آره جذاب شدی قهقهه میزند صدای خنده اش در خانه میپیچد

آره جذاب شدی! | قهقهه میزند… صدای خنده اش در خانه میپیچد…! -مرسی هانی! | روی نوک پا بلند میشود و بوسه ای روی لبهایم مینشاند …!جز حس تکرار… حسی دیگر بهم القا نمیشود اما لبخندم را حفظ میکنم و به سمت اتاق خوابم به راه میافتم…
گرسنه که نیستی …؟ لبخندش پهن میشود
نه من شبا شام نمیخورم.در ضمن دلمم خیلی برات تنگ شده… لبخند من هم پررنگ میشود… خودش هم خوب میداند برای چه کاری اینجاست…حلقه ی دستهایم را دورش محکم تر میکنم و وارد اتاق میشوم! | دکمه های پالتوی خزش را باز میکند و روی تخت مینشیند. چشمهایش اطراف اتاق چرخ میخورد و بالاخره روی من که به دیوار مقابلش تکیه داده ام ثابت میماند. تاپ یقه بازش بیشتر از همه چیز خودنمایی میکند…برای جلب توجه بیشتر به جلو خم میشود و منتظر عکس العمل من میماند…
امیر امشب چرا اینقدر کم حرف شدی! کم حرف نشده ام…مثل همیشه بی دلیل لب باز نمیکنم… یک تای ابرویم را بالا میندازم و با حالت خاصی نگاهش میکنم….
نمیدونم… -خسته ای؟ فردا پرواز داری …؟ سرم را به نشانه ی مثبت تکان میدهم..
آره به استانبول پرواز دارم… روی تخت دراز میکشد و با لحن پر عشوه ای میگوید : پس بیا زودتر بخوابیم عزیزم….. پوزخندم را زیر نقاب لبخندی خاص پنهان میکنم به سمتش قدم برمیدارم!| از سرویس شرکت هواپیمایی پیاده میشوم…..اولین قطره ی باران را که روی صورتم حس میکنم……. سرم رابالا | میگیرم…. آسمان گرفته و سیاه آماده ی بارش است….کاپشنم را محکمتردور خودم میپیچم و سرم را تا چانه توی صدای زنگ در بلند میشود….دست های مشت شده ام را از روی میز برمیدارم و برای آخرین بار به آینه ی مقابلم نگاه میکنم…. سیاهی چشمانم برق میزند…مثل تمام وقتهایی که طعمه ی مناسب جلوی چشمانم تاب میخورد…. اینبار دختر یکی از سرمایه گذاران بزرگ کشور در اختیارم است….. لبخند میزنم…..ردیفی از دندانهای سفید و مرتبم نمایان میشود…. جذاب و مرموز… از این لبخندهارا فقط خودم میدانم و بس! دستم را شانه وار لابه لای موهای پرپشتم میکشم و چشمکی ریز به تصویر خودم در آینه میزنم… به ساعت گران قیمتم که روی مچ دست چپم بسته ام نیم نگاهی میندازم پنج دقیقه که تمام میشود از اتاق خارج میشوم و به سمت درب ورودی قدم بر میدارم…. پنج دقیقه منتظر ماندن برای این دیدار مناسب است. باید بداند برای این لحظات ثانیه شماری نمیکنم باید بداند بی تاب بودنش نیستم… باید بداند برای دیدنش هیجان ندارم…باید بدانند تکرار است و تکرار تکراری بودنش را باید از تک تک حرکاتم بفهمد و حس کند تابا خیالبافی های زنانه برای


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%ac%d9%88%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

انقد عجله داشتم که هواسم پرت شد و تیزیه لبه ی بشقاب انگشتم ر...

خیرق میشم به لوستر گرد کریستالی اتاقم که پرکانه هایی بی رنگ ...

– آره …الان میام بیرون . تن پوش حوله ایی ام را به تن کردم و ...

دو روز از اون شب گذشته بود … سر سنگین شده بودم و توی این دو ...

صحنه; پارت پانزدهم

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟𝐩𝐚𝐫𝐭 ²امروز از اتوبوس جا ماندم.....

رمان melegim 🪽:پارت ۴ ...دکتر ایشا یک لحظه میاید . امروز صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط