پارت ۳ | اولین شبِ همخانه
پارت ۳ | اولین شبِ همخانه
ساختمان آپارتمان ساکت بود، اما برای دودوهی هیچچیز واقعاً ساکت نبود.
هر صدای ریز، هر لرزش هوا، برایش بزرگتر از واقعیت به نظر میرسید.
تهیونگ کلید را در قفل چرخاند و درِ واحد را باز کرد.
«اینجاست.»
دودوهی آرام وارد شد.
چشمهایش با دقت همهچیز را نگاه میکرد: دیوارهای روشن، بوی چوب و قهوه، و یک سکوت مرتب و تمیز… مثل کسی که زیاد به نظم اهمیت میدهد.
تهیونگ کنار در ایستاد.
«اتاق تو اونجاست. لازم نیست چیزی رو تقسیم کنی. فقط آشپزخونه و نشیمن مشترکه.»
دودوهی سرش را تکان داد.
دستهایش هنوز کمی میلرزید.
---
چند دقیقه بعد، او روی لبه تخت نشسته بود و چمدانش را باز نکرده نگاه میکرد.
انگار نمیدانست از کجا شروع کند.
در همین لحظه، درِ اتاق آرام زده شد.
دو تقه کوتاه.
تهیونگ پشت در بود.
وقتی وارد شد، یک بطری آب و یک حوله خشک دستش بود.
بدون نگاه مستقیم گفت: «خیس بودی. سرما میخوری.»
بطری را روی میز گذاشت.
دودوهی با تعجب نگاهش کرد.
کسی معمولاً اینقدر ساده مراقبش نبود.
---
ناگهان صدای رعد آمد.
بلندتر از قبل.
دودوهی ناخودآگاه از جا پرید.
بطری از دستش افتاد و کمی آب روی زمین ریخت.
بدنش جمع شد… انگار منتظر ضربهای بود که نمیآید، اما همیشه میترسد بیاید.
تهیونگ سریع جلو آمد.
اما نه نزدیکِ بیش از حد.
فقط در فاصلهای امن ایستاد.
«نگام کن.»
دودوهی سرش را به سختی بالا آورد.
تهیونگ آرام گفت: «اینجا امنه.»
رعد دوباره آمد.
این بار دودوهی نتوانست خودش را کنترل کند و یک قدم ناخودآگاه به سمت او برداشت.
و بعد… دستش آرام به آستین تهیونگ چسبید.
فقط یک لحظه.
بعد سریع رها کرد، انگار از خودش خجالت کشیده باشد.
تهیونگ نگاهش کرد.
این بار برنگشت عقب.
فقط گفت: «اشکالی نداره.»
و بعد خیلی آرام چراغ اتاق را روشنتر کرد.
---
چند ساعت بعد…
باران شدیدتر شده بود.
دودوهی روی مبل نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود.
تهیونگ کنار آشپزخانه ایستاده بود و چای درست میکرد.
سکوت بینشان عجیب نبود… آرام بود.
نه سنگین.
فقط… تازه.
ناگهان صدای رعد خیلی نزدیکتر از قبل آمد.
چراغها برای یک ثانیه چشمک زدند.
دودوهی بیاختیار چشمهایش را بست.
اما این بار تنها نبود.
یک فنجان چای آرام جلویش گذاشته شد.
تهیونگ گفت: «بخور. گرم میشی.»
دودوهی نگاهش کرد.
دستش هنوز میلرزید، اما فنجان را گرفت.
---
آن شب، برای اولین بار، ترسش کاملاً از بین نرفت…
اما یک چیز تغییر کرد:
دیگر تنها نبود.
و تهیونگ هم هنوز نمیدانست چرا حضور این دختر، آرامش خانهای را که همیشه ساکت بود… به هم زده و در عین حال، آن را زندهتر کرده است.
شرطا:
۱۳ کامنت
ساختمان آپارتمان ساکت بود، اما برای دودوهی هیچچیز واقعاً ساکت نبود.
هر صدای ریز، هر لرزش هوا، برایش بزرگتر از واقعیت به نظر میرسید.
تهیونگ کلید را در قفل چرخاند و درِ واحد را باز کرد.
«اینجاست.»
دودوهی آرام وارد شد.
چشمهایش با دقت همهچیز را نگاه میکرد: دیوارهای روشن، بوی چوب و قهوه، و یک سکوت مرتب و تمیز… مثل کسی که زیاد به نظم اهمیت میدهد.
تهیونگ کنار در ایستاد.
«اتاق تو اونجاست. لازم نیست چیزی رو تقسیم کنی. فقط آشپزخونه و نشیمن مشترکه.»
دودوهی سرش را تکان داد.
دستهایش هنوز کمی میلرزید.
---
چند دقیقه بعد، او روی لبه تخت نشسته بود و چمدانش را باز نکرده نگاه میکرد.
انگار نمیدانست از کجا شروع کند.
در همین لحظه، درِ اتاق آرام زده شد.
دو تقه کوتاه.
تهیونگ پشت در بود.
وقتی وارد شد، یک بطری آب و یک حوله خشک دستش بود.
بدون نگاه مستقیم گفت: «خیس بودی. سرما میخوری.»
بطری را روی میز گذاشت.
دودوهی با تعجب نگاهش کرد.
کسی معمولاً اینقدر ساده مراقبش نبود.
---
ناگهان صدای رعد آمد.
بلندتر از قبل.
دودوهی ناخودآگاه از جا پرید.
بطری از دستش افتاد و کمی آب روی زمین ریخت.
بدنش جمع شد… انگار منتظر ضربهای بود که نمیآید، اما همیشه میترسد بیاید.
تهیونگ سریع جلو آمد.
اما نه نزدیکِ بیش از حد.
فقط در فاصلهای امن ایستاد.
«نگام کن.»
دودوهی سرش را به سختی بالا آورد.
تهیونگ آرام گفت: «اینجا امنه.»
رعد دوباره آمد.
این بار دودوهی نتوانست خودش را کنترل کند و یک قدم ناخودآگاه به سمت او برداشت.
و بعد… دستش آرام به آستین تهیونگ چسبید.
فقط یک لحظه.
بعد سریع رها کرد، انگار از خودش خجالت کشیده باشد.
تهیونگ نگاهش کرد.
این بار برنگشت عقب.
فقط گفت: «اشکالی نداره.»
و بعد خیلی آرام چراغ اتاق را روشنتر کرد.
---
چند ساعت بعد…
باران شدیدتر شده بود.
دودوهی روی مبل نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود.
تهیونگ کنار آشپزخانه ایستاده بود و چای درست میکرد.
سکوت بینشان عجیب نبود… آرام بود.
نه سنگین.
فقط… تازه.
ناگهان صدای رعد خیلی نزدیکتر از قبل آمد.
چراغها برای یک ثانیه چشمک زدند.
دودوهی بیاختیار چشمهایش را بست.
اما این بار تنها نبود.
یک فنجان چای آرام جلویش گذاشته شد.
تهیونگ گفت: «بخور. گرم میشی.»
دودوهی نگاهش کرد.
دستش هنوز میلرزید، اما فنجان را گرفت.
---
آن شب، برای اولین بار، ترسش کاملاً از بین نرفت…
اما یک چیز تغییر کرد:
دیگر تنها نبود.
و تهیونگ هم هنوز نمیدانست چرا حضور این دختر، آرامش خانهای را که همیشه ساکت بود… به هم زده و در عین حال، آن را زندهتر کرده است.
شرطا:
۱۳ کامنت
- ۱۷۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط