یک چای گس نامههایی که هیزم آتش شومینه میشد خاطرا

- یک چایِ گَس، نامه‌هایی که هیزم آتشِ شومینه می‌شد، خاطراتی که میسوخت، و روحی که از خاکسترشان سیاه می‌شد . .
بغضش را مغرورانه فروخورد،
اشک‌هایش را بالا کشید؛
چای را شیرین نکرده نوشید.
زندگی یادش داده بود با تلخی‌ها کنار بیاید.
-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
دیدگاه ها (۰)

- چمن‌هایِ بلند، دست نخورده و سبز،..بویِ تازگی، بویِ شبنم،رو...

- یک موسیقی، از یک آکاردئونِ کهنه، که خاطراتش را می‌نواخت..چ...

- مثلِ یک مخروبه از آمال‌هایِ براورده‌نشده، . . چنان خونِ خش...

- همیشه همان کتابخانه، کوچک . . نمور و خلوت، انتهایِ همان کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط