p10
p10
ویو لارا
رفتم پایین و لباسم رو پوشیدم. از اتاق خارج شدم. عمارت ساکت بود، انگار که هیچکس خونه نبود. ولی صداشون میاومد. صدا از طرف اتاق خودم بود.
به سمت در اتاق رفتم. قبل از اینکه بخوام بازش کنم، حرفهای جونگکوک و گروهش رو شنیدم:
**جین:**
یعنی نمیخوای بهش بگی؟
**جیمین:**
(با تردید)
نمیدونم بهش بگم یا نه... بین دوراهی موندم.
**جین:**
خب چرا حقیقت رو بهش نمیگی؟
**جونگکوک (ـ):**
(صدای جونگکوک هم اومد)
"داری فکر توی سرت میچرخونی؟"
**جیمین:**
نه، هیچ فکری ندارم... نمیدونم چیکار کنم.
**جین:**
یعنی چی که نمیتونی بهش بگی؟ خب رک بهش بگو دیگه!
**جیمین:**
(با حرص)
مثل اینکه تو خیلی راحت میگی! برو بهش بگو!
**تهیونگ:**
(با لحنی که انگار داره جیمین رو تشویق میکنه)
خب داره راست میگه دیگه. برو بهش بگو.
**جیمین:**
(با درماندگی)
برم بهش چی بگم؟ بگم «ا.ت عزیزم، من برادرتم، تو خواهر منی»؟ اره، برم اینو بهش بگم! خل شدی؟!
از حرفش شوکه شدم. **برادر؟ خواهر؟** یعنی چی؟
**جونگکوک (ـ):**
(صدای جونگکوک اومد)
"حالا مطمئنی خواهرته؟"
**جیمین:**
آره، اون خواهرمه. مامان اون گردنبند رو به ا.ت داد... اون گردنبند فقط به دختر خانواده کیم داده میشه.
**جین:**
(با تعجب)
چجوری گمش کردی؟
**جیمین:**
(با بغض)
در اصل، من و اون واقعی نیستیم... پدر و مادرم فوت کردن. پدر و مادرِ لارا منو به سرپرستی گرفتن. اون لی عوضی اومد و پدر و مادر بزرگه لارا رو کشت... دنبال گردنبند بود تا میراث خانوادگی شون رو بگیره. ولی مامان لارا اون رو داده بود به خود لارا اون موقع من ۱۲ سالم بود، لارا ۹ سالش بود. از دستش فرار کردیم، ولی من ا.ت رو گم کردم. همیشه دنبالش بودم، ولی نه دیدمش، نه لارا رو پیدا نکردم.
جیهوپ
وایسا پس اون ناتنیته
جیمین
اره دیگه من پارکم اون کیم
**جین:**
(با همدردی)
اوه... باید از زندگی شما یه فیلم ساخت.
**تهیونگ:**
(خندید)
هاهاها!
**تهیونگ
(با جدیت)
یعنی خاندان لی هنوز دنبال گردنبنده؟
**جیمین
آره، هنوزم دنبالشه.
(صدای خنده من توی سرم پیچید.)
**جونگکوک (ـ):**
(با خنده)
"باریکلا! اون دختر سر من کلاه گذاشته!"
**جیمین:**
(با تعجب)
مگه چیکار کرده؟
**جونگکوک (ـ):**
(با عصبانیت)
هی، شما عقلتون کمه؟ خوبه بهتون گفتم... اون روزی که کمکش کردم، بهم گفت لی سوهو بهش درخواست ازدواج داده و اون رد کرده. منِ احمق باورم کردم!
**جیمین**
(با قاطعیت)
دروغ نگفته!
**تهیونگ:**
(با بهت)
چی؟
**جیمین*
لی سوهو به لارا درخواست ازدواج داد و لارا رد کرد. اون عوضی هم دنبال گردنبنده، هم دنبال خواهر منه! یه حرومزادهی واقعیه!
**جونگکوک (ـ):**
(با حرص)
اوففف... چه داستانی داریم ما!
**جین:**
کی فهمیدی؟
**جیمین:**
(با اعتماد به نفس)
توی این دو ماه رفتم تحقیق کردم، همهچی رو فهمیدم. به جونگکوک نگفته تا یه وقت دنبال گردنبند نیوفتی.
**جین:**
دختر باهوشیه!
**تهیونگ:**
کی بهش میگی؟
**جیمین:**
وقتی باهاش صمیمیتر شدم، اون موقع.
---
**ویو لارا**
تمام حرفهاشون رو شنیده بودم. مو به مو.
یهو انگار دنیا روی سرم خراب شد. **برادر؟** من خواهر جیمینم؟ و اون گردنبند... گردنبندی که مادرم بهم داده بود، کلیدِ این همه اتفاق بود؟
اشک توی چشمهام حلقه زد و شروع کرد به سرازیر شدن. دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریهم رو نشنوند.
سریع از در فاصله گرفتم که صدای باز شدن در اتاق اومد.
با عجله از در فاصله گرفتم و وارد اتاق خودم شدم.
**جونگکوک (ـ):**
(صدای جونگکوک از بیرون اتاق)
"لارا خوابه؟"
**تهیونگ:**
(از بیرون)
فکر کنم. چطوره؟
**جونگکوک (ـ):**
(با تردید)
فکر کردم در اتاقش باز و بسته شد.
**جین:**
(از بیرون)
هی، دارید چیکار میکنید؟ بیاید بریم شرکت، دیگه دیر میشه!
**تهیونگ:**
(از بیرون)
اومدیم!
صدای پاهاشون که دور میشد رو شنیدم.
ولی بعد... صدای قدمهای جونگکوک رو شنیدم که سمت اتاق من اومد.
دلم ریخت. **الان چیکار میکنه؟**
صدای باز شدن در اومد. انگار که میخواست ببینه خوابم یا نه...
#Bts
#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#BTS
#فیک جونگکوک #تصور جونگکوک #سناریو بی تی اس
#jungkook
ویو لارا
رفتم پایین و لباسم رو پوشیدم. از اتاق خارج شدم. عمارت ساکت بود، انگار که هیچکس خونه نبود. ولی صداشون میاومد. صدا از طرف اتاق خودم بود.
به سمت در اتاق رفتم. قبل از اینکه بخوام بازش کنم، حرفهای جونگکوک و گروهش رو شنیدم:
**جین:**
یعنی نمیخوای بهش بگی؟
**جیمین:**
(با تردید)
نمیدونم بهش بگم یا نه... بین دوراهی موندم.
**جین:**
خب چرا حقیقت رو بهش نمیگی؟
**جونگکوک (ـ):**
(صدای جونگکوک هم اومد)
"داری فکر توی سرت میچرخونی؟"
**جیمین:**
نه، هیچ فکری ندارم... نمیدونم چیکار کنم.
**جین:**
یعنی چی که نمیتونی بهش بگی؟ خب رک بهش بگو دیگه!
**جیمین:**
(با حرص)
مثل اینکه تو خیلی راحت میگی! برو بهش بگو!
**تهیونگ:**
(با لحنی که انگار داره جیمین رو تشویق میکنه)
خب داره راست میگه دیگه. برو بهش بگو.
**جیمین:**
(با درماندگی)
برم بهش چی بگم؟ بگم «ا.ت عزیزم، من برادرتم، تو خواهر منی»؟ اره، برم اینو بهش بگم! خل شدی؟!
از حرفش شوکه شدم. **برادر؟ خواهر؟** یعنی چی؟
**جونگکوک (ـ):**
(صدای جونگکوک اومد)
"حالا مطمئنی خواهرته؟"
**جیمین:**
آره، اون خواهرمه. مامان اون گردنبند رو به ا.ت داد... اون گردنبند فقط به دختر خانواده کیم داده میشه.
**جین:**
(با تعجب)
چجوری گمش کردی؟
**جیمین:**
(با بغض)
در اصل، من و اون واقعی نیستیم... پدر و مادرم فوت کردن. پدر و مادرِ لارا منو به سرپرستی گرفتن. اون لی عوضی اومد و پدر و مادر بزرگه لارا رو کشت... دنبال گردنبند بود تا میراث خانوادگی شون رو بگیره. ولی مامان لارا اون رو داده بود به خود لارا اون موقع من ۱۲ سالم بود، لارا ۹ سالش بود. از دستش فرار کردیم، ولی من ا.ت رو گم کردم. همیشه دنبالش بودم، ولی نه دیدمش، نه لارا رو پیدا نکردم.
جیهوپ
وایسا پس اون ناتنیته
جیمین
اره دیگه من پارکم اون کیم
**جین:**
(با همدردی)
اوه... باید از زندگی شما یه فیلم ساخت.
**تهیونگ:**
(خندید)
هاهاها!
**تهیونگ
(با جدیت)
یعنی خاندان لی هنوز دنبال گردنبنده؟
**جیمین
آره، هنوزم دنبالشه.
(صدای خنده من توی سرم پیچید.)
**جونگکوک (ـ):**
(با خنده)
"باریکلا! اون دختر سر من کلاه گذاشته!"
**جیمین:**
(با تعجب)
مگه چیکار کرده؟
**جونگکوک (ـ):**
(با عصبانیت)
هی، شما عقلتون کمه؟ خوبه بهتون گفتم... اون روزی که کمکش کردم، بهم گفت لی سوهو بهش درخواست ازدواج داده و اون رد کرده. منِ احمق باورم کردم!
**جیمین**
(با قاطعیت)
دروغ نگفته!
**تهیونگ:**
(با بهت)
چی؟
**جیمین*
لی سوهو به لارا درخواست ازدواج داد و لارا رد کرد. اون عوضی هم دنبال گردنبنده، هم دنبال خواهر منه! یه حرومزادهی واقعیه!
**جونگکوک (ـ):**
(با حرص)
اوففف... چه داستانی داریم ما!
**جین:**
کی فهمیدی؟
**جیمین:**
(با اعتماد به نفس)
توی این دو ماه رفتم تحقیق کردم، همهچی رو فهمیدم. به جونگکوک نگفته تا یه وقت دنبال گردنبند نیوفتی.
**جین:**
دختر باهوشیه!
**تهیونگ:**
کی بهش میگی؟
**جیمین:**
وقتی باهاش صمیمیتر شدم، اون موقع.
---
**ویو لارا**
تمام حرفهاشون رو شنیده بودم. مو به مو.
یهو انگار دنیا روی سرم خراب شد. **برادر؟** من خواهر جیمینم؟ و اون گردنبند... گردنبندی که مادرم بهم داده بود، کلیدِ این همه اتفاق بود؟
اشک توی چشمهام حلقه زد و شروع کرد به سرازیر شدن. دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریهم رو نشنوند.
سریع از در فاصله گرفتم که صدای باز شدن در اتاق اومد.
با عجله از در فاصله گرفتم و وارد اتاق خودم شدم.
**جونگکوک (ـ):**
(صدای جونگکوک از بیرون اتاق)
"لارا خوابه؟"
**تهیونگ:**
(از بیرون)
فکر کنم. چطوره؟
**جونگکوک (ـ):**
(با تردید)
فکر کردم در اتاقش باز و بسته شد.
**جین:**
(از بیرون)
هی، دارید چیکار میکنید؟ بیاید بریم شرکت، دیگه دیر میشه!
**تهیونگ:**
(از بیرون)
اومدیم!
صدای پاهاشون که دور میشد رو شنیدم.
ولی بعد... صدای قدمهای جونگکوک رو شنیدم که سمت اتاق من اومد.
دلم ریخت. **الان چیکار میکنه؟**
صدای باز شدن در اومد. انگار که میخواست ببینه خوابم یا نه...
#Bts
#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#BTS
#فیک جونگکوک #تصور جونگکوک #سناریو بی تی اس
#jungkook
- ۳۹۸
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط