دیگر مگو

دیگر مگو
در سرنوشت ما
هرگز بسان خط موازی
چونان دو ریل خط قطاری که می روند
امکان آن تلاقی پاک نگاه ، نیست

باور تو می کنی
من دیده ام دو خط موازی
در نقطه ای به هم
نزدیک می شوند
نزدیک تر ، به قصد تلاقی
کنار هم

بی اعتنا به رسم توازی ، به روزگار
با باور رسیدن هنگامه وصال
تقدیر دیگری رقم زده ، نزدیک می شوند
دستان به دست هم سپرده ، ملاقات می شوند
یعنی که می شود دوباره یکی شد به روزگار

آهسته گوش کن
وقتی که خط آهنی بتواند رقم زند
رسم تلاقی و دیدار آشنا
ما نیز قادریم

آری تو شک مکن
تقدیر دست ماست
پایان سرنوشت
باید ز سر ، نوشت

در ایستگاه عشق
در یک تلاقی زیبای عاشقی
آن لحظه ی به هم رسیدن چشمان پاک ما
زیبا زمانه دیدار
می رسد
دیدگاه ها (۵)

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می ...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های ر...

نگاهم دزدانه کوچه را می نگرد...پنجره ميل تماشا دارد...!!دستا...

بگذار اکثر اوقات دیگران فکر کنند حق با آنهاست، به جای اثبات...

باورمان نمی‌شود که خورشیدِ نگاهت، این‌گونه در پسِ پرده‌ی غبا...

مرد بی رحم

تمامِ رنجِ ما از آنجاست که کلیدِ حالِ خوبمان را به دستِ دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط