با یه حرکت منو محکم گرفت و دستشو گذاشت جلوی دهنم!
بیشتر از حده تصورم ترسیده بودم، توی تاریکی اتاق اصلاً نمیتونستم ببینمش اما اجزای بدنش مشخص بود. یعنی نقابی ک رو صورتش گذاشته بود خدا بوددد! بخدا با این لباسش شک کرده بودم شاید امروز هالووین باشه!! نه بابا اول ساله تازه هالوین کجا؟!
+خب میخوام دستمو از روی صورتت بردارم! اصلاً جیغ نمیکشی فهمیدی؟!
با اشاره ی سر تایید کردم. بخدا توی هیچ شرایطی انقدر آدم نبودم!
دستشو آروم از جلوی دهنم برداشت.
_تو..تو تارزانی؟! نه اون که لخته! نکنه فرازمینی باشی!؟ یعنی واقعاً اومدن منو ببرن!؟ بخدا اون موقع زر اضافی زدم! من زر زیاد میزنم! یه وقت نبری منو‌‌ها!! من گناه دارم..
با یه نیشخند منو حرفام رو به تمسخر گرفته بود. اما هنوز ازم جدا نشده بود.
از بالا تا پایین دوباره بررسیش کردم.
_نکنه زورو باشی؟!
با تردید بهم نگاه کرد. با فکر اینکه این آدم هنوز میتونه دزد و قاتل باشه خواستم دوباره جیغ بکشم که برخلاف انتظارم لباشو چسبوند به لبام!
با هر تقلایی ک میکردم حصار دست هاشو دور بدنم تنگ تر میکرد.
با یه حرکت پرتم کرد رو تخت و روم خیمه زد و دوباره لبام رو شکار کرد.
دیدم نه تقلا مقلا فایده نداره!
یه فکره خبیثانه به سرم زد.
دستامو بردم لای موهاش و تو بوسیدن همراهیش کردم. اونم زود خر شد و دستاشو شل تر کرد.
منم تو یه حرکت پسش زدم و نقابش رو از صورتش ناگهانی بیرون کشیدم.
+اه لعنتیییی!
شنلش رو انداخت دوره صورتش و با سرعت از پنجره بیرون پرید!
با حیرت به جای خالیش نگاه میکردم! اهههه وانی احمق باید گیرش مینداختی!!! شت!! مردهای هوس‌باز! ....
دیدگاه ها (۲۶)

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۰با حیرت به جای خالیش نگاه میکردم...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۱داشتم میرفتم به سمت اتاقم ک صدای...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۸خودمم نمیدونستم طرفدار کودومم فق...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۷+میگم بیاین یه چندتا شهروند جور ...

همیشگی من

قاتل آسیا که یهو...Part:2دستی روی دهنش گذاشته شد...جیغ هاش ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط